کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است تا صفحه‌ی شطرنج

9 آبان 1405

نویسنده: الهه روحی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «یک روز در جزیره‌ی کانی1»، نوشته‌ی آیزیک باشِویس سینگر2


«یک روز در جزیره‌ی کانی» داستان بلاتکلیفی است. ما همراه راوی در روزی از گذشته‌ی او مستقر می‌شویم؛ زمانی که ظاهراً هجده ماه است از لهستان مهاجرت کرده و در آمریکا ساکن شده، ولی هنوز تکلیفش مشخص نیست: نمی‌داند ویزایش تمدید می‌شود؟ می‌تواند در آمریکا بماند یا مجبور می‌شود به لهستان برگردد؟ چه آینده‌ای منتظر لهستان است؟ آیا هیتلر به آن حمله می‌کند؟ اگر در آمریکا بماند تکلیف کارش چه می‌شود؟ آیا هنوز کسی به داستان‌های جن و پری علاقه دارد؟ و یا اصلاً آیا چیزی از زبان ییدیش و فرهنگش باقی می‌ماند؟ مهاجرت ظاهر ماجراست؛ درواقع او هنوز از لهستان کنده نشده و به آمریکا احساس تعلق پیدا نکرده. او دربین غول‌های آمریکایی احساس می‌کند ریزنقش است. کت‌شلواری که با خودش از ورشو آورده عجیب‌وغریب به نظر می‌آید و فکر می‌کند صندوقدار و مردی که روپوش سفید پوشیده‌اند به لهجه‌ی او می‌خندند. جنگ و مهاجرت چرخ‌و‌فلک زندگی‌اش را چرخانده و چرخانده و عاقبت او را گیج‌ومنگ پیاده کرده.
این بلاتکلیفی در رابطه‌های راوی هم خودش را نشان می‌دهد. او با سیلویا به سینما می‌رود، اما وقتی سیلویا دستش را می‌گیرد، عذاب می‌کشد؛ چون با خودش عهد کرده از ده‌فرمان سرپیچی نکند، همین‌طور نمی‌خواهد به استر خیانت کند، ازطرفی وجدانش به‌خاطر آنا معذب است که همچنان از ورشو برایش نامه می‌نویسد، ولی به سیلویا هم نه نمی‌گوید چون نمی‌خواهد به او توهین کند. ذهن راوی هم مثل زندگی‌اش بلاتکلیف و سرگردان است. آرام‌و‌قرار ندارد. مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرد: از جنگ و هیتلر به مرگ، از مرگ به اسپینوزا و از آن‌جا به خدا و ماهیت زمان و مکان.
جالب است که آدمی گرسنه و بی‌پول که نمی‌داند فردایش چه خواهد شد، ناگهان درباره‌ی چنین موضوع‌هایی فکر می‌کند. شاید وقتی آدم نمی‌تواند زندگی خودش را بفهمد، مجبور می‌شود سراغ فهمیدن جهان برود تا شاید با درک نظم جهان، اتفاق‌های زندگی خودش هم قابل‌فهم شود. این میل به پیدا کردن نظم و فهمیدن معنی فقط در فکرهای فلسفی راوی دیده نمی‌شود. او در زندگی روزمره‌اش هم می‌خواهد بفهمد چطور می‌تواند اوضاع را تحت کنترل خودش درآورد. کتابی همراه دارد که قرار است به او یاد بدهد چطور بر تنبلی فائق شود و به‌طور روشمند کار روانی انجام بدهد. اما به توصیه‌های کتاب عمل نمی‌کند. از خودش می‌پرسد: «اگر محکوم بودم در اردوگاه‌های هیتلر تلف شوم، این‌ها به چه درد می‌خورد؟» این پرسش از تردید مهمی سخن می‌گوید: وقتی اتفاق‌های بیرون‌ازاختیارما می‌تواند زندگی‌مان را زیرورو کند، تلاش ما تا چه اندازه در سرنوشت‌مان مؤثر است؟
