کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازی*

16 آبان 1405

نویسنده: لیلا حسین رشیدی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «شوخی1»، نوشته‌ی آیزیک باشِویس سینگر2


چیزی که در داستان «شوخی» از همه بیشتر برایم تحسین‌برانگیز بود، شیوه‌ی روایت سینگر است. بااین‌که داستان به‌نسبت طولانی است و ساختاری اپیزودیک و پنج‌بخشی دارد، اما موقع خواندن احساس نمی‌کنیم با داستانی کش‌دار طرفیم؛ حتی مستقیم‌گویی‌های گاه‌به‌گاه نویسنده و تعدد شخصیت‌ها و مکان‌ها چیزی از خوش‌خوانی آن کم نمی‌کند. گره‌ها و گره‌گشا‌یی‌های پی‌درپی هم در جهت ریتم پیش‌رونده‌ی داستان هستند؛ نه آن‌قدر تندند که از اتفاق‌ها جا بمانیم و نه آن‌قدر کند که داستان ملال‌آور شود. به‌نظرم این ویژگی حاصل سال‌ها دانش، تجربه و قریحه‌ی سینگر است؛ قصه‌گویی که به روایت شفاهی نزدیک می‌شود و فقط دنبال رساندن ما از نقطه‌ی الف به ب نیست، بلکه خودش هم از تعریف کردن ماجرا لذت می‌برد.
داستان با روایت اول‌شخص شروع می‌شود؛ راوی بی‌نامی که در مجله‌ی ادبی آلمانی‌ای در نیویورک کار می‌کند و از همان ابتدا، از آدم‌های اطرافش، ازجمله بندل و والدن حرف می‌زند، اما اطلاعات چندانی از زندگی‌ خودش نمی‌دهد و بیشتر در نقش ناظر ماجراست. در بعضی موقعیت‌ها، راوی اطلاعاتی دارد که والدن آن‌ها را نمی‌داند، درنتیجه، خواننده هم چند قدم از والدن جلو می‌افتد و همین فاصله، تنش و کنجکاوی بیشتری ایجاد می‌کند. حاشیه‌روی‌های راوی هم، بااین‌که گاهی مستقیماً به پیشبرد پی‌رنگ کمکی نمی‌کنند، خسته‌کننده نمی‌شوند؛ شاید چون حس می‌کنیم کسی واقعاً مقابل‌مان نشسته و دارد برای‌مان قصه تعریف می‌کند، نه این‌که فقط دارد اطلاعات لازم را کنار هم می‌چیند.
سینگر در داستان «شوخی» یک بار دیگر هنر شخصیت‌پردازی خود را به نمایش می‌گذارد، به‌خصوص در دکتر والدن که شخصیت محوری داستان است. ما او را بیشتر ازخلال حرف‌ها و روایت‌های دیگران می‌شناسیم و کم‌کم می‌فهمیم تصویری که از او به‌عنوان چهره‌ای برجسته ساخته‌شده با واقعیت زندگی‌اش فاصله دارد. او به شهرت و جایگاهش وابسته است و انگار خودش هم فریب آن تصویر نه‌چندان واقعی را خورده. دیگران هم با روایت‌ها و خیال‌پردازی‌های‌شان در شکل‌گیری این تصویر نقش دارند. طنز سینگر از همین‌جا شکل می‌گیرد: والدن هم موضوع داستان‌هایی است که دیگران درباره‌اش می‌سازند و هم اسیر قصه‌ای که درباره‌ی خودش باور کرده.
اما طنز داستان فقط در اتفاق‌ها نیست و در لحن روایت هم جریان دارد. راوی شخصیت‌ها را با لحنی نسبتاً جدی توصیف می‌کند، اما همین جدیت گاهی موقعیت خنده‌دارتری می‌آفریند. بندل با دروغ و فریب می‌خواهد از والدن برای رسیدن به هدف‌های خودش استفاده کند، اما آدم‌های مختلفی در ساختن و باور کردن این فریب سهم دارند. شاید بتوان گفت این نگاه کنایه‌آمیز سینگر، مثل داستان «دوست کافکا»، این‌جا هم نوعی اسطوره‌زدایی از چهره‌های روشن‌فکر است. اما طنز داستان از والدن فراتر می‌رود و به خود زندگی هم می‌رسد؛ انگار همه درگیر بازی‌ای هستند که قواعدش را درست نمی‌شناسند و چیزهایی را جدی می‌گیرند که ممکن است برپایه‌ی یک شوخی شکل گرفته باشد.
ماجرای زن ثروتمندی که قرار بوده با والدن ازدواج کند، نمونه‌ی روشنی از بازی میان واقعیت و خیال است. این زن بخشی از بازی بندل است و به‌نظر می‌رسد خود والدن هم در روزهای آخر عمرش به وجود او شک می‌کند؛ اما در مراسم ختم والدن، زن جوانی واقعاً برای او سوگواری می‌آید. سینگر این تناقض را توضیح نمی‌دهد، اما خواننده را لحظه‌ای به فکر فرومی‌برد که آیا ممکن است چیزی که در خیال ساخته شده، جایی در واقعیت هم وجود داشته باشد؟ حضور اینیشتین در پایان داستان این بازی را پیچیده‌تر می‌کند. درطول داستان، نام آدم‌های مشهور و رابطه‌شان با والدن بخشی از تصویر اغراق‌آمیزی است که از او ساخته می‌شود، اما وقتی راوی اینیشتین را واقعاً کنار تابوت می‌بیند، دیگر نمی‌تواند همه‌چیز را به‌سادگی دروغ بداند. البته حضور او هم ثابت نمی‌کند که تمام ادعاها درباره‌ی والدن درست بوده باشند. شاید سینگر این‌جا شوخی آخرش را با خواننده می‌کند؛ یعنی ما هم مثل شخصیت‌های داستان ناچاریم درباره‌ی شنیده‌های‌مان تأمل کنیم.
مراسم ختم والدن گروه‌های مختلف یهودیان مهاجر را، باوجود اختلاف‌های زبانی و فرهنگی‌شان، کنار هم جمع می‌کند و میراث فرهنگی مشترک‌شان را به یادشان می‌آورد. این بخش برای من هم تلخ است و هم آشنا: گاهی آدم‌ها وقتی از دست می‌روند، تازه دیگران دور هم جمع شوند تا نشان دهند قدر او را می‌دانسته‌اند؛ مفهومی که برای ما ایرانی‌ها آشناست. اما این مراسم وجه مثبتی هم دارد: والدن که داشته در زندگی فراموش می‌شده، با مرگش دوباره مرکز توجه قرار می‌گیرد؛ انگار بازی زندگی همیشه به باخت ختم نمی‌شود.
دراین‌میان، می‌توان رگه‌ای از تقدیرگرایی را هم دید که با باورهای سنتی سینگر مرتبط است و در داستان‌های قبلی این مجموعه هم شاهدش بوده‌ایم: عاقبت، فارغ از شهرت و جایگاه، همه در این بازی روزگار خاک گل کوزه‌گران خواهیم شد. پایان داستان شبیه آخرین ضربه‌ی قصه‌گوست: تصویر اینیشتین کنار تابوت و لبخند والدن که انگار یادآور شوخی زندگی است؛ بااین‌حال شاید این لبخند فقط نشانه‌ی مضحک بودن زندگی‌اش نباشد؛ شاید نوعی پذیرش باشد، یا حتی آخرین شوخی او با کسانی که برای سوگواری آمده‌اند؛ نشانه‌ای که شوخی‌شوخی جدی می‌شود و همین جدی شدن می‌تواند بازی روزگار با آدم‌ها باشد: «جهان بازیگری داند، مکن با این جهان بازی / که درمانی به دام او اگرچه تیزپربازی»


*. ناصرخسرو

1. The Joke (1970)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, شوخی - آیزیک باشویس سینگر, کارگاه داستان, مجموعه‌ی یک مهمانی یک رقص دسته‌‌ها: آیزیک باشِویس سینگر, جمع‌خوانی, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, شوخی, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

وقتی زندگی سر شوخی را باز می‌کند

جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازی*

شوخی سینگر با شکسپیر

سفر نامیمون

این طایفه‌ی زنده‌کش مرده‌پرست

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد