کاوه فولادی نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

قاب‌‌هاي دروغین

27 دسامبر 2025

نویسنده: پرستو جوزانی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «یک عکس فوری1»، نوشته‌‌ی منصوره شریف‌زاده2


داستان «یک عکس فوری» با زاویه‌‌‌دید سوم‌‌شخص و معطوف ‌به‌ ذهن شخصیت اصلی داستان روایت شده. بازه‌‌ی زمانی داستان و روایت برهم منطبقند؛ به‌‌عبارتی داستان برشی از زندگی است؛ از زمانی که زن منتظر شوهر سابق خود، هرمز، است تا وقتی‌که او از راه می‌‌رسد و آن‌ها باهم عکس می‌‌اندازند. زمان داستان گذشته است و جزئیات وقایع به‌‌همان ‌‌صورت و سرعتی که رخ می‌‌دهند، روایت هم می‌‌شوند. داستان با گفت‌‌وگویی درونی شروع می‌‌شود: «چرا این‌‌قدر دیر کرده…» این شروع فضای انتظار و چشم‌‌انداز داستانی ذهنی و عاطفی را برای خواننده ترسیم می‌‌کند. داستان ماجرامحور نیست، بلکه دیالوگ‌‌ها و اشیا هستند که داستان را پیش می‌‌برند. دیالوگ‌‌ها در دو بخش تنظیم شده‌‌اند: بخش اول دیالوگ‌‌هایی بین زن و پیرمرد و بخش دوم دیالوگ‌‌هایی بین زن و شوهر. در بخش اول زن در گفت‌‌وگو با پیرمرد که استاد فلسفه است به تأمل واداشته می‌‌شود و در بخش دوم نتیجه‌‌ی این تأمل به‌‌صورت مصداقی در زندگی شخصی او تجلی می‌‌یابد. داستان درباره‌‌ی غیاب است و این‌‌که انسان چطور «چیز»‌‌هایی را بدیل «چیز»هاي دیگری می‌‌کند و از این راه فقدان را تاب می‌‌آورد. اگر دروغ را به‌معنی هست پنداشتن نیست‌‌ها تعبیر کنیم، می‌‌شود گفت داستان درباره‌‌ی دروغ است. اشیا در این داستان مهمند: بافتنی نماینده‌‌ و جایگزین دختری است که در صحنه حضور ندارد. نیمکت نماینده‌‌ و جایگزین مصطفی‌‌خان، دوست پیرمرد، است. «بله، در این دنیا هرکسی به چیزی دل می‌‌بندد.» و اگر آن «چیز» حاضر نباشد، به دروغی از آن دل می‌‌بندد تا غیاب را از نماینده‌‌ی آن «چیز» پر کند؛ مثل کودکی که در غیاب بستنی جیب خود را از شکلات پر می‌‌کند.
پیرمرد استاد فلسفه است و زن استاد تاریخ و این پرسش را می‌‌شود پرسش تاریخ از فلسفه دانست: «آیا لازم است که آدم بعضی‌وقت‌‌ها دروغ بگوید؟» تمام داستان درباره‌‌ی قابی دروغین است که قرار است خوشبختی را نمایندگی ‌‌کند. اما زن درخلال داستان قاب‌‌های دروغین زندگی خود و شوهرش را نیز می‌‌بیند و می‌‌شناسد. او شوهر سابق خود را کنار همسر جدیدش دیده، درحالی‌‌که همسر تازه‌‌ی مرد بازوی او را گرفته بوده و با دهانی باز و چشم‌‌هایی بسته می‌‌خندیده. زن با یادآوری این تصویر خیال می‌‌کند چقدر راحت می‌‌شود احساس خوشبختی کرد، همان‌‌طورکه احتمالاً پیش‌‌تر خودش چنین احساسی داشته، اما حالا از تمام آنچه باعث این احساس بوده، فقط شبح مردی را می‌‌بیند که به روبه‌‌رو خیره شده. زن هم به دروغ بودن احساس خوشبختی در دیگری پی برده، هم خودش را در قاب‌‌های دروغین گذشته شناخته و تشخیص داده. درپایان زن و مرد کنار هم می‌‌ايستند تا در پارکی سرد و خالی جوری لبخند بزنند انگار در حیاط خانه‌‌ی خودشان هستند. جواب داستان به پرسشی که پیش‌‌تر طرح کرده «بله» است. انسان‌‌ها خودشان را در قاب‌‌های دروغین می‌‌گنجانند تا از این راه احساس خوشبختی کنند يا خوشبختی را برای «یک دوست» بفرستند آن سر دنیا. برای همین در پایان داستان زن نه به دوربین، بلکه به استاد فلسفه لبخند مي‌‌زند. او دیگر کینه‌‌ای از مرد به دل ندارد، چون مرد از ابتدا نماینده‌‌ی خوشبختی بوده، نه خود آن و حالا در چشم زن عکسی قاب‌گرفته است که مرتب کوچک و کوچک‌‌تر می‌‌شود.


1. 1376
2. 1332

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, یک عکس فوری - منصوره شریف‌زاده دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, داستان ایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, منصوره شریف‌زاده, یک عکس فوری

تازه ها

یک حیاط / دو حیات

محبوبه‌ی شب پژمرده، پایان خاموش یک ملاقات

یأس موقرانه‌‌

این‌جا خانه‌ی من نیست

غیابش حضورِ قاطع اعجاز است

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد