نویسنده: شقایق خواجهتاش
جمعخوانی داستان کوتاه «عشق پیری1»، نوشتهی آیزیک باشِویتس سینگر2
نیمهشب است. کسی در سایهی دیوار نشسته. آرام جلو میآید، به پیرمرد نگاه میکند، دست ما را میگیرد و مینشاند وسط زندگی هری. او آیزیک باشِویتس سینگر است، یا شاید هم فرشتهی مرگ. هری بیدار میشود و به دستشویی میرود. تنش ضعیف شده و بیدار شدنهای شبانه هم قوزبالایقوز. آینهای در کار نیست و ما هنوز چهرهی هری را نمیبینیم، اما از قدمهای کجدارومریز و تن فرسودهاش پیری را حس میکنیم. چند خط بیشتر نخواندهایم که مرگ خود را به ما نشان میدهد. کمی آنطرفتر در سایه نشسته و هری را نگاه میکند. پنجره باز و بالکن پیدا میشود. آنسوی پنجره، شهر روشن و زنده است و روزگار همچنان میچرخد. آدمها میآیند و میروند، ماشینها در حرکتند و هری به اینهمه شتاب نگاه میکند. پیرمرد در آستانهی دروازهی مرگ ایستاده و از خودش میپرسد دنیا چطور میتواند اینقدر راحت به زندگی ادامه دهد. بیش از هشتاد سال از عمر او گذشته. آیا کم است؟ آیا کافی است؟ زندگی چه معنایی دارد؟ چرا به دنیا آمدهایم اگر قرار است روزی از همین جهان زنده و روشن کنار برویم؟ مرگ فقط پیش روی هری نیست؛ پشت سرش هم ایستاده. آدمهای زندگیاش یکییکی رفتهاند و خاطراتشان برای او باقی مانده. نوههایش آنقدر از او دور شدهاند که گاهی حتی کارتتبریک سال نو هم نمیفرستند. شبها خواب مردگان را میبیند، اما در خواب، مردهها هنوز زندهاند. گذشته و حال در ذهنش در هم میروند. زمانی کودک بوده، جوان بوده، عاشق شده و حالا پیر است، اما انگار همهی این آدمها هنوز درون یک تن زندگی میکنند. یک پایش همچنان در لهستان است و پای دیگرش در آمریکا. بخشی از وجودش پیش زنهایی مانده که دوستشان داشته، بخشی پیش دختر ازدسترفتهاش و بخشی پیش نوههایی که از او دور شدهاند.
زمان جسم هری را پیر کرده، اما نتوانسته همهی نسخههای گذشتهی او را از بین ببرد. هری پیر است و زندگی ظاهراً از او فاصله میگیرد، اما کدام آینه توانسته پیری را به ذهن او نشان دهد؟ او در درون خودش هنوز جوان است. آفتاب که بالا میآید، میرود خرید، به بانک سر میزند، بورس را دنبال میکند، حساب پولهایش را میرسد و همچنان آرزو میسازد. چیزی در وجودش هنوز میجوشد و اجازه نمیدهد عدد سن تمام هویت او را تعریف کند. تناقض شخصیت هری از همینجا شکل میگیرد: او ثروتمند است، اما لباسهای کهنه میپوشد. پول دارد، اما خودش برای خرید بیرون میرود. و حتی باوجود داشتن اسکناسهای بیستدلاری در جیبش، چند سنت کرایهی اتوبوس کم میآورد. ثروتش توانسته برای هری آسایش فراهم کند، اما نتوانسته جوانی، همراهی یا امنیتی دربرابر مرگ بخرد. او در ساختمانی پر از آدم زندگی میکند، اما تنهایی چنان بر زندگی آدمهای این ساختمان سایه انداخته که ممکن است کسی بمیرد و دیگران تازه بعدتر از مرگش باخبر شوند. هری مرگ را میبیند و ظاهراً آن را پذیرفته، اما دیگر این چسبیدن به استقلال چیست؟ این خرید رفتن، دنبال کردن بورس، فکر کردن به پول، نگاه کردن به زنها و خیال زنان جوانتر چیست؟ اینهمه آرزو مگر چیزی جز نشانهی میل به زندگی میتواند باشد؟ و درست در همین نقطه، اتل در میزند.
