کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

گذر از اتاق نیمه‌تاریک

14 شهریور 1405

نویسنده: بهناز فوائدی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «دهانم زیبا، چشمانم سبز1»، نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


بعضی گفت‌وگوها مثل باز کردن پنجره‌اند: هوا را عوض می‌کنند. بعضی دیگر مثل خم شدن روی آب تیره‌اند: هرچه بیشتر خیره ‌شوی، کمتر اشکال درونش را آشکار می‌کنند. گفت‌وگوهای «دهانم زیبا، چشمانم سبز» از جنس دوم است: داستانی که حادثه‌ی بزرگ و افشاگری ناگهانی‌ای ندارد‌ و با لرزش صدا پیش می‌رود؛ با آن لحظه‌ی نامطمئنی که کلمه ادا شده، ولی حقیقت کلمه معلق است. سلینجر در این داستان به‌جای آن‌که رازی را باز کند، ما را در اتاق نیمه‌تاریکی می‌گذارد و نسبت به آنچه دریافت می‌کنیم به شک می‌اندازدمان. درظاهر، همه‌چیز ساده است: تماس تلفنی‌ای شبانه، دو مرد و زنی، که در مکالمه غایب است و بااین‌حال همه‌جا حضور دارد. سلینجر همین سادگی‌های مسموم را در فضای نیمه‌تاریک داستان جلو چشم‌مان می‌نشاند. او ما را وارد صحنه‌ای می‌کند که هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای در آن نمی‌افتد، ولی از همان ابتدا حس می‌کنیم چیزی در هوا معلق مانده؛ مثل بوی دود در اتاقی که آتشی را از آن برده‌اند.
داستان از آن چیزهایی ساخته شده که دیده نمی‌شوند: مکث، طفره، ادب بیش‌ازحد، آرامشی که زیادی حساب‌شده است. هر جمله مثل دستی است که پرده‌ی این فضای نیمه‌تاریک را پیش چشم خواننده کمی کنار می‌زند و بلافاصله دوباره می‌کشد. کشف سلینجر در این داستان خود خیانت نیست؛ آنچه او به‌دقت واکاوی می‌کند، شکل حرف زدن آدم‌هاست، وقتی پای چیزی در میان است که نمی‌توانند انکارش کنند و تاب شنیدنش را ندارند. داستان تشریح لحظه‌ای است که زبان دیگر به‌جای ابزار ارتباط، عامل دوام آوردن می‌شود. آدم‌ها حرف می‌زنند تا چیزی را روشن کنند، اما هر جمله‌ مثل فوت کردن روی پنجره‌ی سرد بخارگرفته‌ی اتاق است: برای چند ثانیه چیزی پدیدار و بعد دوباره محو می‌شود. دو مرد تلفنی باهم حرف می‌زنند، اما درحقیقت هرکدام با تصویری که از دیگری در ذهن ساخته، درگیر است. مکالمه بیشتر شبیه راه رفتن روی بندی نازک است تا گفت‌وگویی معمولی: هر کلمه باید جایی گذاشته شود که وزن حقیقت را تاب بیاورد، و بااین‌حال هر لحظه امکان سر خوردن و سقوط از آن هم وجود دارد.
سلینجر غیاب را فقط به یکی از شخصیت‌ها تحمیل نمی‌کند؛ ‌شیوه‌ی روایت را با آن می‌سازد. زن غایب است، خود واقعه غایب است و حتی یقین نیز غایب است. آنچه در دسترس خواننده قرار می‌گیرد، غباری از ماجراست؛ ردی در صداها، مکث‌ها و جمله‌های نیمه‌تمام‌باقی‌مانده. شاید به ‌همین ‌دلیل، داستان بیش از آن‌که درباره‌ی خیانت باشد، درباره‌ی زندگی کردن با چیزی است که هرگز به‌تمامی دیده نمی‌شود. و احتمالاً برای همین است که سلینجر به‌جای آدم‌ها، دهان و چشم را در عنوان می‌نشاند. تمام داستان میان همین‌دو سرگردان است: دهانی که مدام چیزی می‌گوید و چشم‌هایی که هرگز چیزی را نمی‌بینند. قدرت داستان در این است که ما در این تجربه‌ی بیمار شریک می‌‌شویم: درلحظه، درست مثل یکی از طرف‌های مکالمه، شروع می‌کنیم به گوش دادن بیش‌‌ازحد، از مکث‌ها نتیجه می‌گیریم، از لحن‌ها معنی بیرون می‌کشیم و به کلمه‌های عادی مشکوک می‌شویم. ما با گردش در این اتاق نیمه‌تاریک با هرچیز روبه‌رو می‌شویم، از شکل اصیلش دور است. سلینجر ما را به جایگاه قاضی نمی‌برد؛ به جایگاه کسی می‌برد که ناچار است با حدس زندگی کند. او حقیقت را مثل سوزنی که دیده نمی‌شود، در آستر کت خواننده پنهان می‌کند، اما از جایی به بعد، خواننده دیگر از حضورش آگاه است.
نثر داستان به‌بیان دقیق‌تر، سازوکار آن از جنس نمایش‌های بزرگ نیست. نویسنده به‌جای آن‌که موقعیت را به‌سمت صحنه‌ای پرسروصدا ببرد، می‌گذارد تنش مثل آب تیره از زیر در نشت کند و به‌آهستگی همه‌جا را بگیرد. این خویشتن‌داری همان چیزی است که به داستان وزن می‌دهد. اگر حقیقت یک‌باره گفته می‌شد، یا دو مرد رودررو باهم مواجه می‌شدند، شاید چیزی جز حکایتی تلخ باقی نمی‌ماند. همین‌جاست که داستان از ماجرایی صرفاً زناشویی فراتر می‌رود. مسئله فقط این نیست که چه ‌کسی به چه‌ کسی دروغ می‌گوید؛ مسئله این است که آدم‌ها وقتی امنیت عاطفی‌شان ترک برمی‌دارد، چطور زبان را به سنگر تبدیل می‌کنند؛ یکی با پرسش، یکی با خونسردی، یکی با طفره، یکی با مهربانی مشکوک. در این داستان، حتی آرام کردن هم می‌تواند شکل دیگری از پنهان‌کاری باشد. گاهی جمله‌ای که برای تسلی گفته می‌شود، بیشتر از یک اعتراف، اضطراب تولید می‌کند. سلینجر این را خوب می‌فهمد. همیشه حقیقت نیست که آدم را ویران می‌کند، گاهی پوشاندن حقیقت ویران‌کننده‌تر است. «دهانم زیبا، چشمانم سبز» از آن داستان‌هایی است که بعد از جمله‌ی آخر، تمام نمی‌شوند؛ مثل صدایی که پس از قطع تماس هنوز در گوش مانده باشد. نویسنده ما را با پاسخ تنها نمی‌گذارد؛ با وضعیتی تنها می‌گذارد که در آن دیگر نمی‌شود ساده و بی‌دغدغه به کلمات اعتماد کرد. این شاید مهم‌ترین کشف داستان باشد: حقیقت همیشه پشت در پنهان نیست؛ گاهی درست وسط گفت‌وگو ایستاده، اما هر بار که کسی دهان باز می‌کند، ما یک قدم از آن دورتر می‌شویم.


1. Pretty Mouth and Green My Eyes (1951)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, دهانم زیبا، چشمانم سبز - جی. دی. سلینجر, کارگاه داستان دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, دهانم زیبا، چشمانم سبز, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

پوست‌پرتقال‌هایی که دیده نمی‌شوند

تدی: نیمه‌ی پنهان فیل

مرز میان ابهام و ادراک در صدای جیغ یک دختر

زمینی که زیر پای ما نیست

مرگ، بیداری و حقیقت «من» در داستان «تدی»

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد