کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

خواندن طومار استر از درون آینه

9 آبان 1405

نویسنده: علی سرافراز
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «یک روز در جزیره‌ی کانی1»، نوشته‌ی آیزیک باشِویس سینگر2


داستان «یک روز در جزیره‌ی کانی» روایت یهودی لهستانی‌ای است که شرایط پیش از جنگ‌جهانی دوم او را به ینگه‌ی دنیا کشانده، ویزای توریستی‌اش تمدید نشده و بی‌هیچ هدفی سرگردان است؛ نویسنده‌ای ییدیش‌نویس که در اتاقی اجاره‌ای در سی‌گِیت، چسبیده به شهربازی جزیره‌ی کانی، روز را به شب می‌رساند. راوی آن روز را سال‌ها بعد تعریف می‌کند و حس حرمان از همان جمله‌ی آغازین شکل می‌گیرد. اما شاید آنچه در آن روز از دست رفته، چیزی حتی مهم‌تر از ویزا بوده: معشوق راوی؛ زنی که راوی در همان صفحه‌ی اول، در پرانتزی کوتاه، نامی برایش برمی‌گزیند: استر. رابطه‌ی آن‌ها پنهانی بوده و این نام مستعار برای حفظ آبروی زن انتخاب شده. اما راوی توضیح نمی‌دهد چرا استر را انتخاب کرده؛ نام زنی که در کتاب مقدس، درست در لحظه‌ای که ممکن بود به‌قیمت جانش تمام می‌شد، به سخن آمد و قومش را نجات داد. پرسش از همین‌جا شکل می‌گیرد: سینگر چگونه داستان «طومار استر» را در آینه‌ای بازنویسی کرده که همه‌چیز را وارونه نشان می‌دهد؟ آینه‌ای که در آن قهرمان، به‌جای شکستن سکوت، در لحظه‌ی موعود ساکت می‌ماند.
استر دختری یتیم و یهودی است که مردخای، پسرعمو و سرپرستش، او را بزرگ کرده. او را به قصر می‌برند و به همسری خشایارشاه درمی‌آید، اما به توصیه‌ی مردخای یهودی بودنش را پنهان می‌کند. روزی هامان، وزیر شاه، از مردخای برآشفته می‌شود و کمر به قتل‌عام همه‌ی یهودیان می‌بندد. برای تعیین روز قتل‌عام، پور، یعنی قرعه، می‌کشند. حالا استر باید انتخاب کند. رفتن بی‌دعوت نزد پادشاه مجازات مرگ دارد و مردخای به او هشدار می‌دهد که باید به سخن بیاید. استر سرانجام به سخن درمی‌آید: «اگر قرار است هلاک شوم، هلاک شوم.» گویی حادثه‌ها همگی به اقبال استر رقم می‌خورند و درپایان، روز مرگ وارونه می‌شود و جایش را عیدی می‌گیرد که نامش را از همان قرعه گرفته: پوریم؛ عیدی کارناوال‌گونه که به‌حکم تلمود، در آن باید آن‌قدر نوشید که دیگر نتوان لعنت بر هامان را از آفرین بر مردخای تشخیص داد. سینگر نامی از این قصه نمی‌برد، اما همه‌ی این عناصر در داستانش بازمی‌گردند؛ فقط همچون تصویری در آینه، وارونه!
راوی سینگر هم از همان جمله‌ی اول داستان در مسیر انتخاب قرار می‌گیرد: «امروز دقیقاً می‌دانم آن تابستان باید چه می‌کردم ــ کار.» حسرتی که اعلام می‌کند، از کار نکردن می‌آید؛ چون آن تابستان تقریباً هیچ ننوشته. و آن روز هم از او کاری می‌طلبد: تصمیمی یا حرکتی. راوی هرجا دوراهی‌ای پیش پایش قرار می‌گیرد، خودش را با فلسفه‌بافی مشغول می‌کند. روی نیمکت تصمیم می‌گیرد «یک بار برای همیشه» حصار میان اندیشه و هستی را بشکند، اما چند لحظه بعد همه‌چیز را به «شاید شب، موقع خواب» می‌سپارد. جلوِ آینه هم خودش را شبیه جن‌های داستان‌هایش می‌بیند و «بَطلانی دیوانه» می‌نامد؛ یعنی به‌تعبیر خودش، «آدم بی‌کاره‌ی به‌دردنخور». برای مردی که شش هفته کرایه بدهکار است، اصلاً اسم بی‌مسمایی نیست. راوی خود را آواره‌ای می‌بیند که جایی میان آمریکایی‌ها ندارد. اصلاً چه کسی در آمریکا به ییدیش نیاز دارد؟ در سی‌سالگی به «درد کهنگی» گرفتار شده، اداره‌ی مهاجرت از او «گواهی عدم سوءپیشینه» می‌خواهد، دوستانش در لهستان جواب نامه‌هایش را نمی‌دهند و صندوقدار کافه‌تریا به او می‌خندد. در جمع یهودیان ییدیش‌زبان، اما هنوز خواهان دارد: صاحب‌خانه حاضر است ماه را در بشقاب برایش بیاورد یا، به‌تعبیر مترجم، «از شیر مرغ تا جان آدمیزاد» برایش فراهم کند؛ حتی استر هم از او تعریف می‌کند. بااین‌حال، روزنامه‌نگار شب از او می‌پرسد: «این روزها کجا پنهان شده‌ای؟» بله؛ راوی انگار میان ذهن خود و همین آدم‌ها هم دیواری کشیده.
این انزوا و سردرگمی در افکار راوی هم نمود دارد: خود را لاادری می‌داند، اما از گذشته‌ی دینی‌اش راه گریزی ندارد. به «همان نیروهایی […] که مقدمات فاجعه‌ی جهانی را آماده می‎کردند» متوسل می‌شود که تلفنچی شماره‌ را اشتباه وصل نکند و یقین دارد آسمان حسنات و سیئاتش را در ترازو می‌گذارد تا ببیند لایق ماندن در آمریکاست یا نابودی در لهستان. وقتی از او می‌پرسند مذهبی است، می‌گوید: «بعضی‌وقت‌ها.» در چنین ذهنی، یک اتفاق چند اسم پیدا می‌کند: سکه‌هایی که از تلفن بیرون می‌ریزند، اول معجزه‌اند و بعد دزدی، اما راوی با کلاه‌شرعی آن‌ها را در جیب می‌گذارد. وقتی یادش می‌آید پول ناهار را هم نداده، همه‌چیز کار شیطان می‌شود؛ انگار تمام روز در همان مستی پوریمی به سر می‌برد که در آن لعنت بر هامان و آفرین بر مردخای را ازهم تشخیص نمی‌دهد. دو فیلسوفی هم که از آن‌ها نام می‌برد، این دوپارگی را کامل می‌کنند: پایوی اختیارگرا و اسپینوزای جبرگرا. «آموزش اراده»‌ی پایو انجیل دوم اوست، ولی درست برعکسش عمل می‌کند. اسپینوزا فقط یک بار به کارش می‌آید، آن‌هم وقتی از ایمان خودش خجالت می‌کشد: «به‌قول اسپینوزا، همه‌چیز از پیش تعیین شده است.» زندگی‌اش، مثل قصه‌ی «طومار استر»، به قرعه‌ای بدل شده که قدرت‌های بالا در بازی با او انداخته‌اند.
ازنظر پی‌رنگی، داستان دو صحنه را در دو سوی دو میز قرار می‌دهد؛ تصویری آینه‌وار که یک سویش در ابتدا و سوی دیگرش در انتهای داستان قرار دارد. سر میز صبحانه، صاحب‌خانه می‌پرسد: «دو نان با یک تخم‌مرغ یا دو تخم‌مرغ با یک نان؟» و راوی جواب می‌دهد: «فرقی نمی‌کند.» همان‌جا خانم چایکوویتس از دخترش می‌گوید که شوهر پزشکش با یک سکسکه مرده و بیش از پنجاه‌هزار دلار بیمه برایش گذاشته و سالی نمی‌گذرد که بزرگ‌ترین وکیل آمریکا با یک نگاه دل به دختر می‌بازد و شش هفته بعدش، با انگشتری ده‌هزار دلاری، با او ازدواج می‌کند. معامله صورت می‌گیرد. مادر حتی سؤالی می‌پرسد که در صحنه‌ی پایانی طنین پیدا می‌کند: «یک زن جوان چقدر می‌تواند صبر کند؟» معشوق هم زنی مطلقه با دو دختر است که به‌گمان راوی به شوهری نان‌آور نیاز دارد، و داستانی که راوی منتظر چاپش است «بعد از جدایی» نام دارد؛ انگار ماجرای معشوق پیش‌تر به نوشته‌های او راه پیدا کرده.
گره‌ اصلی پیش از شروع روز، در همان پاراگراف نخست داستان، بسته شده و کشمکش ازآن‌پس در نوسان میان بخت و درماندگی پیش می‌رود. گره‌های کوچک یکی‌یکی با تصادف باز می‌شوند: داستانش چاپ می‌شود، تلفن سکه پس می‌دهد و وقتی راوی برمی‌گردد تا پول ناهار را بپردازد، صندوقدار که نمی‌خواهد مدیرش بفهمد، او را بیرون می‌کند و بعد چشمک می‌زند. این نخستین چشمک داستان است و با آن اقبال به راوی روی می‌آورد. بااین‌همه، این تصادف‌ها اشکال پی‌رنگی به حساب نمی‌آیند، چون هیچ‌کدام گره‌ اصلی را برای راوی باز نمی‌کنند؛ برعکس، او را به دام می‌اندازند. اگر همین پول‌های بادآورده نبودند، راوی شب به کافه‌ی سی‌گِیت نمی‌رفت و با معشوق روبه‌رو نمی‌شد. در قصه‌ی «طومار استر»، تصادف‌ها زمینه را می‌چینند و گره را کنش خود استر باز می‌کند؛ اما راوی سینگر هر هدیه‌ی کوچک اقبال را که هیچ کاری از او نمی‌طلبد، می‌پذیرد و آن هدیه‌ای را از دست می‌دهد که بهایش انجام کاری ــ یا گفتن جمله‌ای ــ است. خود معشوق هم به‌گونه‌ای آینه‌ی راوی است. راوی در اتاقی اجاره‌ای زندگی می‌کند، درحالی‌که معشوق خانه‌ای دارد که اتاق‌هایش را به مسافران تابستانی اجاره می‌دهد. پوست راوی سفید و بیمارگون است، اما معشوق آفتاب‌سوخته است. البته آینه، هرقدر تصاویر را وارونه کند، بازهم شباهت‌ها را بازتاب می‌دهد. شباهت‌های راوی و معشوق هم کم نیست: معشوق جلوِ جمع، مثل دختری شهرستانی از لهستان، گونه‌هایش گل می‌اندازد و راوی هم خجالت می‌کشد. هردو وقت‌شان را مثل دو خفاش در تاریکی می‌گذرانند و، البته، هردو مثل استر کتاب مقدس که هویتش را پنهان می‌کرد، رابطه‌شان را از دیگران پنهان می‌کنند.

