نویسنده: زهره محمدی
جمعخوانی داستان کوتاه «عشق پیری1»، نوشتهی آیزیک باشِویتس سینگر2
داستان «عشق پیری» دربارهی تلاش انسان برای حفظ معنی در جهانی است که تجربهی رنج و تنهایی، او را به سکون و انزوا کشانده. شروع داستان صبح روزی است که شخصیت اصلی، هری بندینر، از خواب بیدار میشود. هری پیرمردی هشتادوچندساله است و داستان در شهر میامیبیچ اتفاق میافتد؛ شهری پر از آسمانخراشها و برجها که ساکنانش اکثراً سالمندانی ثروتمندند؛ مالکان آپارتمانهایی بزرگ و سرمایههایی کلان، اما ثروتی که طی سالیان سال اندوختهاند، عملاً دیگر به دردشان نمیخورد و هیچ لذتی از داشتنش نمیبرند. ازنظر هری ساختمانی که در آن زندگی میکند مانند بیمارستان است. در سطرهای آغازین، راوی خواننده را با پیری و مشقاتش آشنا میکند. پیرمردی را میبینیم که انواع ضعفهای جسمانی را دارد و تحرک و انجام امور شخصی برایش مشکل است؛ انگار بهمرور زمان دارد به مردهی متحرکی تبدیل میشود که حتی در خوابهایش هم مردهها حضور بیشتری از زندهها دارند؛ درعینحال همواره در تلاش است تا خودش را عضوی زنده و فعال در جامعه نگه دارد. او کارهای شخصیاش را خودش انجام میدهد، ازجمله خرید، امور بانکی و مدیریت سهامهایش. برای کارهای منزل هم کمتر از خدمه کمک میگیرد. هری شخصیتی حسابگر و محافظهکار دارد که باعث میشود او را در دنیای پیرامون خودش به فردی خسیس بشناسند. سه بار ازدواج کرده و هر سه همسرش و حتی فرزندانش از دنیا رفتهاند.
سینگر در نمایش ملال پیری بسیار موفق عمل کرده. هری زمانی جوانی پرشور و پرماجرایی داشته، اما ذهن او حاضر نیست پیری کنونی را بپذیرد و همواره در انتظار اتفاقی غیرمترقبه است تا بتواند نیروی جوانیاش را بهطرز معجزهآسایی بازیابد. ازاتفاق شانس در خانهاش را میزند و زن میانسالی که بهتازگی در همسایگی او خانهای خریده، وارد داستان میشود. اتل زنی است پنجاهوچندساله، با ظاهری شیک، لاکهای قرمز و زانوانی خوشتراش. همسرش را بهتازگی از دست داده و دخترش که ظاهراً اختلافهایی با او دارد، در چادری در بریتیشکلمبیا زندگی میکند. هستهی اصلی داستان عشقی دیرهنگام میان دو انسان سالخورده است که هرکدام با گذشتهی تلخ و تنهایی خود درگیرند. فلسفهی شکلگیری زودهنگام این عشق جای سؤال دارد؛ اینکه چطور زنی که جوان و بیتجربه هم نیست در اولین برخورد مردی را که دستکم دو دهه از خودش پیرتر است و البته هیچ شناختی هم از او ندارد، بلافاصله به خانهاش دعوت میکند و حتی به او علاقه نشان میدهد؟ هری هم مثل ما ابتدا گمان میکند زن بهقصد فریب او، وارد زندگیاش شده. پس سعی میکند محافظهکاری کند و از وضعیت مالیاش چیزی بروز ندهد. اما درون ذهن اتل چیز دیگری میگذرد و قضایا جور دیگری پیش میروند.
این دو شخصیت که هرکدام تنهایی منحصربهفرد خودشان را دارند، ناخودآگاه بههم نزدیک میشوند. سینگر با قرار دادن شخصیت اتل درمقابل هری، تضاد میان امید به زندگی و بیانگیزگی را بهخوبی به نمایش میگذارد؛ اینکه انسانی مانند هری چطور میتواند خودش را در چهاردیواری حبس کند و مثل گیاهی آپارتمانی زندگی کند؛ گیاهی که فقط نیاز به آب، هوا و غذا دارد. هرچقدر هری از مرگ، بالا بودن سن و ناتوانی حرف میزند، اتل درمقابل سرشار از امید به زندگی است. از سفر دور دنیا، خرید آپارتمان و چشمههای آب گرم میگوید. هری که از تغییر شرایط ثابت زندگیاش واهمه دارد، در تمام این لحظهها مدام به این فکر میکند که مبادا اتل با نزدیک شدن به او انگیزهی دیگری در سر داشته باشد. سینگر در این داستان بهجای اینکه حادثهای جنایی بسازد، سعی دارد رویدادی احساسی خلق کند. تغییری گرچه کوچک در شخصیتها اتفاق اصلی این داستان است. آنها باهم از آینده حرف میزنند، از اینکه دیوار بین خانههایشان را بردارند و زندگی مشترکی را شروع کنند. بههم نزدیک میشوند، دستهای یکدیگر را لمس میکنند، اما بعد از بوسهای که بین آنها اتفاق میافتد، ورق داستان بهیکباره برمیگردد؛ انگار آن پیری، ناتوانی و درماندگی از هری به اتل انتقال پیدا میکند.
در ادامه شاهد تغییر ناگهانی ظاهر اتل هستیم؛ وقتی هم پوستش پیر و چروکیده میشود و هم رفتارش تغییر میکند و باناراحتی از هری میخواهد که آپارتمانش را ترک کند. اما چرا این اتفاق میافتد؟ اصلاً اتل در هری چه چیزی دیده که همهچیز بینشان اینقدر سریع پیش رفته؟ آیا همهی اینها بهخاطر شباهت هری به همسر مرحوم اتل بوده؟ یا شاید اتل هنوز نتوانسته با سوگ خودش کنار بیاید و زمانی که به هری نزدیک شده، فهمیده که واقعیت با تصوراتش خیلی فرق دارد. درنهایت هری به خانه برمیگردد، اما حالا دیگر چیزی تغییر کرده. امیدی که یکدفعه توی دلش جوانه زده بهیکباره میخشکد و از بین میرود. او دیگر نمیتواند به روال سابق زندگیاش برگردد؛ انگار چیزی را گم کرده باشد و آن تغییری که همیشه از آن واهمه داشته حالا اتفاق افتاده. تمام مدت در آپارتمانش سرگردان است و چشمبهراه کوچکترین نشانهای از اتل میماند. اما با شنیدن خبر خودکشی او، خواننده و هری همزمان باهم غافلگیر میشوند. حالا هری بازهم تنهاست، اما نوع این تنهایی با قبل فرق دارد. او باید دوباره بگردد و دلیل یا معنیای برای زندگی کردن بیابد. با خودش فکر میکند که چقدر خوب است اگر برود و دختر اتل را پیدا کند، دلیل اختلافش با مادرش را جویا شود و اصلاً شاید بتواند برایش پدری کند. هری برای زندگی کردن به هدفی نیاز دارد و نجات آن دختر شاید بتواند هدف مناسبی باشد.
1. Old Love (1975)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
