نویسنده: پریسا همتیان
جمعخوانی داستان کوتاه «یک روز در جزیرهی کانی1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
اولین چیزی که پناهندهای در آمریکا برای ادامه زندگی به آن نیاز دارد، اجازهی اقامت است. گاهی برای گرفتن این اجازه مجبور میشود قسمتهایی از هویتش را آگاهانه کنار بگذارد و قسمتهای دیگرش را بهاجبار. «یک روز در جزیرهی کانی» داستان پناهندهای لهستانی است که با ویزای موقت در سیگِیت، شهری ساحلی و توریستی در شرق آمریکا، اقامت دارد. شاید اقامت کلمه درخوری برای شرایط زندگیاش نباشد. او شش هفته از اجارهی اتاقش را نداده و حتی پول صبحانهای را که صاحبخانه در صبح روز روایت برایش درست میکند هم به اجارهی عقبافتادهاش اضافه میشود. درواقع او در مرز بیخانمان شدن و گرسنگی تقلا میکند و این مرز بهباریکی یک روز است.
بیشتر شخصیتهای داستانهای آیزیک باشویس سینگر سعی در بازتعریف هویت خودشان دارند. او آنها را در موقعیتهایی قرار میدهد که تا آستانهی دست شستن از هویت واقعی خود پیش میروند. راوی داستان «یک روز در جزیرهی کانی» هم درگیر وضعیتی مشابه است؛ وضعیتی که میتوان شخصیتهای دیگرداستانهای او را ــ مانند دکتر فیشلسون یا هرمان ــ هم در آن دید. این شخصیتها هریک بهشکلی تحت جبر محیط یا آموزههای علمی و فلسفی، در شناختی که از خود و هویتشان داشتهاند دچار تزلزل میشوند و ناگزیرند نسبت خود را با آنچه پیشتر خود میپنداشتهاند، ازنو تعریف کنند. درنهایت نویسنده همیشه برایشان راهی پیدا میکند تا دوباره به هویت واقعیشان بازگردند.
برای متلاشی کردن هویت شخصیت این داستان نیز سینگر تنها به پناهنده بودن او اکتفا نمیکند. راوی داستان در زمان روایت بهزودی اجازهی اقامت را در کشور آمریکا از دست میدهد؛ یعنی حتی از پناهندگی مجبور است به زندگی قاچاقی روی بیاورد. درکناراین اگر اجارهی عقبافتادهاش را نپردازد، بیخانمان میشود. روزی که داستان روایت میشود او حتی پولی برای خریدن نهار ندارد. در کنار بحرانی کردن زیست شخصیت، سینگر سراغ ظاهر جسمانی او نیز میرود؛ موهای قرمزش بیشتر ریخته، چشمهای آبیاش اشکآلود شده و گونههایش فرورفته. او با پوستی که بهحد غیرعادی سفید است، به مریضها شباهت دارد و بهقول خودش، شبیه جنهایی است که در داستانهایش توصیف میکند. وقتی روزنامهای که گهگاهی داستانهایش را منتشر میکند، رکوپوستکنده به او میگوید که کسی به شیاطین، اجنه و ارواح شیطانی دویست سال پیش کوچکترین علاقهای ندارد، بخش بزرگی از اعتقادات و مضامین فرهنگیاش ازسوی کشور میزبان طرد میشود. و درواقع بهعنوان نویسندهای ییدیش شیرازهی هویتش از هم میپاشد. در روز روایت او مردی سیساله است که بدون هویت، با چهرهای تکیده و شکمی گرسنه در شهر پرسه میزند.
شخصیت دیگر داستان استر است. او همسر سابق شاعری ییدیش است، دو دختر کوچک دارد و زندگی را با اجاره دادن اتاقهای خانهاش به نویسندهها و روزنامهنگاران ییدیش و فروش نقاشیهایش میگذراند. راوی رابطهاش را با استر درحد ملاقاتهای پنهانی نگه میدارد، چون معتقد است استر باید با کسی که بتواند از او و دخترهایش حمایت کند ازدواج کند، نه آدمی مثل او. اتفاقهایی که در آن روز برای شخصیت راوی میافتد او را ازیکطرف بین چسبیدن به باورهایش و ازطرفدیگر پذیرفتن امیدهایی که جامعهی آمریکا پیش رویش میگذارد قرار میدهد. او به دفتر روزنامه تلفن میکند و دو اتفاق خوشایند برایش رقم میخورد: اول اینکه سردبیر به او میگوید داستانش در هفتهی پیشرو چاپ خواهد شد و سپس انبوهی سکه از شکاف تلفن عمومی بیرون میریزد. این دو پیشامد یعنی امکان ماندن در آمریکا برای مدتی کوتاه. آن روز صندوقدار رستورانی که در آن نهار خورده، پول غذا ازش نمیگیرد و به زبان لهستانی به او میگوید که بزند به چاک.
سینگر این رخدادها را که شخصیت داستان شانس مینامدشان، طوری میچیند که او را آمادهی بخشیدن آخرین برگهی هویتش کند. شب در رستوران پاتوق نویسندههای یهودی، سر میز با یکی از نویسندهها مشغول صحبت است که استر از در وارد میشود. بهدعوت آن نویسنده، استر سر میزشان میرود و براساس قولی ناگفته، راوی و استر هردو وانمود میکنند همدیگر را نمیشناسند. آشنای نویسنده که از شرایط اقامت راوی خبر دارد، آخرین برگهی شانس را رو میکند. او میگوید راوی برای اقامت باید با استر ازدواج کند. مرد میتواند این را هم مثل سکههای شانسی یا نهار مجانی قبول کند؛ اما برنامهی سینگر برای شخصیتهای داستانهایش این نیست. آنها تا مرز فروپاشی هویتشان میروند اما درآخر، باورها و اعتقادهای یهودیای که دارند درمقابل منطقهایی که فرهنگهای دیگر پیش رویشان قرار میدهد پیروز میشوند. راوی همانطورکه در ابتدای روایت میگوید، آن تابستان تنها باید کار میکرده، باید داستانهای ییدیشش را مینوشته و هویتش را در جامعهی آمریکا بهعنوان یک یهودی ابراز میکرده.
1. A Day in Coney Island (1971)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
