نویسنده: باران حسینی
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
روایت خودکشی بزرگترین فرزند خانوادهی گلس داستانی است که غیرمستقیم به مخالفت با جنگ پرداخته. داستان جزء رویکردی از ادبیات جنگ بعد از قرن بیستم است که دیگر تعریفی سلحشوری و قدسی از آن ارائه نمیدهد. جی. دی. سلینجر بهسبک خود با روایتی عینی و موجز و خلق شخصیتهایی واقعی و آشنا، پیامش را منتقل میکند.
آسیب جنگ بیشمار است، اما در این داستان یکی از پیامدهای آن برجسته شده: تبعات زندگی کسانی که میدانهای نبرد را ازنزدیک تجربه کردهاند؛ کسانی که زندهاند و درظاهر به جامعه برگشتهاند، با خانواده به تعطیلات میروند، ولی درواقع از بقیه جدا شدهاند. آنها یک دیگریاند. برای رسیدن به چنین درکی، ابتدا مخاطب با شخصیتهایی روبهرو میشود که میتوان شناختشان. او در مکالمهای تلفنی بین میوریل و مادرش، با چهار شخصیت داستان آشنا میشود؛ بهشکل غیرمستقیم و در قالب دیالوگ که از نقاط قوت داستان است. صحبت بهظاهر دربارهی سیمور گلس، همسر میوریل است، اما درخلال آن شخصیت خونسرد زن جوان، پدرومادر نگرانش و از همه مهمتر، شخصیت اصلی، یعنی مرد جوان نیز ساخته میشود. نکتهی مهم این است که در این معرفی غیرمستقیم، آقای گلس نه قربانی جنگ، بلکه صرفاً فردی عصبی و خطرناک به نظر میرسد، که درواقع ترفند نویسنده بهکمک توصیف و حسانگیزی برای رسیدن به پایانبندی است.
راوی سومشخص در این داستان مانند دوربین عمل میکند. در تصویر بعدی او مخاطب را از میوریل در اتاق پانصدوهفت هتل بیرون میآورد و به ساحل میبرد؛ جایی که سیمور درحال معاشرت با همبازی خردسالش است. در این صحنه هم دیالوگ بهکمک شخصیتپردازی و حسانگیزی کامل میشود. با زمینهچینی نویسنده، زمانی که مرد جوان و کودک وارد آب میشوند، خواننده هم به جمع نگرانها میپیوندد.
اوج داستان نه در پایان و لحظهی شلیک که در صحنهای است که سیمور و سیبل مشغول بازی و شنا هستند. مرد پاهای دختر را روی قایق پلاستیکی در آب فرومیبرد و بعد کف آن را میبوسد. در این تصویر احتمال هر اتفاق بدی وجود دارد؛ انگار سلینجر بخواهد ترس و بیزاری جنگ را در اندازهای کوچکتر اما همچنان دردناک بازسازی کند. زمان بسیار کند میگذرد و مخاطب نمیتواند بههیچعنوان، مانند میوریل بیتفاوت باشد، اما دختربچه درکمال سلامت خداحافظی میکند و میرود.
در صحنهی سوم مرد جوان به هتل برمیگردد. او وارد اتاق میشود، مینشیند روی یکی از تختهای یکنفره و درحالیکه زن جوان خواب است، به شقیقهی خود شلیک میکند. با این تصویرسازی مبهوتکننده، سیمور گلس از دیوانهای ترسناک به قربانی تبدیل میشود. خواننده مبهوت میماند و میفهمد چقدر در قضاوت اشتباه کرده. داستان با این چیدمان قصد دارد مواجههی متفاوت آدمها را درمقابل ازجنگبرگشتهها نشان دهد، تا بتواند حس درک نشدن و تنها بودن را تصویرسازی کند. چند باری هم شخصیتها را مرد جوان و زن جوان مینامد تا تأکیدی باشد بر ناشناختگیشان؛ بیگانگیای که برای مثال در داستان «جناب آقای رئیسجهور»، گیپ هادسون آن را با زائدههای عجیب روی تن شخصیتها میسازد؛ پیشامدی که در جهان واقعیت رخ نمیدهد.
فضاسازی در انتقال مفهوم داستان نقش مهمی دارد. هتل بهعنوان مکان روایت و بودن نودوهفت تبلیغاتچی نیویورکی نشان میدهد که ازنظر خیلیها جنگ تمام شده و زندگی به روال معمول خود برگشته. میوریل هم سیمور را دوست دارد، ولی میخواهد رابطهاش با او مثل قبل باشد. به همین دلیل مدام برای مادرش تکرار میکند نگران نباشد. پدرومادر میوریل مرد جوان را بیماری میدانند که باید درمان شود. ازنظر نویسنده آدمهای دیگری هم هستند که ازلحاظ احساسی و ادراکی آگاهترند؛ نقشهایی که معمولاً کودکان ایفایشان میکنند. آنهایی که هنوز گرد بزرگسالی و بیتفاوتی رویشان ننشسته، آدمهای خوب داستانهای سلینجر هستند. سیبل در این روایت نمایندهی آنهاست. سیمور پیش او از چیزی نمیترسد و روپوش مخملش را درمیآورد. دختربچه را دوست خود میداند و با برقراری ارتباطی عاطفی تلاش میکند خود را نجات دهد. او از واقعیت پیرامونش به دنیای فانتزی کودک پناه میبرد تا شاید به کمک تخیل و موزماهیها بتواند زنده بماند؛ اما درنهایت مرد جوان آخر زندگی خود و پایانبندی داستان را جور دیگری رقم میزند.
معلوم نمیشود آقای گلس از فکرهای ترسناک خود وحشت میکند یا از قضاوت و هشدار سیبل ناراحت میشود. نویسنده نیز قصد ذهنخوانی شخصیتش را ندارد. درواقع به تعداد نگاه آدمها و ذهنشان واقعیت متغیر است؛ درنتیجه واکنششان به موقعیتها هم متفاوت است. سلینجر تلاش میکند غیرمستقیم و کوبنده انسان را به این آگاهی برساند که او قادر به درک چیزی که تجربه نکرده نیست. تنها شاید عامل غافلگیری کمک کند مخاطب شده برای لحظهای وارد منجلابی شود که قربانیهای جنگ درگیرشند. سلینجر نشان میدهد مردم سربازها را فراموش میکنند، چون نمیخواهند جنگ را به یاد بیاورند؛ درحالیکه قصه سر دراز دارد و این تلخی بیپایان همچنان قربانی میگیرد، آنهم از کسانی که آمریتی در آن ندارند.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
