کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

حرف‌هایی برای نگفتن حقیقت

14 شهریور 1405

نویسنده: نیلوفر نوحی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «دهانم زیبا، چشمانم سبز1»، نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» درظاهر اتفاق خیلی بزرگی ندارد: یک اتاق، زن و مردی روی تخت و تلفنی که زنگ می‌خورد. بخش زیادی از داستان هم فقط گفت‌وگویی تلفنی است؛ اما هرچه جلوتر می‌رویم، بیشتر می‌فهمیم پشت همین موقعیت ساده، کلی دروغ، خیانت، شک و اضطراب پنهان شده. سلینجر تقریباً هیچ‌چیزی را صاف و مستقیم به ما نمی‌گوید و خواننده باید خودش ازبین حرف‌ها، مکث‌ها و رفتارهای شخصیت‌ها بفهمد اصل ماجرا چیست. شاید مهم‌ترین ویژگی داستان هم همین باشد: حقیقت جایی بین چیزهایی قرار گرفته که گفته می‌شوند و چیزهایی که عمداً گفته نمی‌شوند.
داستان با مردی موجوگندمی، به‌نام لی و زنی جوان شروع می‌شود که کنار هم روی تخت هستند. تلفن زنگ می‌خورد. آرتور، دوست مرد، پشت خط است. آرتور به‌شدت آشفته است، چون همسرش، جوآنی، بعد از مهمانی هنوز به خانه برنگشته. از همان اول، سلینجر اطلاعات را کامل در اختیار خواننده نمی‌گذارد، اما کم‌کم این احتمال شکل می‌گیرد که زن جوانی که کنار مرد موجوگندمی خوابیده، همان جوآنی است. اگر این برداشت درست باشد، موقعیت داستان تلخ‌تر و حتی بی‌رحمانه‌تر می‌شود: آرتور نگرانی‌اش را با کسی در میان ‌گذاشته که احتمالاً خودش بخشی از همان اتفاقی است که آرتور از آن می‌ترسد. لی درطول مکالمه خیلی آرام و منطقی است و سعی می‌کند آرتور را آرام کند. او به آرتور می‌گوید زیادی شکاک نباشد، خودش را اذیت نکند و اجازه ندهد حسادت زندگی‌اش را از بین ببرد. طوری حرف می‌زند که انگار دوستی دلسوز و قابل‌اعتماد است.
همین‌جا یکی از عجیب‌ترین تناقض‌های داستان شکل می‌گیرد: اگر زن کنار او واقعاً جوآنی باشد، مرد در همان لحظه‌ای که دارد از اعتماد و آرامش حرف می‌زند، خودش دارد به اعتماد دوستش خیانت می‌کند. او فقط نمی‌خواهد آرتور را گول بزند؛ یک‌جورهایی دارد خودش را هم قانع می‌کند که آدم بدی نیست. آرتور در طرف مقابل، کاملاً آشفته و بی‌قرار است. او پشت‌سرهم حرف می‌زند، شک می‌کند، عصبانی می‌شود و دوباره از بعضی حرف‌هایش عقب می‌کشد. در نگاه اول، ممکن است آدمی حسود و کنترلگر به نظر برسد، اما داستان که جلوتر می‌رود، می‌بینیم شاید شک‌هایش آن‌قدرها هم بی‌دلیل نباشد. همین مسئله باعث می‌شود موقعیت او دردناک‌تر شود. آرتور برای آرام ‌شدن سراغ دوستی رفته که به او اعتماد دارد، اما احتمالاً همان دوست دارد به او دروغ می‌گوید؛ یعنی حتی جایی که آرتور فکر می‌کند امن است هم درواقع امن نیست.
دراین‌بین، زن جوان ساکت است. بااین‌حال، حضورش دائماً حس می‌شود. نگاه می‌کند، سیگار می‌کشد، به حرف‌های مرد واکنش نشان می‌دهد و معلوم است حواسش به مکالمه هست. سلینجر اما هیچ‌وقت وارد ذهن او نمی‌شود و توضیح نمی‌دهد که واقعاً چه احساسی دارد: از آرتور خسته شده؟ لی را دوست دارد؟ از کاری که کرده ناراحت است؟ یا اصلاً هیچ‌کدام از این رابطه‌ها آن‌قدر که برای دو مرد مهمند، برای او اهمیت ندارند. این نامعلوم‌ بودن باعث می‌شود زن جوان به یکی از مبهم‌ترین شخصیت‌های داستان تبدیل شود. او تقریباً مرکز ماجراست، اما درعین‌حال کمتر از همه خودش را توضیح می‌دهد.
یکی از ایده‌های اصلی داستان این است که تقریباً همه‌ی شخصیت‌ها دارند نقش بازی می‌کنند: لی نقش دوست خوب و منطقی را بازی می‌کند، زن وانمود می‌کند اصلاً در مکالمه حضور ندارد و آرتور هم در تماس دوم می‌گوید که جوآنی بالأخره به خانه برگشته. این‌جا دیگر حتی ما هم مطمئن نیستیم چه کسی حقیقت را می‌گوید. ممکن است واقعاً جوآنی برگشته باشد و زنی که کنار لی است، اصلاً جوآنی نباشد. اما می‌شود احتمال دیگری را هم در نظر گرفت: این‌که آرتور دارد دروغ می‌گوید تا غرورش را حفظ کند، یا حتی فهمیده چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد واکنش دوستش را بسنجد.
تماس دوم آرتور یکی از مهم‌ترین قسمت‌های داستان است. تا قبل از آن، تقریباً کنترل کامل موقعیت در دست لی است. او اطلاعاتی دارد که آرتور ندارد و می‌تواند خیلی راحت مکالمه را هدایت کند. اما وقتی آرتور می‌گوید جوآنی برگشته، ناگهان این تعادل به هم می‌خورد. برای چند لحظه، لی دیگر مطمئن نیست چه کسی دارد چه کسی را فریب می‌دهد. شاید آرتور واقعاً چیزی فهمیده و حالا دارد با او بازی می‌کند. حتی این‌که هر دو وکیلند، این احتمال را جالب‌تر می‌کند. دو آدمی که شغل‌شان با استدلال، کلمه، روایت و سنجیدن واکنش آدم‌ها سروکار دارد، حالا در مکالمه‌ای شخصی مدام سعی دارند حقیقت را ازهم پنهان و حرف طرف مقابل را سبک‌سنگین کنند.
نکته‌ی جالب دیگر این است که سلینجر هیچ جواب قطعی‌ای به ما نمی‌دهد. داستان به‌شکلی نوشته شده که ما هم مثل شخصیت‌ها اطلاعات ناقصی داریم؛ درنتیجه، ما هم وارد همان بازی شک و بی‌اعتمادی می‌شویم، مدام دنبال نشانه می‌گردیم، رفتار زن را بررسی می‌کنیم، جمله‌های آرتور را دوباره می‌خوانیم و واکنش لی را می‌سنجیم تا بفهمیم بالأخره حقیقت چیست. به‌این‌ترتیب، فرم داستان با موضوعش یکی می‌شود: داستان درباره‌ی بی‌اعتمادی است و خودش هم اجازه نمی‌دهد خواننده با خیال راحت به هیچ روایتی اعتماد کند.
نکته‌ی دیگر درباره‌ی اسم داستان، «دهانم زیبا و چشمانم سبز»، است. در نگاه اول عنوانی لطیف و عاشقانه به نظر می‌رسد، درحالی‌که داستانی که می‌خوانیم تقریباً هیچ‌چیز عاشقانه‌ای در خودش ندارد. آدم‌ها کنار هم هستند، اما هیچ رابطه‌ی صادقانه و امنی بین‌شان نیست؛ حتی زیبایی زن هم بیشتر شبیه تصویر است تا نشانه‌ای از عشق؛ انگار شخصیت‌ها بیشتر با تصویری که ازهم ساخته‌اند سروکار دارند تا با خود واقعی همدیگر. برای همین، «دهانم زیبا، چشمانم سبز» فقط داستان یک خیانت نیست؛ داستان تنهایی آدم‌هایی است که ظاهراً به‌هم نزدیکند، اما هیچ‌کدام واقعاً به دیگری دسترسی ندارند: آرتور تنهاست چون نمی‌تواند به همسرش و حتی دوستش اعتماد کند. لی هم باوجود این‌که زنی جوان کنارش خوابیده، در رابطه‌ای قرار دارد که از اول برپایه‌ی پنهان‌کاری و دروغ ساخته شده. و زن بااین‌که تمام مدت کنار یک نفر است، عجیب ساکت و دور به نظر می‌رسد. همه‌ی این آدم‌ها به‌هم وصلند، اما هیچ‌کدام واقعاً به‌هم نزدیک نیستند.
سلینجر درعین‌حال هیچ‌کدام از شخصیت‌ها را کاملاً بی‌گناه یا کاملاً مقصر نشان نمی‌دهد. آرتور اگرچه احتمالاً کسی است که به او خیانت شده، خودش هم آدم ساده و بی‌آزاری به نظر نمی‌رسد. از حرف‌هایش می‌شود فهمید رابطه‌ی او و جوآنی ازقبل پر از دعوا، خشم و بی‌اعتمادی بوده. اما همین هم خیانت جوآنی و دوستش را توجیه نمی‌کند. به‌نوعی همه‌ی شخصیت‌های داستان هم زخم خورده‌اند و هم دارند به بقیه زخم می‌زنند. شاید برای همین هم خیلی سخت می‌شود یک نفر را به‌عنوان آدم بد داستان انتخاب کرد. شیوه‌ی داستان‌گویی سلینجر هم دقیقاً متناسب با همین جهان پر از شک و پنهان‌کاری است. او توضیح اضافه نمی‌دهد، گذشته‌ی شخصیت‌ها را برای‌مان تعریف نمی‌کند و حتی اسم مرد موجوگندمی را هم به مرکز توجه نمی‌آورد. بیشتر اطلاعات از دل گفت‌وگو بیرون می‌آیند. حتی چیزهایی که شخصیت‌ها درباره‌ی هم می‌گویند لزوماً قابل‌اعتماد نیستند؛ درواقع، دیالوگ در این داستان به‌جای این‌که وسیله‌ای برای انتقال اطلاعات باشد، خودش تبدیل به میدان مبارزه می‌شود. هر جمله می‌تواند هم حرفی ساده باشد و هم چیزی را پنهان کند.
درنهایت، «دهانم زیبا، چشمانم سبز» داستان چیزهایی است که آدم‌ها به‌هم نمی‌گویند. آدم‌های داستان مدام حرف می‌زنند، اما نه لزوماً برای این‌که حقیقت را بگویند؛ بیشتر برای این‌که حقیقت را کنترل کنند، تغییر بدهند یا از جلوِ دید بردارند. اتفاق خیلی بزرگی هم جلوِ چشم ما نمی‌افتد؛ نه دعوایی شکل می‌گیرد، نه خیانتی آشکار می‌شود و نه کسی اعتراف می‌کند. بااین‌حال، وقتی داستان تمام می‌شود، حس سنگینی باقی می‌ماند. شاید چون خواننده می‌فهمد چیزی بین این آدم‌ها ازقبل شکسته و چیزی که شکسته، فقط ازدواج یا دوستی نیست؛ اعتماد است و در جهانی که هیچ‌کس نمی‌داند حرف چه کسی را باید باور کند، حتی صمیمی‌ترین رابطه‌ها هم می‌توانند به چیزی شبیه همان تماس تلفنی تبدیل شوند: صدایی نزدیک، از فاصله‌ای خیلی دور.


1. Pretty Mouth and Green My Eyes (1951)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, دهانم زیبا، چشمانم سبز - جی. دی. سلینجر, کارگاه داستان دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, دهانم زیبا، چشمانم سبز, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

پوست‌پرتقال‌هایی که دیده نمی‌شوند

تدی: نیمه‌ی پنهان فیل

مرز میان ابهام و ادراک در صدای جیغ یک دختر

زمینی که زیر پای ما نیست

مرگ، بیداری و حقیقت «من» در داستان «تدی»

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد