نویسنده: کاوه سلطانزاده
جمعخوانی داستان کوتاه «یک روز در جزیرهی کانی1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
داستان «یک روز در جزیرهی کانی» در لایهی اول ماجرای روزی از زندگی یک مهاجر است، اما در عمقش داستان آدمی است که نمیتواند جای خود را در جهان پیدا کند. راوی از لهستان رانده شده، اما هنوز در آمریکا جا نیفتاده: از جامعهای بیرون آمده و وارد جامعهی دیگری شده بیکه واقعاً به هیچکدام تعلق داشته باشد. او نویسنده است، اما نوشتههایش خواهان چندانی ندارند. یهودی است، اما در جامعهی میزبان هم در حاشیه قرار گرفته. درواقع با آدمی طرفیم که مدام در وضعیت پادرهوایی قرار دارد. سینگر شخصیتش را در یکی از شلوغترین مکانهای ممکن قرار میدهد: جزیرهی کانی، با آدمها، صداها، نمایشها و سرگرمیهایش. اما هرچه محیط شلوغتر میشود، تنهایی راوی بیشتر خودش را نشان میدهد. این شلوغی فقط فضاسازی نیست و بخشی از شخصیتپردازی هم هست. راوی وسط آنهمه آدم بیشتر در ذهن خودش زندگی میکند و انگار نمیتواند با دنیای اطرافش ارتباط بگیرد. بهاینترتیب آشفتگی جزیرهی کانی با آشفتگی مهاجری که نمیداند به کجا تعلق دارد، یکی میشود.
راوی از آینده به گذشته نگاه میکند و از همان ابتدا میداند که آن روز باید چه کار میکرده. پس درواقع با دو تصویر از یک آدم روبهرو هستیم: مردی که آن روز را زندگی کرده و مردی که سالها بعد به آن نگاه میکند. همین فاصله حسرت را به داستان میآورد؛ حسرت آدمی که تازه بعد از گذشت سالها میفهمد چه انتخابی پیش رویش بوده و حالا دیگر فرصتی برای جبران ندارد. اما سینگر نمیگذارد این موقعیت به تراژدی سنگینی تبدیل شود. طنز جاری در داستان از بار تراژیک آن کم میکند، بیکه تلخی موقعیت را از بین ببرد. راوی ممکن است دربارهی خدا، شیطان، اسپینوزا، کمونیسم و معنی هستی فکر کند، اما همزمان نگران غذا و پول و مایحتاج اولیهی زندگی است و به زنها هم توجه دارد. کتابی دربارهی اراده همراهش است، ولی خودش چندان اهل عمل نیست. میگوید بیدین است، اما ریشههای مذهبی هنوز در ذهنش زندهاند و در موقعیتهای مختلف دوباره سراغ خدا و شیطان میرود. حتی نقاشیای که میکشد هم از این درگیری ذهنی جدا نیست. همین تناقضها شخصیت او را زندهتر میکنند. او فیلسوفی با ذهنی منسجم نیست، بلکه آدم گرفتاری است که برای فهمیدن وضعیت خود از فلسفه، مذهب و خرافه کمک میگیرد.
راوی گاهی از خود بدش میآید و گاهی خودش را متفاوت از دیگران میبیند، اما در هیچکدام از این دو وضعیت آرام نمیگیرد؛ انگار میان دو تصویر از خودش هم معلق مانده: ازیکطرف خودش را آدمی شکستخورده و بیجایگاه میبیند و ازطرفدیگر به تفاوتش با دیگران تکیه میکند. همین نوسان نگاه در دیدن خود، در نویسنده بودنش هم دیده میشود. او به مسائل بزرگ و فلسفی فکر میکند، اما در زندگی روزمره گرفتار بیپولی و مایحتاج اولیه است و نوشتههایش خریدار ندارند. سینگر با کنار هم گذاشتن این دو سطح، موقعیتی هم مضحک و هم گروتسک میسازد و درعینحال، شخصیت داستانش را برای ما ملموستر میکند.
مسئلهی اصلی داستان کمکم به انتخاب میرسد. ماندن در آمریکا، پذیرفته شدن، نویسنده شدن و حتی ازدواج، همه بهنوعی به انتخاب وابستهاند. به راوی پیشنهاد میشود با زنی آمریکایی ازدواج کند تا بتواند در آنجا بماند. اما مسئلهی او فقط پیدا کردن راهی برای دریافت مجوز اقامت نیست؛ موضوع اصلی هویت است. آیا برای پذیرفته شدن باید خودش را تغییر دهد؟ او استر را دوست دارد، اما وقتی پای تصمیم واقعی به میان میآید، نمیتواند حرفی بزند و درنتیجه فرصتی را از دست میدهد که شاید میتوانست مسیر زندگیاش را تغییر دهد. انگار انتخاب برای او فقط انتخاب میان دو امکان نیست؛ هر انتخاب ممکن است بهمعنی از دست دادن امکان دیگر و حتی بخشی از تصویری باشد که از خود دارد. راوی از لهستان رانده شده، اما در آمریکا هم نتوانسته جای خودش را پیدا کند. جزیرهی کانی نیز برایش دو چهره دارد: هم مظهر تفریح و رؤیای آمریکایی است و هم جایی که ممکن است مهاجر را پس بزند.
او میخواهد شهروند خوبی باشد، اما خودش را مثل موجودی زائد احساس میکند. حتی برگشتنش به کافه برای پرداخت پول غذایی که خورده، باوجود اینکه قبلاً از پرداختش طفره رفته، میتواند نشانهای از کشمکش درونی او باشد. شاید این رفتار نشان میدهد که او باوجود ادعای بیایمانی و تلاش برای فاصله گرفتن از گذشته، هنوز کاملاً از معیارهای اخلاقیای که با آنها رشد یافته، رها نشده. البته این فقط یکی از امکانهای تفسیر این رفتار است؛ همانطورکه نمیتوان ناتوانی او را در تصمیمگیری صرفاً به گذشتهاش نسبت داد. در اینجا تضادهای داستان معنی بیشتری پیدا میکنند: گذشته و اکنون، اندیشه و عمل، ماندن و رانده شدن و درنهایت، شانس و انتخاب. زندگی راوی مجموعهای از اتفاقهای پیشبینیناپذیر است که معلوم نیست باید به چشم شانس به آنها نگاه کرد یا بدشانسی و اتفاقی که در ابتدا نجاتبخش به نظر میرسد ممکن است درنهایت به از دست دادن چیزی مهمتر منجر شود. آدم همیشه نمیتواند پیامد انتخابهایش را پیشبینی کند، اما گاهی حتی فرصت انتخاب را هم از دست میدهد؛ نه به این دلیل که راهی پیش رویش نیست، بلکه چون نمیتواند یکی از راهها را برگزیند.
راوی میخواهد در جهان جدید حرکت کند و تجربه به دست بیاورد، اما میان میلهایش و آنچه باید انجام دهد، گرفتار میشود. در جاییکه قرار است نماد آزادی و لذت باشد، خطر از دست دادن هویت انسانی هم وجود دارد. او وارد جهان تازهای شده که وعدهی امکانهای تازه میدهد، اما نمیتواند بهآسانی جای خود را در آن پیدا کند. شخصیتپردازی او در تردیدها و ناتوانیاش در عمل آشکار میشود. راوی کمهوش نیست، اما زیادی فکر میکند و این زیاد فکر کردن لزوماً به تغییر و عمل منجر نمیشود. ذهن او با همهی فلسفهبافیها و ادعای بیایمانیاش هنوز از گذشته و عادتهای فکری و مذهبی جدا نشده. او میتواند دربارهی اراده بخواند و فکر کند، اما وقتی نوبت به عمل میرسد، نمیتواند از وضعیت قبلیاش بیرون بیاید. بااینحال، نمیتوان بااطمینان گفت که فقط گذشته علت این انفعال است؛ شاید ترس از پیامدهای انتخاب، موقعیت اجتماعی و اقتصادی و تردیدهای شخصی هم در این ناتوانی سهم داشته باشند.
مسئله این است که راوی هنوز نتوانسته رابطهای تازه میان گذشته و حال برقرار کند. او سالها بعد تازه میفهمد که آن روز باید جور دیگری با زندگی روبهرو میشده؛ شاید نه با انکار گذشته و حل شدن کامل در جامعهی تازه، بلکه با پیدا کردن راهی برای زندگی در اکنون، بیکه گذشته تمام امکانهای آینده را از او بگیرد. اما آن روز نتوانسته بوده تصمیم بگیرد و حالا، از فاصلهی سالها، مسیری را که طی کرده به چشم راهی ازدسترفته میبیند. تلخی داستان همین جاست. مشکل راوی این نیست که امکان انتخاب نداشته، مشکل این است که وقتی امکان انتخاب پیدا کرده نتوانسته تصمیم بگیرد. شاید از این میترسیده که هر انتخابی بهمعنی از دست دادن بخشی از هویت خودش باشد. اما تصمیم نگرفتن هم بیهزینه نبوده. وقتی بالأخره متوجه میشود چه چیزی را از دست داده، فقط میتواند از آینده آن روز را ببیند و به این فکر کند که چه باید میکرده، درحالیکه دیگر کاری از دستش برنمیآید.
سینگر در این داستان شخصیتش را با صفتی خاص داوری نمیکند. او راوی را نه صرفاً قربانی شرایط نشان میدهد و نه آدمی که باید بهخاطر ضعفهایش سرزنش شود؛ بهجای آن، تناقضهای شخصیت را در کنار هم میگذارد: اندیشههای فلسفی در کنار نگرانی برای پول و غذا، ادعای بیایمانی در کنار حضور مداوم خدا و شیطان در ذهنش و میل به زندگی در جهان تازه در کنار ناتوانی از تصمیم گرفتن. طنز از دل همین فاصلهها و تضادها بیرون میآید، اما آنها را بیاهمیت نمیکند. ازطرفدیگر فاصلهی زمانی میان مردی که آن روز را زندگی میکرده و مردی که سالها بعد به آن روز خاص نگاه میکند، به داستان امکان میدهد حسرت را نهفقط بهعنوان احساس، بلکه بهعنوان نتیجهی دیر فهمیدن نشان دهد. سینگر بهجای اینکه به ما بگوید راوی کجا اشتباه کرده، ما را وامیدارد در کنار او به امکانهایی فکر کنیم که زندگی پیش رویش گذاشته بوده و او نتوانسته از آنها استفاده کند.
1. A Day in Coney Island (1971)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