اتل همسایهی هری است؛ زنی پنجاهوهفتساله که شوهرش را از دست داده و هنوز زیر سایهی این فقدان زندگی میکند. او حالا روی همان صندلی خانهای مینشیند که همسایهی قبلی هری، پیرزنی که حالا مرده، زمانی روی آن مینشسته؛ انگار حتی جای نشستن اتل هم از همان ابتدا چیزی را زمزمه میکند: او هم خواهد رفت. اما دقیقاً از همین جا داستان جان تازهای میگیرد. دو آدم تنها روبهروی یکدیگر مینشینند و از گذشته، آینده و تنهایی حرف میزنند. کمکم میان این حرفها آرزوهایی بافته میشوند؛ آرزوهایی شاید بیقواره و نامتناسب با سن و موقعیتشان، اما واقعی. گویی برای چند ساعت پیراهن جوانی را از صندوقی قدیمی بیرون میآوردند و دوباره به تن میکنند. شاید اندازهشان نباشد، اما هنوز گرم است. شور گفتوگو، نزدیک شدن و حتی میل جسمانی چیزی را در هری بیدار میکند. برای مدتی کوتاه، پیرمردی که آغاز داستان در آستانهی مرگ ایستاده بود کنار میرود و مرد جوانتری از درون او سر برمیآورد. برای چند ساعت، مرگ عقب مینشیند و جای خود را به خیال زندگی میدهد. اما ناگهان همهچیز تغییر میکند. اتل سرد میشود و فاصله میگیرد؛ انگار تمام آن بوسهها، معاشقهی کوتاه، شور حرف زدن، نزدیک شدن و خواهش تن رؤیایی بیش نبوده. هری نمیداند چه اتفاقی افتاده و اتل هم توضیحی نمیدهد. این ندانستن مهم است و همانطورکه هری از ذهن اتل خبر ندارد، خواننده هم فقط رفتار او را از بیرون میبیند.
هری دوباره در تختش تنها میشود. فقط دیواری میان او و اتل فاصله است. دیوار درظاهر فقط حائلی است، اما انگار مرگ درون همان دیوار خوابیده. نیمهشب اتل خود را از پنجره به پایین میاندازد و مرگ خودخواسته را انتخاب میکند. همان زنی که چند ساعت پیشش دربارهی زندگی حرف میزد و برای لحظاتی به هری و به زندگی نزدیک شده بود، حالا خودش بهسوی مرگ رفته. نامهای هم برای هری باقی گذاشته که در آن نوشته باید پیش شوهرش برود و از هری میخواهد او را ببخشد. در این نقطه، تقابل میان هری و اتل معنی دیگری پیدا میکند. اتل پنجاهوهفتساله است و هری بیش از هشتاد سال دارد، اما این اتل است که دیگر نمیخواهد ادامه دهد. انگار جوانی و پیری در این داستان دیگر با عدد سن اندازه گرفته نمیشوند. اتل ازنظر جسمی جوانتر است، اما میل ادامه دادن را از دست داده. هری پیرتر است، اما چیزی در وجودش هنوز سرسختانه به زندگی چنگ میزند. شاید بههمیندلیل، اتل فقط معشوق یا همسایهای در داستان نیست؛ او دربرابر هری قرار میگیرد تا دو واکنش متفاوت انسان نسبتبه مرگ را نشان دهد. اتل بهسمت مرگ میرود و هری، باوجود همهی مرگهایی که پشت سر گذاشته، باز بهسمت زندگان برمیگردد.
پس از مرگ اتل، هری با خودش قرار میگذارد که دیگر آرزویی نداشته باشد. میخواهد بخوابد. انگار بالأخره میخواهد دربرابر همان چیزی تسلیم شود که از ابتدای داستان در سایه همراهش بوده: پایان. اما صبح دوباره از راه میرسد. هری دوباره بیدار میشود. هنوز زمان زیادی از تصمیم شب گذشته نگذشته که ذهنش دوباره شروع به آرزو ساختن میکند. به سیلویا، دختر اتل، فکر میکند؛ به سفر، به جستوجو و به ماجرایی تازه. همان مردی که شب گذشته تصمیم گرفته بود دیگر هیچ آرزویی نداشته باشد، صبح دوباره زندگی را در ذهن خود میسازد. هری فقط روی کاغذ بیش از هشتاد سال دارد. چه کسی میداند درون این بدن پیر چه کسی نفس میکشد؟ شاید هنوز جوانی در وجود او زنده است که هر بار مرگ یکی از آرزوهایش را میدرد، تکههایش را جمع میکند و آرزوی دیگری میدوزد. شاید همین میل سرسختانه به خواستن است که نمیگذارد هری واقعاً پیر شود.
از این منظر، عنوان «عشق پیری» هم معنی دیگری پیدا میکند. درظاهر با داستانِ رابطهای در سالهای پایانی عمر روبهرو هستیم، اما عشق در این داستان فقط عشق هری به اتل نیست. رابطهی آن دو بسیار کوتاهتر و ناپایدارتر از آن است که همهی معنی داستان را در خود جا دهد. آنچه از ابتدا تا انتها باقی میماند، کشمکش میان مرگ و میل به زندگی است؛ میان جسمی که رو به فرسودگی میرود و ذهنی که هنوز آرزو میسازد. شاید به همین دلیل است که داستان بهجای پاسخ، با پرسشی به پایان میرسد: چرا به دنیا میآییم و چرا باید بمیریم؟ سینگر پاسخی نمیدهد. فرشتهی مرگ از ابتدای داستان همان نزدیکی است و تا پایان هم نرفته، اما زندگی نیز از پا ننشسته. هر بار که مرگ چیزی از هری میگیرد، ذهن او دوباره چیزی برای خواستن پیدا میکند. «عشق پیری» بیش از آنکه داستان عشق هری به اتل باشد، داستان عشق سرسختانهی هری به خود زندگی است؛ عشقی که حتی در سایهی مرگ هم دست از آرزو ساختن برنمیدارد.
1. Old Love (1975)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
