کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

از آرمان به واقعیت

21 شهریور 1405

نویسنده: الهه روحی
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «دوره‌ی آبی دودومیه اسمیت1»، نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


«دوره‌ی آبی دودومیه اسمیت» داستان جوانی است که پس از مرگ مادر و بازگشت به نیویورک، درگیر سوگ، تنهایی و بحران هویت می‌شود. راوی برای کنار آمدن با این وضعیت، تصویری آرمانی از خود و جهان پیرامونش می‌سازد، اما این تصویر به‌تدریج ترک برمی‌دارد و او به‌سوی مواجهه با زندگی در شکل واقعی، جسمانی و ناقص آن حرکت می‌کند. راوی در نوزده‌سالگی بعد از مرگ مادر، همراه ناپدری‌اش، بابی، از پاریس به نیویورک بازمی‌گردد. خودش درباره‌ی این بازگشت می‌گوید: «این برگشتن من را در هم شکست، بدجور هم در هم شکست»؛ بازگشتی که فقط جابه‌جایی جغرافیایی نیست. او پس از سوگ مادر به جایی می‌آید که احساس تعلقی به آن ندارد. رابطه‌اش با بابی نیز پیچیده است. میان آن‌دو نوعی رقابت خاموش در جریان است که ریشه در جایگاه مادر در زندگی راوی و ناپدری‌اش دارد. نیویورک برای او شهری سرشار از بیگانگی است. او آن را به صندلی‌بازی بزرگی تشبیه می‌کند و در خیال خود می‌خواهد در این بازی شرکت کند، به‌شرط آن‌که دیگران بااحترام کنار بروند تا او بتواند روی یکی از صندلی‌ها بنشیند. پشت این تصویر، هم تنهایی عمیق او دیده می‌شود و هم نوعی احساس استحقاق؛ گویی انتظار دارد جهان جایگاهی متناسب با تصویری که از خودش دارد به او بدهد. اما خودش هم خیلی زود درمی‌یابد این تصور بیشتر شبیه خواب و خیال است و او در شهری پرازآدم، به هرچه دست می‌زند بی‌درنگ به تنهایی محض بدل می‌شود.
در همین وضعیت، کشیدن هشت دندان ــ که سه‌تای آن‌ها از دندان‌های جلویی است ــ ضربه‌ی دیگری به اعتمادبه‌نفسش می‌زند. او ازیک‌سو با فقدان مادر و بیگانگی در شهر جدید روبه‌روست و ازسوی‌دیگر با بدنی مواجه است که با تصویر ذهنی‌اش از خودش فاصله گرفته. درنتیجه، شروع می‌کند به ساختن هویتی تازه که بتواند این شکاف را بپوشاند. او در کشتی خود را شبیه ال‌گرکو می‌بیند و بعد تا مرز هو کردن نقاشان آمریکایی پیش می‌رود، خودش را به جهان هنرمندان بزرگ پیوند می‌دهد و حتی ادعا می‌کند پدرومادرش دوست پیکاسو بوده‌اند. این‌ها فقط نشانه‌ی علاقه‌ی او به هنر نیستند؛ بخشی از هویتی‌اند که برای خود ساخته تا دیگر فقط جوانی نوزده‌ساله، سوگوار و تنها نباشد. او با قرار دادن خود در کنار هنرمندان بزرگ، تصویری استثنایی از خویشتن می‌سازد. دلبستگی او به زبان فرانسوی نیز از این تجربه‌ی گسست جدا نیست. فرانسوی برای او پیوندی است با پاریس و زندگی‌ای که پشت سر گذاشته؛ زبانی که در محیط قبلی بخشی از زندگی روزمره و هویت او بوده، اما در نیویورک دیگر جایگاه سابق را ندارد. وقتی از این گلایه می‌کند که در نیویورک کسی فرانسوی حرف نمی‌زند، مسئله فقط ترجیح زبانی بر زبان دیگر نیست؛ این شکایت حس بیگانگی و دلتنگی او را برای جهانی که از آن جدا شده آشکار می‌کند.
آقای یوشوتو نیز به‌شکلی دیگر مسئله‌ی فاصله‌ی میان تصویر و واقعیت را پیش می‌کشد. راوی ابتدا با عنوان او، عضو سابق فرهنگستان سلطنتی هنرهای زیبای توکیو، مواجه می‌شود و ازهمین‌طریق، تصویری از هنرمندی بزرگ در ذهنش شکل می‌گیرد؛ اما وقتی وارد پا به خانه‌ی یوشوتوها می‌گذارد، با زن‌وشوهری معمولی روبه‌روست که لباس راحتی پوشیده‌اند، ژاپنی حرف می‌زنند و چندان توجهی به او ندارند. تصویری که راوی از هنرمند بزرگ ساخته، در زندگی روزمره به انسان عادی تبدیل می‌شود. قضاوت راوی درباره‌ی هنر یوشوتو یکی از کلیدهای فهم داستان است. او معتقد است یوشوتو می‌تواند به شاگردانش یاد بدهد چگونه خوکی قابل‌تشخیص را در خوک‌دانی قابل‌تشخیصی بکشند یا حتی چگونه خوکی تماشایی را در خوک‌دانی تماشایی‌ای تصویر کنند، اما نمی‌تواند نشان دهد چگونه باید خوکی زیبا را در خوک‌دانی زیبایی کشید. این حرف فقط درباره‌ی محدودیت آموزش هنر نیست. راوی مشکلی را بیان می‌کند که خودش نیز گرفتار آن است: فاصله‌ی میان واقعیت و تصویری که ذهن از آن می‌سازد. او می‌خواهد واقعیت از شکل معمول و ناقصش فراتر برود. او همان‌طورکه خودش را به هنر بزرگ و هنرمندان بزرگ پیوند داده، جهان را نیز با معیارهای آرمانی می‌سنجد. خوک زیبا در این معنی، نماد میل به یافتن زیبایی‌ای است که از واقعیت عادی فراتر برود؛ زیبایی‌ای که واقعیت را نه همان‌طورکه هست، بلکه آن‌گونه‌که باید باشد، نشان دهد.
نخستین ضربه‌ی جدی به این نگاه درمقابل مغازه‌ی ارتوپدی رخ می‌دهد. راوی به این فکر می‌کند که حتی اگر روزی بیاموزد با خردمندی و وقار زندگی کند، درنهایت ممکن است فقط تماشاگر باغی باشد پر از لگن و ظرف‌های لعابی ادرار، مانکن چوبی و فتق‌بند. تصویر عمداً زشت و ضدآرمانی است. بدن، بیماری و نقص چیزهایی هستند که نمی‌توان با شکوه ذهنی از آن‌ها گریخت. این لحظه را می‌توان نخستین اپیفنی داستان دانست. راوی برای نخستین بار با حقیقتی مواجه می‌شود که با تصویر آرمانی‌اش از زندگی سازگار نیست: انسان، هرقدر هم خردمند یا باشکوه باشد، همچنان موجودی جسمانی است و زندگی نیز با بیماری، نقص و زشتی‌هایش ادامه دارد. این مواجهه چنان سنگین است که هراسان به رختخواب پناه می‌برد. خاطره‌ی مادر نیز همین پیوند میان زیبایی و نقص را عمیق‌تر می‌کند. راوی از یکی از شادترین روزهای زندگی‌اش یاد می‌کند؛ روزی که مادرش پس از بیماری حال بهتری پیدا کرده بوده و هردو شاد بیرون قرار گذاشته بوده‌اند. اما حتی در همین خاطره‌ی زیبا با مردی روبه‌رو می‌شود که بینی ندارد. گویی حتی در خاطره‌ای که برای راوی با شادی و عشق پیوند خورده، واقعیت جسمانی و نقص حضور خود را حفظ می‌کند.
تحول اصلی در اپیفنی دوم رخ می‌دهد. راوی دوباره درمقابل همان مغازه‌ی ارتوپدی است و این بار در ویترین، دختری جوان را می‌بیند که مشغول عوض کردن فتق‌بند آدمک چوبی است. فضا همان فضای قبلی است، اما واکنش او کاملاً متفاوت می‌شود. ناگهان احساس می‌کند خورشید طلوع کرده و پس از رفتن دختر، دشتی درخشان و پوشیده از گل‌های لعابی سرشارازبرکت باقی مانده. اهمیت این صحنه در تضاد آن با تجربه‌ی قبلی راوی است. همان فضای ارتوپدی که پیش‌تر برای او نماد بیماری، بدن و زشتی بوده، حالا در تجربه‌ی او با روشنایی و برکت پیوند می‌خورد. تغییر اصلی در محیط اتفاق نیفتاده؛ این نگاه راوی است که دگرگون شده. او برای نخستین بار می‌تواند زیبایی را در دل همان جهانی ببیند که پیش‌تر می‌خواست از آن فاصله بگیرد. در همین نقطه، جمله‌ی «همه راهبه‌اند» معنی مهمی پیدا می‌کند. راوی دیگر آدم‌ها را صرفاً براساس فاصله‌شان از تصویرهای آرمانی نمی‌سنجد: انسان‌ها موجوداتی جسمانی، معمولی و آسیب‌پذیرند و بااین‌حال می‌توانند سرچشمه‌ی زیبایی و معنی باشند. این لحظه نه رسیدن به کمال، بلکه گشایشی در نگاه راوی است.
ازاین‌منظر، مسیر راوی را می‌توان حرکت از تصویر انسان به خود انسان دانست. او به‌تدریج از خواهرایرما‌ی ساخته‌ی‌ذهنش فاصله می‌گیرد و متوجه دختر آمریکایی تنکه‌پوش کنار ساحل می‌شود؛ یعنی انسانی واقعی، با بدن، گذشته و زندگی روزمره‌ی خودش. هویتی استثنایی که راوی در آغاز برای خود ساخته هم رنگ می‌بازد و جای آن را هویت ساده‌تر و واقعی‌تر جوانی نوزده‌ساله می‌گیرد که سوگوار است و همراه ناپدری‌اش زندگی می‌کند. درنهایت، بلوغ راوی در تغییر رابطه‌اش با واقعیت شکل می‌گیرد، نه در پیدا کردن آرمانی تازه. او کم‌کم می‌آموزد که می‌توان در همان جهان ناقص، جسمانی و روزمره ایستاد و زیبایی را دید؛ بدون‌آن‌که برای معنی دادن به زندگی، واقعیت را به تصویری آرمانی تبدیل کرد. به ‌همین ‌دلیل، پایان داستان را می‌توان نوعی بازگشت راوی به زندگی دانست؛ نه بازگشت به زندگی‌ای کامل و آرمانی، بلکه پذیرش جهانی که بدن، میل، فقدان، نقص و زیبایی را هم‌زمان در خود دارد. او همچنان همان جوان آسیب‌پذیر است و سوگ و تنهایی‌اش به‌طور جادویی از میان نرفته‌اند، اما دیگر برای معنی دادن به جهان ناچار نیست همه‌چیز را به تصویر آرمانی خود نزدیک کند. جهان همچنان ناقص و زمینی است، اما اکنون راوی می‌تواند در همین جهان بماند، زندگی کند و زیبایی آن را ببیند.


1. De Daumier-Smith’s Blue Period (1952)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, دوره‌ی آبی دودومیه اسمیت - جی. دی. سلینجر, کارگاه داستان دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, دوره‌ی آبی دودومیه اسمیت, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

پوست‌پرتقال‌هایی که دیده نمی‌شوند

تدی: نیمه‌ی پنهان فیل

مرز میان ابهام و ادراک در صدای جیغ یک دختر

زمینی که زیر پای ما نیست

مرگ، بیداری و حقیقت «من» در داستان «تدی»

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد