نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستان کوتاه «شوخی1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
در داستان «شوخی» اثر آیزیک باشِویس سینگر، با دکتر والدنی روبهرو هستیم که زندگیاش را در قمار بر سر آیندهای خیالی میبازد. او مجبور شده گذشتهاش را در برلین جا بگذارد و از ترس هیتلر به لندن فرار کند. حالا برای کنار آمدن با گذشتهای که از دست داده، به تصویری خیالی از آینده و رابطه با الینور پناه میبرد. این رابطه را میتوان فراتر از عشقی ساده دانست. والدن در این رابطه دنبال معنی و دلیلی برای ادامه دادن زندگی میگردد؛ فرصتی برای شروع دوباره و برای اینکه بتواند خودش را انسانی دوستداشتنی و ارزشمند ببیند.
در داستان میبینیم این بندل است که دکتر والدن را فریب میدهد. اما این فقط ظاهر ماجراست. خود والدن هم انگار دوست دارد این دروغ را باور کند، هرچند ته دلش احتمال شکست این سفر را میدهد. او میگوید: «تمام این مدت، ته دلم میدانستم که این سفر یک شکست مفتضحانه خواهد بود.» اما چاره چیست؟ وقتی جنگ به خانهات رسیده و مجبور شدهای تمام چیزی را که عمری برایش وقت گذاشتهای، یعنی دانشنامهات، در برلین جا بگذاری و فرار کنی، شاید بخواهی به امکان تازهای دل ببندی؛ حتی اگر جایی ته دلت بدانی که ممکن است این هم فریبی بیش نباشد.
گاهی آدم آنقدر به چیزی نیاز دارد که حاضر میشود احتمال دروغ بودنش را ندیده بگیرد. البته مسئلهی والدن فقط نیاز به امید داشتن به آینده نیست. به نظر میرسد او بخشی از هویتش را هم از دست داده. وقتی والدن جوان بوده، انگار معجزهای در زندگیاش رخ داده: ماتیلدا، دختر میلیاردر یهودیای، عاشقش شده بوده. زندگی مشترک آنها فقط چند ماه طول کشیده، اما همین ازدواج ظاهراً برای والدن جایگاه و اعتباری به همراه آورده. اینکه همسر زن ثروتمند آلمانیای بوده و به زبان آلمانی مینوشته، به او نوعی اعتبار اجتماعی میداده؛ آنقدرکه کمکم هویتش را هم به این جایگاه گره زده و دیگر حاضر نبوده به زبان ییدیش صحبت کند. حالا اما چرخ روزگار چرخیده و یهودیان آلمان دیگر در امنیت نیستند. نوشتن کتابی که آنقدر برایش مهم بوده، بهقدری طول کشیده که به سوژهی شوخی مردم تبدیل شده و جنگ همان دستنوشتههایش را هم از دسترسش خارج کرده. دوست و حامی بزرگش هم نمیتواند مثل گذشته کنارش باشد؛ انگار چیزهایی که زمانی به او احساس هویت و ارزشمندی میدادهاند، یکییکی از دست رفتهاند.
او تنها مانده و حالا باید راهی برای بازتعریف خودش پیدا کند. در این شرایط، چه چیزی بهتر از زنی ثروتمند از نیویورک، وابسته به خانوادههای سرشناس و تحسینکنندهی علم و دانش او؟ بهنظر من والدن در الینور نهتنها معشوق که فرصتی میبیند برای اینکه دوباره همان آدمی شود که دوست دارد باشد؛ کسی که دانشش ارزشمند است، میتواند دوست داشته شود و هنوز آیندهای پیش رو دارد. نمیتوان با قطعیت گفت که مرگ الینور و از بین رفتن امید والدن به شروعی دوباره، علت مرگ اوست؛ بااینحال، نباید این احتمال را نادیده گرفت که او در این سفر آخرین امیدش را هم از دست میدهد و حتی اگر نتوان مرگش را مستقیماً به فروپاشی امیدش نسبت داد، از دست رفتن این امید بخشی از تراژدی زندگی اوست.
تلخی اصلی داستان در صحنهی پایانی آن است؛ جایی که پس از مرگ والدن، دیگران برایش مراسم ختم میگیرند و به او ادای احترام میکنند. این صحنه آدم را به فکر میاندازد که چرا گاهی چیزی که در زندگی به آن نیاز داریم، زمانی به سراغمان میآید که دیگر نمیتوانیم از آن لذت ببریم. والدن در تمام زندگیاش به احساس ارزشمندی و تعلق نیاز داشته؛ به اینکه دیگران او را ببینند و حضورش برایشان اهمیت داشته باشد. با این نگاه میتوان گفت عنوان داستان، «شوخی»، معنیای فراتر از بلایی پیدا میکند که بندل بر سر والدن آورده؛ انگار علاوهبر بندل، زندگی هم بهشکلی با او شوخی کرده. والدن دنبال عشق، امید و فرصتی برای شروع دوباره بوده، اما توجه و احترامی که تمام عمر به آن نیاز داشته، پس از مرگش به سراغش میآید؛ زمانی که دیگر نمیتواند آن را حس کند. ممکن است زندگی چیزی را که دوست داریم یا تمام عمر منتظرش هستیم، سرانجام به ما بدهد، اما نه لزوماً وقتی که به آن نیاز داریم؛ و این تلخترین شوخیای است که زندگی با ما میکند.
1. The Joke (1970)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