راوی در اتفاق‌های کوچک مانند خندیدن صندوقدار دنبال معنی می‌گردد و به این فکر می‌افتد که شاید خدا دارد او را امتحان می‌کند تا ببیند لیاقت ماندن در آمریکا را دارد یا نه. پس عجیب نیست که در سطح بزرگ‌تر هم دنبال معنی و حضور قدرتی برتر بگردد. او دوست دارد خداباور باشد، اما ایمانش هم در این شرایط سالم نمانده. وقتی دوستش از او می‌پرسد مذهبی است یا نه، جواب می‌دهد: «گاهی‌وقت‌ها.» او هم دوست دارد نظم و عدالت موجود در جهان را باور کند و هم نمی‌تواند بپذیرد خدایی وجود دارد که شاهد ظلم‌های هیتلر است و دم نمی‌زند. سینگر برای نشان دادن آشفتگی راوی مکان مناسبی را انتخاب کرده: جزیره‌ای تفریحی و پرهیاهو که چند شهربازی بزرگ دارد. مردم به شهربازی می‌روند تا کمی از جهان و دغدغه‌هایش دور شوند؛ اما ذهن آشفته‌ی راوی با این چیزها آرام نمی‌شود.
درپایان داستان، دوست نویسنده به او پیشنهاد می‌کند که با زنی آمریکایی ازدواج کند؛ زنی مانند استر. استر هم نشسته و به او نگاه می‌کند. این همان فرصتی است که او می‌تواند جهت زندگی‌اش را تغییر دهد و با جوابی مناسب آینده‌‌اش را تأمین کند. از صبح هم شانس آورده و فکر می‌کند قدرت‌های بالا حسابی هوایش را دارند. اما نمی‌تواند حرفی بزند. همان بلاتکلیفی به سراغش می‌آید و احساس می‌کند کافه مثل چرخ‌وفلک دور سرش می‌چرخد. او هنوز نمی‌داند چه تصمیمی بگیرد. از کجا معلوم که تصمیمش نتیجه‌ی خوبی داشته باشد؟ آیا اصلاً خودش تنها می‌تواند برای آینده‌اش قدمی بردارد؟ راوی هیچ نمی‌گوید.
استر بلند می‌شود و می‌رود؛ دوست نویسنده‌اش هم. و راوی فکر می‌کند امروز او روی شانس بوده یا نه؟ او در بازی قدرت‌های بالا یک دلار و چند سنت برده، اما اقامت آمریکا و زنی را که دوستش داشته باخته. این بردوباخت نامتوازن تصویر روشنی از وضعیت زندگی است. شاید قدرت‌هایی وجود داشته باشند که نتیجه‌ی بازی را رقم می‌زنند، اما معلوم نیست قواعدشان چیست و اصلاً کی و چرا هوای آدم را دارند. ما دوست داریم زندگی را مثل صفحه‌ی شطرنج ببینیم. تصور کنیم با یادگیری قواعد و انتخاب حرکت درست می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم؛ اما زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است. کشور و زمانه‌ای را که در آن زندگی می‌کنیم انتخاب نمی‌کنیم و نمی‌دانیم روزگار چه چیزی پیش روی‌مان می‌گذارد. شاید تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آید این باشد که با آنچه نصیب‌مان شده، بازی کنیم؛ بی‌آن‌که بدانیم حرکت بعدی ما را به کجا می‌رساند.


1. A Day in Coney Island (1971)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, مجموعه‌ی یک مهمانی یک رقص, یک روز در جزیره‌ی کانی - آیزیک باشویس سینگر دسته‌‌ها: آیزیک باشِویس سینگر, جمع‌خوانی, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, یک روز در جزیره‌ی کانی

تازه ها

زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است تا صفحه‌ی شطرنج

هویتی درحال‌انقراض

جزیره‌ی کانی؛ یک روز در برزخ

جن کوچک جزیره‌ی کانی

خواندن طومار استر از درون آینه

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد