نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستان کوتاه «دوست کافکا1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
در داستان «دوست کافکا»، ما با ژاک کوهِن مواجه هستیم؛ مردی که خود را دوست کافکا معرفی میکند و داستان، او را با گذشته، خاطره و تئاتر ییدیش به ما میشناساند؛ اما برخلاف تصویری که ممکن است از او پیدا کنیم، ژاک کوهن به گذشته نچسبیده و کاملاً در لحظه زندگی میکند. پولی از راوی میگیرد، غذا میخورد و حتی خود راوی را به شام دعوت میکند. او شبهایی را که منتظر است مرگ به سراغش بیاید هم زندگی میکند و از همان لحظهای که در اختیار دارد لذت میبرد.از همین جا داستان ما را با تضادی در شخصیت او روبهرو میکند: شخصیتی که تمام ظاهرش از گذشته میگوید، بهشدت متعلق به حال است. آخر مگر گذشته برایش نان و آب میشود. حتی خودش جایی اعتراف میکند، نمیتواند شکمش را با خاطرات گذشته سیر کند.اینجاست که او بین خاطره و روایت فاصله میگذارد. کوهن با تعریف کردن خاطرهها و داستانهای گذشته، پول و غذا به دست میآورد. بله، خاطره بهتنهایی شکم را سیر نمیکند، اما وقتی به روایت تبدیل میشود، آنوقت سرمایهای است که میتوان از آن پول درآورد. او با خاطره زندگی نمیکند، بلکه از خاطره برای زندگی کردن بهره میبرد. قصههایی که تعریف میکند، گذشتهای را که دیگر در دسترس نیست دوباره به زمان حال میآورند و به چیزی تبدیل میکنند که هنوز میتوان با آن زندگی کرد.البته او قدر ثانیههایی را که شانس به او رو میکند خوب میداند.
شبی سرد کنتسی به او پناه میآورد. در همان لحظههایی که هرآن ممکن است معشوق کنتس در را بشکند و او را بکشد، کوهن با زن میخوابد و وقتی مرد پشت در میکوبد، میخندد. برای او همین لحظهی کوتاه ارزش زندگی دارد، چون میداند مرگ همیشه نزدیک است و دقیقاً به همین دلیل از لحظهای که دارد، استفاده میکند. آگاهی از مرگ او را بیشتر به گذشته نمیبرد، بلکه برعکس، او را به حال میچسباند. کوهن میداند هیچ لحظهای همیشگی نیست، پس نمیخواهد لحظهی فعلی را بهخاطر ترس از آینده یا حسرت گذشته از دست بدهد.این نگاه و طرز فکر کوهن را میتوان به مسئلهی حافظهی یهودی هم نسبت داد. یهودیان سرزمین مقدس را که زمانی متعلق به آنها بوده فراموش نکردهاند. ازنظر بامبرگ این ادعا دیوانگی است: «…دو هزار سال است که ما را از سرزمین مقدس بیرون کردهاند، و حالا داریم تلاش میکنیم برگردیم آنجا. دیوانگی است، مگر نه؟»کوهن جوابی به این سؤال نمیدهد، ولی من حدس میزنم جوابش منفی باشد. آخر این همان کاری است که خودش دارد انجام میدهد: گذشته را فراموش نکرده و تلاش میکند با روایت کردنش، دیگران را هم به آن وارد کند. شاید این کار دیوانگی باشد، ولی اگر انسان فقط براساس آنچه در زمان حال منطقی است زندگی میکرد، بسیاری از چیزهایی که هویت را میسازد خیلی پیشتر فراموش میشدند.
از نکات جالب داستان انتخاب راوی است. ما این داستان را با روایت راویای تقریباًناظر میخوانیم؛ راویای که با فاصلهای زمانی از کوهن و داستانهایش میگوید. ابتدا کوهن گذشته را برای راوی تعریف میکند و بعد راوی آن را برای ما بازمیگوید. چیزی که میخوانیم خود گذشته نیست، بلکه روایت گذشته از زبان کسی است که آن را به یاد میآورد. مسئلهی حافظه و روایت کردن هم در محتوای داستان و هم در فرم روایت وجود دارد؛ یعنی خود داستان هم شبیه همان کاری را انجام میدهد که کوهن با گذشته میکند. به همین دلیل شاید مسئله فقط این نباشد که آیا خاطرات کوهن حقیقت دارند یا نه؛ مهمتر این است که این خاطرات، چه واقعی و چه ساختگی، چه اثری بر زمان حال راوی میگذارند.ازاینزاویه، کوهن و راوی بهشکل عجیبی بههم شبیه میشوند: کوهن گذشته را حفظ میکند تا بتواند با آن در اکنون زندگی کند و راوی روایتهای کوهن را برای اینکه جهانی را که ازخلال آن روایتها ساخته شده، از دست ندهد. هردو با چیزی زندگی میکنند که دیگر مستقیماً در دسترس نیست.
رمان «قصر» کافکا هم بهشکلی جالب وارد خوانش داستان میشود. بامبرگ میگوید «قصر» کافکا را خوانده؛ «قصر»ی که در آن ک. مدام میکوشد به قلعهای دست یابد که مرکز قدرت و معنی است، اما هرگز واقعاً به آن دسترسی پیدا نمیکند. قصر همیشه هست، اما دسترسی به آن ناممکن و مبهم میماند. گذشتهی کوهن هم برای راوی میتواند چنین وضعیتی داشته باشد: جهانی که ازطریق روایتهای او ساخته شده، بزرگ و جذاب است و پر از آدمهای مهم، اما راوی هرگز نمیتواند مستقیماً وارد آن شود. حتی وقتی راوی امکان نزدیک شدن به آن گذشته را ازطریق دیدن مادامچیسیک مییاید، امتناع میکند؛ شاید چون نمیخواهد ابهتی را که آن جهان در ذهنش پیدا کرده از دست بدهد و شاید هم چیزی که برایش اهمیت یافته دیگر فقط خود حقیقت نیست، بلکه قصری است که ازخلال روایتهای کهن ساخته شده. اگر مادامچیسیک را ببیند و حقیقت را بفهمد، فاصلهی میان روایت و واقعیت کمتر میشود و شاید این قصر هم فروبریزد.میتوان گفت داستان «دوست کافکا» دربارهی همین رابطهی پیچیدهی میان گذشته و حال است. انسان هیچوقت فقط با حال زندگی نمیکند. گذشته، چه واقعی و چه خیالی، چیزی است که به لحظهی حال شکل میدهد. کوهن با خاطرهی جهانی که از دست رفته زندگی میکند و این شاید همان چیزی باشد که هنوز به زندگیاش شکل و معنی میدهد. بله، خاطره نان نمیشود؛ اما شراب زندگی است و میتواند طعم آن را عوض کند.
1. A Friend of Kafka (1968)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