این‌جا شاید بتوان به طراحی داستان سینگر هم نقدی وارد کرد. معشوق، که دومین شخصیت مهم داستان است، از صبح تا شب تقریباً غایب می‌ماند و درنتیجه، اوج داستان رابطه‌ای را به پایان می‌رساند که خواننده در میانه‌ی راه تقریباً فراموشش کرده. صحنه‌ی اوج داستان هم به‌گونه‌ای بازآفرینی «طومار استر» است: دشمنی که قصد نابودی دارد، بیرون از صحنه حاضر است: هیتلر و داخائو. روزنامه‌نگار نقش مردخای را دارد؛ مردی مسن که خودش روزگاری تبعیدی سیبری بوده و حالا تنهاراه نجات را پیش پای راوی می‌گذارد: ازدواج با زنی آمریکایی. معشوق در جایگاه پادشاه قرار می‌گیرد؛ کسی که راه رهایی در دست اوست. وقتی با گونه‌های برافروخته می‌پرسد «خب، چه اشکالی دارد؟» و لبه‌ی صندلی می‌نشیند، چشم‌درچشم راوی، تنها منتظر کورسوی امیدی است. راوی هم در جایگاه استر است و کافی است سخن بگوید، اما به‌جای جواب شیطنت‌آمیزی که دلش می‌خواهد بدهد، با شرمندگی می‌گوید: «من حاضر نیستم به‌خاطر ویزا ازدواج ‌کنم.» نه را در لفافه‌ی اصلی اخلاقی کادوپیچ می‌کند و تحویل معشوق می‌دهد. روزنامه‌نگار تبسم می‌کند، چشمک می‌زند و می‌گوید: «شما دوتا خیلی به‌هم می‌آیید.» این دومین چشمک داستان است و این بار اقبال از راوی روی برمی‌گرداند. معشوق با نگاهی «پرسشگر، پرتمنا و سرزنش‌آمیز» منتظر می‌ماند. راوی می‌داند که باید همان لحظه جواب بدهد، اما کلمه‌ای از دهانش بیرون نمی‌آید و درست در این موقعیت ساکت می‌ماند. پیراهنش خیس می‌شود، به صندلی می‌چسبد و «کافه مثل چرخ‌وفلک» دور سرش می‌چرخد؛ کارناوال جزیره‌ی کانی به داخل کافه می‌آید، اما این کارناوال جشن پوریم نیست و نجاتی در پی ندارد. معشوق ناگهان بلند می‌شود، می‌گوید «با یک نفر وعده‌ی ملاقات دارم» و می‌رود. اگر استر کتاب مقدس با سخن گفتن قومش را نجات داد، راوی سینگر با سکوت، عشق و اقامتش را از دست می‌دهد.
راوی تنها می‌ماند، گیج «از این تغییر ناگهانی بخت و اقبال»، و سکه‌ها را از جیبش درمی‌آورد؛ سکه‌هایی که از ظهر همراه داستان بوده‌اند، لای انگشتان مرد قوی کارناوال خم شده‌اند، از تلفن بیرون ریخته‌اند و به‌جای پول ناهار در جیبش مانده‌اند. حالا که بیشتر با لمس تا با چشم شمرده می‌شوند، هر بار مبلغ دیگری از آب درمی‌آیند. مردی که تمام روز حساب‌کتاب کرده بوده، از شمردن یک مشت سکه عاجز است و حاصل حساب‌کتاب آخرش هم همین است: در بازی با نیرو‌های بالا ظاهراً یک دلار و چند سنت برده، اما پناهگاهش در آمریکا و زنی را که واقعاً دوست داشته، باخته. در «طومار استر»، روز مرگ به روز جشن بدل شد؛ این‌جا روزی که با خوش‌اقبالی شروع شده بود، به باختن می‌رسد: تصویری وارونه از داستانی کهن. برای نام استر هم می‌توان ریشه‌ای لغوی پیدا کرد که واژه‌شناسان درباره‌اش اتفاق‌نظر دارند: ایشتار، الهه‌ی بابلی که با زهره پیوند دارد. در اخترگویی، زهره از گذشته به سعد اصغر شناخته می‌شده؛ ستاره‌ای که بخت و اقبال را با خود می‌آورد. شاید بتوان گفت اقبال در این داستان، همچون ستاره‌ای، دو بار چشمک می‌زند: یک ‌بار چند سکه به راوی ارزانی می‌کند و بار دیگر عشق را از او می‌گیرد. راوی سینگر برخلاف استر، قرعه را وارونه نمی‌کند و تسلیمش می‌شود و در پایان روز، با مشتی سکه که جمع‌شان هر بار چیز دیگری از آب درمی‌آید، رفتن ستاره‌ی بختش را از در کافه تماشا می‌کند.


1. A Day in Coney Island (1971)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, مجموعه‌ی یک مهمانی یک رقص, یک روز در جزیره‌ی کانی - آیزیک باشویس سینگر دسته‌‌ها: آیزیک باشِویس سینگر, جمع‌خوانی, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, یک روز در جزیره‌ی کانی

تازه ها

زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است تا صفحه‌ی شطرنج

هویتی درحال‌انقراض

جزیره‌ی کانی؛ یک روز در برزخ

جن کوچک جزیره‌ی کانی

خواندن طومار استر از درون آینه

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد