نویسنده: کاوه فولادینسب
یادداشتی بهمناسبت صدمین سال تولد احمد شاملو، منتشرشده در تاریخ 22 آذر 1404، در روزنامهی هممیهن
من در رؤیای خود روزگاری را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمیشمارد و سنگ مزار شاعرْ ابزار انتقام نیست؛ مراسم یادبود او به گروگان گرفته نمیشود، و میشود بیستویکم آذری یا دوم مردادی بر مزارش نشست و در جوارش شعری خواند. من در رؤیای خود روزگاری را میبینم که در آن دیگریانگاری و انواعواقسام حذف اهالی اندیشه و فرهنگ به کابوسی دوردست تبدیل شده و شاعر مغضوب و مطرود نیست و کبوتری بر شانهی تندیسش نشسته؛ تندیس پرصلابتش در میدانی که به نام پرآوازهی او مزین است. میروم برای کبوتر دانه میریزم و صدای شاملو را میشنوم که میخواند: «و من آن روز را انتظار میکشم؛ حتی روزی که دیگر نباشم.»
چهاردهپانزده سالم بود که یک روز غروب دست انداختم شمارهی اول «کتاب هفته» را از کتابخانهی مادر و پدرم برداشتم. تعریف سرمقالهاش را هم از خودشان زیاد شنیده بودم، هم از عموها و خالههای ناتنی؛ رفقای مامان و بابا. کم کتاب نخوانده بودم تا آن سنوسال، اما اولین باری بود که آنطور مسحور واژهها میشدم و درستوحسابی درک میکردم چطور متنی میتواند درعین ساختن و قوام دادنِ معنا، تیرهی پشت خواننده را بلرزاند. هنوز هم بعدِ چیزی اینطرفوآنطرف سی سال، آن سرمقاله در نظرم درخشان و تأملبرانگیز است. با مناسبت و بی مناسبت میروم سراغش. در این متن شاملو فقط پیشگویی آیندهنگر نیست، جادوگری هم هست که واژهها را به امکانی بیشتر از خودشان بدل میکند و بیراه نیست اگر بگویم به تکتکشان کیفیتی اساطیری میدهد؛ آنجا که میگوید: «روزهای سیاهی در پیش است؛ دوران پرادباری که گرچه منطقاً عمری دراز نمیتواند داشت، از هماکنون نهاد تیرهی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهی خود را بر زمینهای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر میجوید. اینچنیندورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند و جبر تاریخ بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش درهم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بیگمان سخت کمرشکن خواهد بود؛ چراکه قشریون مطلقزده هر اندیشهی آزادی را دشمن میدارند و کامگاری خود را جز بهشرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن میشمارند.» آه از این کشاکش اندوهبار…
شاملو از همان غروب اوایل دههی هفتاد برای من کسی شد؛ کسی که مدام نگاهش میکردم؛ کسی که باید مدام نگاهش کنم. یک زمانی فهمیدم حتی پیش از اینکه او را بشناسم و بدون اینکه بدانم، با او عجین و همنشین بودهام؛ در بعضی از قصههایی که مادرم در کودکی برایم میخوانده؛ در «خروسزری پیرهنپری»، در «دخترای ننهدریا». چه درست و بهجا گفته شمس لنگرودی که «شاملو از معدودشاعرانیست که برای همهی نسلها شعر سروده؛ یعنی از وقتی کودکی به دنیا میآید میتوان “بارون میآد جرجر” شاملو را برایش زمزمه کرد تا دورهی نوجوانی و عاشقانهها، تا جوانی و روحیهی انقلابی و تا دورهی میانسالی و پیری که “در آستانه” شعری جاودانه است.»
در همهی این سی سال که از آشنایی آگاهانهی من و شاملو میگذرد، بارهاوبارها به دیدارش رفتهام و چه روزها و شبها که با او سپری نکردهام و چه بسیار که از او نیاموختهام. در کنار همهی آموزههایش در ساحت اندیشه و خیال، دو درس هم هست که در زندگی از او گرفتهام؛ در سبک زندگی. یکی آنجا که میان ماندن در این سرزمین فرزندکُش و رفتن به خانهی دیگری، اولی را انتخاب کرد و بهرغم انزوایی که مثل تار عنکبوت دورش تنیده و به او تحمیل کرده بودند، گفت: «چراغم در این خانه میسوزد…» و یکی آنجا که عشقش به آیدا را به صدای بلند فریاد زد؛ آنهم در سرزمینی که کسانی ــ نهفقط همان شصت سال پیش ــ هنوز هم مجدانه تلاش میکنند عشق را در پستوی خانه نهان کنند و تصویر زنان که هیچ، حتی نامشان را از سپهر عمومی حذف. چه زیبا و عاشقانه برایش سرود که «در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد؛ من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.» و در این عاشقانگی قدرشناسی عمیقی هم هست؛ قدرشناسی برای آیدایی که شاملو را از فلج قلم آن سالهایش بیرون کشید و بعدتر شاملو دربارهاش گفت: «هرچه مینویسم برای اوست.»
من موضع او را دربارهی فردوسی و سعدی نمیپسندم. اما اتهامی هم به او نمیزنم. باور دارم که در جهان ما نه معصومی وجود دارد، نه قدیسی. باور دارم که قرار نیست همهی ما یکجور فکر کنیم. و باور دارم که باید تفاوت را به رسمیت شناخت. میشود با کسی در زمینههایی موافق بود و در زمینههایی نه. میشود و باید با دیدگاه انتقادی به خوانش محبوبترینها رفت و البته انتقاد با توهین و تکفیر فرق دارد. شاملو خودش یکی از کسانی است که نسبت و رابطهی عمیق و دقیقی با انتقاد دارد؛ اویی که دربارهی اولین کتابش ــ« آهنگهای فراموششده» ــ خودانتقادگرانه مینویسد: «این قدمهای اولینِ کودکیست که میخواسته راه بیفتد. ناچار دستش را به دیوار میگیرد. دستش میلرزد. سست و مردد است و ناموزون راه میرود…» و این واقعبینی بزرگی است که اگر نه نایاب، بسیار کمیاب است و البته از کسی که انسان را دشواری وظیفه میداند، چندان هم غریب و بعید نیست.
حالا او درحالی صدساله میشود که بیستوپنج سال از مرگش میگذرد. اما مگر میشود او را مرده انگاشت؟ اویی که در همهی این سالهای پس از مرگش مدامومدام بزرگتر شده؛ کافی است نگاهی به شعر بسیاری از شاعران امروز بیندازیم؛ شعرهایی که درمیان اینهمه سیاهی، سپیدند؛ مثل برف. شاملو مدام تکثیر میشود و هر روز تثبیت. و آیا این آغاز اتصال به تاریخ و ماندگاری شاعر نیست؟
