کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

جن کوچک جزیره‌ی کانی

9 آبان 1405

نویسنده: شقایق خواجه‌تاش
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «یک روز در جزیره‌ی کانی1»، نوشته‌ی آیزیک باشِویس سینگر2


«امروز دقیقاً می‌دانم که آن تابستان باید چه می‌کردم ــ کار.» این جمله‌ی ابتدایی داستان «یک روز در جزیره‌ی کانی» از آیزیک باشِویس سینگر است؛ جمله‌ای که با نوعی پیش‌آگاهی و حسرت آغاز می‌شود. راوی سال‌ها بعد به گذشته نگاه می‌کند و حالا می‌داند آن تابستان چه باید می‌کرده. اما اگر پاسخ به همین سادگی ا‌ست، چرا کاری نکرده؟ چه چیزی مانعش بوده؟ و آیا واقعاً امروز پاسخ این سؤال را می‌داند؟ راوی ما را به یک روز تابستانی، ساعت یک‌ربع به یازده صبح، در جزیره‌ی کانی می‌برد؛ منطقه‌ای تفریحی در نیویورک که می‌توان از پنجره‌ی خانه‌ای قدیمی در سی‌گِیت، کشتی‌های عظیم کوئین‌مری و نورماندی را تماشا کرد؛ کشتی‌هایی که هزاران مسافر را از آن‌سوی اقیانوس به آمریکا می‌آورند. راوی هم یکی از همان آدم‌هایی ا‌ست که از آن‌سوی اقیانوس آمده‌اند؛ نویسنده‌ای یهودی و ییدیش‌زبان که نزدیک دو سال است از لهستان به آمریکا مهاجرت کرده، از سرزمینی که سایه‌ی جنگ هر روز بیشتر بر آن سنگینی می‌کند.
سینگر از همان ابتدا همه‌چیز را در تضاد با وضعیت راوی قرار می‌دهد. او مهاجر است، نه یک آمریکایی جاافتاده. بی‌پول است، اما در یکی از تفریحی‌ترین مناطق شهر زندگی می‌کند؛ جایی که خورشید طلوع می‌کند، کشتی‌ها از راه می‌رسند و مردم پول‌های‌شان را خرج خوش‌گذرانی می‌کنند، بی‌آن‌که اهمیتی بدهند آن‌سوی اقیانوس چه خطری در کمین است. راوی اما به هیچ‌جا تعلق ندارد. او هم مثل بسیاری از مهاجرها کم‌کم از زندگی دوستان و خانواده‌اش دور شده. وقتی به لهستان نامه می‌نویسد، دوستانش پاسخی نمی‌دهند. تنها آناست که همچنان برایش نامه می‌فرستد؛ دختری که راوی نمی‌خواهدش، اما انگار رشته‌ی باریکی ازطریق او هنوز راوی را به خانه و گذشته‌اش وصل می‌کند. مهاجرت آدم را دوپاره می‌کند: یک تکه‌اش در گذشته جا می‌ماند و تکه‌ی دیگرش هنوز نمی‌تواند در سرزمین جدید جای خودش را پیدا کند. انگار جایی میان زمین و آسمان معلق می‌ماند، یا شاید روی آب؛ درست شبیه راوی در جزیره‌ی کانی.
راوی به جایی که آمده هم تعلق ندارد. زبان آدم‌ها، فرهنگ‌شان و حتی شادی‌های ساده‌شان گاهی دورازدسترس به نظر می‌رسند. سینگر این وضعیت را با طنز خاص خودش نشان می‌دهد. راوی از رفاه آمریکایی حرف می‌زند ــ دست‌کم تا وقتی اخراجش نکرده‌اند ــ اما برای دوش گرفتنی ساده باید منتظر خالی شدن حمام مشترک بماند و از پنجره‌ی همان حمام کشتی‌هایی را تماشا کند که مسافران‌شان برای تفریح به آمریکا می‌آیند، درحالی‌که او حتی از ماندنش در این کشور مطمئن نیست. راوی برای گذران زندگی بیش از همیشه نیاز دارد بنویسد؛ اما نمی‌نویسد. نوشتن برایش فقط شغل نیست، راهی برای زنده ماندن است؛ بااین‌حال، شاید خودش هم باور کرده دیگر کسی داستان‌هایش را نمی‌خواهد. چه کسی در آمریکای جدید هنوز داستانی به زبان ییدیش می‌خواند؟ چه کسی به جن‌ها و پری‌های او اهمیت می‌دهد؟ این‌جاست که یکی از تصویرهای جالب داستان شکل می‌گیرد. راوی در آینه چهره‌ی رنگ‌پریده و نحیفش را شبیه همان جن‌های کوچکی می‌بیند که در داستان‌هایش توصیف کرده. انگار خودش هم به موجودی متعلق به جهانی دیگر تبدیل شده که این دنیای تازه علاقه‌ای به شناختنش ندارد.
او خودش را بَطلان دیوانه می‌نامد؛ واژه‌ای که در فرهنگ یهودی فقط به‌معنی آدم تنبل و به‌دردنخور نیست، بلکه به آدمی اهل فکر و خیال و دور از کارهای عملی زندگی هم اشاره دارد. اما آیا دیگران هم او را این‌طور می‌بینند؟ استر شب‌های زیادی آغوشش را برای او باز کرده و سیلویا هم می‌خواهد به او نزدیک شود. پس راوی آن‌قدرها هم که خودش فکر می‌کند، از چشم همه طرد نشده. مسئله این‌جاست که خودش نمی‌داند با این نزدیکی چه کند. او نه این رابطه‌ها را تمام می‌کند و نه قدمی برای ساختن آینده‌ای مشخص برمی‌دارد. ما همراه راوی در خیابان‌های جزیره‌ی کانی می‌چرخیم، گرسنه می‌شویم، به بحث پیرمردها درباره‌ی هیتلر و استالین گوش می‌دهیم و همراه او به خدا، مرگ، زمان، اختیار و تصادف فکر می‌کنیم. گاهی از خودمان می‌پرسیم وقتی جهان در آستانه‌ی چنین فاجعه‌ای قرار گرفته، نوشتن یک داستان دیگر چه اهمیتی دارد؟ و لحظه‌ای بعد دوباره به مسئله‌ی گرسنگی یا رابطه‌ی راوی با زن‌های زندگی‌اش برمی‌گردیم؛ انگار گرفتار طوفانی در مغز راوی شده‌ایم که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد.
روایت مدام از خاطره به خیال و از فلسفه به نیازهای ساده‌ی زندگی می‌پرد. سینگر با انتخاب زاویه‌دید اول‌شخص ما را درست درون همین آشفتگی قرار می‌دهد. جهان بیرون را ازمیان فکرها، ترس‌ها و تداعی‌های ذهن راوی می‌بینیم. این رفت‌وآمدها درظاهر پراکنده‌اند، اما ویژگی مهم شخصیت را پررنگ‌تر می‌کنند: تعلل. راوی بیش از آن‌که زندگی کند، مدام درباره‌ی زندگی فکر می‌کند. کتاب «آموزش اراده» را همراه دارد، اما برخلاف توصیه‌هایش رفتار می‌کند. می‌خواهد بنویسد، اما به‌جای نوشتن، موجودی خیالی می‌کشد. نسبت‌به آنا احساس گناه دارد، با استر آینده‌ی روشنی نمی‌بیند و در رابطه با سیلویا هم نمی‌تواند تصمیم بگیرد. او همان بطلانی ا‌ست که ذهنش لحظه‌ای از کار نمی‌ایستد، اما برای تبدیل فکرهایش به عمل دچار مشکل است.
البته راوی همیشه هم بی‌عمل نیست. با سردبیر تماس می‌گیرد، سکه‌ها را برمی‌دارد و برای پرداخت پول غذایش برمی‌گردد. شاید مسئله بیشتر ناتوانی او در انتخاب‌هایی باشد که آینده و روابطش را تعیین می‌کنند. شاید مسئله این باشد که هرچه انتخاب مهم‌تر و پیامدهایش جدی‌تر می‌شود، تردیدهای او هم بیشتر می‌شوند. انگار از پس بعضی تصمیم‌های کوچک برمی‌آید، اما وقتی پای آینده و تعهد وسط می‌آید، در دنیای فکرهایش گرفتار می‌ماند. بااین‌حال نمی‌شود همه‌ی این تعلل‌ها را فقط به شخصیت او نسبت داد. مهاجرت، فقر، مشکل اقامت و ترس از بازگشت به لهستان هم بر زندگی‌اش سایه انداخته‌اند. آیا مهاجرت او را به این نقطه رسانده یا فقط ویژگی‌هایی را که از قبل داشته، پررنگ‌تر کرده؟ شاید مهاجرت این بی‌عملی را به وجود نیاورده باشد، اما آن را به مسئله‌ای حیاتی تبدیل کرده. دیگر تصمیم نگرفتن فقط به‌معنی ننوشتن داستانی یا از دست دادن رابطه‌ای نیست؛ ممکن است سرنوشت زندگی‌اش را تغییر بدهد.
راوی تقریباً تا میانه‌ی داستان سرگردان می‌چرخد، تااین‌که بالأخره تصمیم می‌گیرد به سردبیر روزنامه تلفن کند. این یکی از معدودلحظاتی ا‌ست که به‌جای فکر کردن به کاری که باید انجام بدهد، واقعاً دست به عمل می‌زند و اتفاقاً نتیجه هم می‌گیرد. می‌فهمد داستانش پذیرفته شده و قرار است چاپ شود و درحالی‌که از شنیدن این خبر خوشحال است، سکه‌ها از تلفن سرازیر می‌شوند و ذهنش دوباره به کار می‌افتد. آیا این اتفاق معجزه است؟ امتحان الهی‌ است؟ برداشتن پول‌ها دزدی محسوب می‌شود؟ حتی وقتی برای پرداخت پول غذایش برمی‌گردد و صندوقدار از او پول نمی‌گیرد، بازهم دنبال معنی پنهان این اتفاق‌ها می‌گردد؛ یعنی راوی حتی وقتی تصمیمی می‌گیرد و نتیجه‌ای به دست می‌آورد، نمی‌تواند اتفاق را همان‌طورکه هست بپذیرد و دوباره به جهان فکرها و پرسش‌هایش برمی‌گردد. بااین‌حال، رفتار او فقط نشانه‌ی تعلل نیست؛ نسبت‌به درست و غلط بودن کارهایش هم حساس است. پول غذا را می‌خواهد پرداخت کند، اما برای برداشتن سکه‌ها دلیلی پیدا می‌کند.
همین تناقض میان باورهای اخلاقی و نیازهای شخصی، بخشی از پیچیدگی شخصیت او است. همین‌ جاست که پای اسپینوزا هم به داستان باز می‌شود؛ فیلسوفی که جهان را تابع ضرورت و روابط علی‌ومعلولی می‌دانست. اما خدای اسپینوزا با خدایی که راوی تصور می‌کند تفاوت دارد. او قرار نیست کسی را امتحان کند یا به او جایزه بدهد. راوی انگار میان این دو نگاه گرفتار است: ازیک‌طرف دنبال علت عقلانی اتفاق‌ها می‌گردد و ازطرف‌دیگر دوست دارد باور کند کسی مراقب اوست و برایش نشانه می‌فرستد. اسپینوزا معتقد بود انسان‌ها از خواسته‌های‌شان آگاهند، اما لزوماً علت واقعی آن‌ها را نمی‌شناسند. این‌جا تناقض جالبی در شخصیت راوی شکل می‌گیرد: مردی که می‌خواهد علت بیرون ریختن چند سکه از تلفن را در نظم جهان و اراده‌ی خدا پیدا کند، آیا همان‌قدر هم برای شناختن علت رفتار خودش تلاش می‌کند؟ آیا می‌داند چرا نمی‌خواهد با استر ازدواج کند؟ چرا باوجود نیاز شدید به پول، نمی‌نویسد؟ شاید راوی بیش از آن‌که به شناخت خودش نزدیک شود، در فکر شناخت جهان گرفتار شده. طنز ماجرا هم همین ‌جاست: آدمی که می‌خواهد راز هستی را کشف کند، ممکن است حتی علت واقعی خواسته‌ها و تردیدهای خودش را نشناسد.
و سرانجام در کافه، وقتی روزنامه‌نگاری به راوی پیشنهاد می‌کند برای گرفتن اقامت با زنی آمریکایی ازدواج کند، راوی سر باز می‌زند. ازنظراو، ازدواج فقط برای گرفتن ویزا غیراخلاقی ا‌ست. درست همان موقع استر وارد می‌شود و روزنامه‌نگار می‌گوید آن‌دو می‌توانند زوج مناسبی باشند. حالا راوی باید پاسخ بدهد. راوی تمام روز توانسته پشت فلسفه، خیال و پرسش‌های بی‌پایان پنهان شود، اما این‌جا دیگر کسی منتظر اندیشه‌هایش نیست؛ استر منتظر یک جواب است. و راوی سکوت می‌کند. ما می‌دانیم که او پیش از مطرح شدن مسئله‌ی اقامت هم قصد مشخصی برای ازدواج با استر ندارد. شاید واقعاً نمی‌خواهد از علاقه‌ی استر سوءاستفاده کند؛ اما آیا این تنها دلیل مخالفتش است؟ اگر مسئله‌ی ویزا هم وجود نداشت، آیا می‌توانست درباره‌ی آینده‌ی رابطه‌شان تصمیم بگیرد؟ شاید اخلاق‌مداری راوی واقعی باشد، اما هم‌زمان هم به او کمک می‌کند از مواجهه با تردیدهای خودش در برود. این‌جاست که دوباره به همان پرسش اسپینوزایی برمی‌گردیم: آیا راوی علت واقعی انتخاب‌های خودش را می‌شناسد؟
استر بلند می‌شود و می‌رود. راوی می‌ماند با سکه‌هایی که چند بار می‌شمارد؛ انگار هنوز می‌خواهد چیزی را با حساب‌کتاب بفهمد. اما حساب زندگی‌اش با این سکه‌ها فرق دارد. در پایان فکر می‌کند یک دلار و چند سنت برده، اما اقامت در آمریکا و زنی را که واقعاً دوست داشته، باخته. و این پایان طنز تلخی دارد. مردی که تمام روز درباره‌ی تقدیر و اختیار فکر کرده، حالا نتیجه‌ی زندگی‌اش را شبیه بازی بردوباخت با نیروهای آسمانی می‌بیند. اما آیا آنچه از دست داده فقط حاصل تقدیر بوده یا خودش هم در این باخت سهمی داشته؟ البته نمی‌توان همه‌چیز را به تعلل او نسبت داد. مهاجرت، فقر، ترس از بازگشت و آینده‌ی نامعلوم هم در زندگی‌اش نقش دارند. شاید همین درهم‌تنیدگی شرایط بیرونی و ویژگی‌های شخصیتی‌ است که نمی‌گذارد به‌سادگی درباره‌ی او قضاوت کنیم. دوباره به جمله‌ی اول داستان برمی‌گردیم: «امروز دقیقاً می‌دانم که آن تابستان باید چه می‌کردم ــ کار.» آیا راوی واقعاً امروز می‌داند؟ یا حالا که سال‌ها گذشته و نتیجه‌ی انتخاب‌هایش را دیده، تصور می‌کند پاسخ روشن است؟ آن تابستان، درمیان ترس‌ها، تردیدها و آینده‌ای که نمی‌توانسته پیش‌بینی کند، آیا انتخاب کردن به همین سادگی بوده؟


1. A Day in Coney Island (1971)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, مجموعه‌ی یک مهمانی یک رقص, یک روز در جزیره‌ی کانی - آیزیک باشویس سینگر دسته‌‌ها: آیزیک باشِویس سینگر, جمع‌خوانی, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, یک روز در جزیره‌ی کانی

تازه ها

زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است تا صفحه‌ی شطرنج

هویتی درحال‌انقراض

جزیره‌ی کانی؛ یک روز در برزخ

جن کوچک جزیره‌ی کانی

خواندن طومار استر از درون آینه

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد