کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

باز شيشه می‌‌بينی؟

27 جولای 2026

نویسنده: پرستو جوزانی
جمع‌خوانی داستان‌کوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشته‌ی نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


داستان «یه روز عالی برای موزماهی» تنهايی و انزوای انسان را در جهان مصرف‌‌گرای پس‌ازجنگ نمايش می‌‌دهد. سيمور گلس که تقريباً از نيمه‌‌های داستان وارد صحنه می‌‌شود، شخصيت اصلی داستان است که از جنگ برگشته و به‌‌زعم ديگران دچار اختلال روانی شده. داستان در سه صحنه‌‌ و با زاویه‌دید نمايشی روايت می‌‌شود. در صحنه‌‌ی اول زنی در اتاق هتل تنهاست. او میان مصاديق جهان مصرف‌‌گرا فرورفته، درعين‌حال در صحنه تنهاست و از راه تلفن با مادرش ارتباط برقرار می‌‌کند. اين چيدمان نشانه‌‌ای از وابستگی انسان امروز به ابزار برای برقراری ارتباط است.
ازطرفی هجوم تبليغات‌‌چی‌‌ها همين ارتباط را هم مختل کرده. زن در اين وضعیت بیکار ننشسته، اما لیست کارهايی که نويسنده بعد از اين جمله رديف می‌‌کند همگی کارهای زائدی هستند که جهان سرمايه‌‌داری به انسان دست‌‌پروده‌‌ی خود ديکته می‌‌کند. سازوکار اين جهان توليد نياز است تا چرخه‌‌ی سرمايه بتواند به چرخش خود ادامه دهد. صحنه‌ی اول ديالوگ‌‌محور است. شگرد نويسنده در استفاده از جمله‌‌های ناتمام شبيه تکنيک سپيدخوانی عمل کرده و خواننده را ازخلال گفت‌‌وگوها متوجه رويدادها می‌‌کند؛ مثلاً اين‌‌که سیمور با ماشين پدر ميوريل به درخت زده يا احتمالاً صندلی مادربزرگ را از پنجره به بيرون انداخته و ازاين‌‌دست اطلاعاتی که با تکميل آن‌ها خواننده نه‌‌تنها در ساخت معنی که در شکل دادن به رويدادها نيز مشارکت می‌‌کند.
بااين‌‌که تمام ديالوگ‌‌ها حول سيمور می‌‌چرخند، اما پيداست آنچه در ذهن ميوريل محور اهميت است، سيمور نیست. ميوريل اطلاعات زیادی درباره‌ی زن روان‌پزشک به مادر می‌‌دهد، اما او حرف‌‌های روان‌پزشک را درباره‌ی سيمور به‌‌درستی نشنيده، چون صدا به ‌‌صدا نمی‌‌رسيده. میوريل به‌‌عنوان نماينده‌‌ی جهان بيرون تلاش می‌‌کند يا انتظار دارد سيمور به وضعيت سابقش برگردد، درحالی‌‌که جنگ سيمور را به آدم ديگری تبديل کرده؛ همان‌طورکه اتاقی را که پيش از جنگ در همين هتل گرفته بوده‌اند، امسال دیگر نمی‌‌توانند به دست ‌‌آورند. صحنه‌‌ی دوم به‌‌‌لحاظ برقراری ارتباط در نقطه‌‌ی مقابل صحنه‌‌ی اول قرار می‌‌گيرد. سیمور بی‌‌واسطه و درون دريا با سيبل ارتباط برقرار می‌کند؛ يعنی موقعيتی که حتی اجازه‌‌ی برهنگی به آن‌ها داده و اين ارتباط را هرچه کامل‌‌تر نمايش می‌‌دهد. سيبل تنهاکسی است که در داستان برای راوی اسم دارد. راوی از میوريل و سيمور با عنوان مرد جوان و زن جوان نام می‌‌برد، اما سيبل از همان جمله‌‌ی اول، گرچه برای او شخصيت اصلی نيست، شناساست. اين جانمايی راوی ازنظر نزديکی و دوری به شخصيت‌‌ها نشانه‌‌ی نگاه داستان به آينده و نسل بعدی است؛ ويژگی‌‌ای که در داستان‌‌های ديگر سلينجر هم ديده می‌‌شود.
در صحنه‌‌ی سوم مرد وارد اتاق می‌‌شود، درحالی‌‌که زن خواب است؛ به‌‌‌عبارتی زن و مرد هرگز در هيچ صحنه‌‌ای از داستان در تعامل با يکديگر قرار نمی‌‌گيرند و اين نشانه‌‌ی عدم درک متقابل و عدم ارتباط اين دوست. زن در غياب مرد درباره‌ی او با مادر صحبت می‌‌کند، همين‌‌طور مرد در غياب زن درباره‌ی او با سيبل، اما وقتی اين‌دو کنار هم قرار می‌‌گيرند، در بی‌‌ارتباطی مطلقند و اين موقعيت به‌‌خوبی در خدمت درون‌‌مايه‌‌ی داستان طراحی شده.
به‌عنوان نکته‎ی آخر، بايد به بازی سيبل با اسم و فاميل سيمور گلس به‌معنی «باز شيشه می‌‌بينی؟» بيشتر توجه کرد و با عينک درون‌‌مايه‌‌ی داستان آن را دید؛ چون انتظار می‌‌رود سلينجر اين بازی را هم مثل نشانه‌‌های فراوان ديگری که در داستان نهفته، بی‌‌دليل به کار نبرده باشد. شيشه حصاری است نامرئی. بسياری از افراد در سوگ، بيماری يا هر نوع فقدانی که آن را فردی تجربه کرده‌‌اند – و نه به‌‌صورت جمعی – احساس می‌‌کنند که بين آن‌ها و جهان اطراف‌‌شان حائلی نامرئی کشيده شده و حتی هوايی که نفس می‌‌کشند همانی نيست که ديگری در کنارشان از آن تنفس می‌‌کند. اين انزوای در جمع و اين حصار نامرئی همان وضعيتی است که سيمور در داستان به آن دچار است. وقتی در کنار دريا سيبل با ابراز حسادت به شارون ليپ شولتس، در غريزی‌‌ترين وضعيت خود به دوست داشتن سيمور اعتراف می‌‌کند، سيمور حوله را از دور خود باز می‌‌کند و از اين حصار پا بيرون می‌‌گذارد. او وارد جهان سيبل می‌‌شود، درباره‌ی کتابی که احتمالاً نخوانده صحبت می‌‌کند، درباره‌ی ببرهايی که احتمالاً وجود ندارند و علاقه‌‌‌‌اش به موم و زيتون و شمع. با عبور موج از قايق لاستيکی سيبل و جيغی که يک دنیا شادی در آن است، سيبل هم پا به دنيای سيمور می‌‌گذارد و در بازی او شريک می‌‌شود، موزماهی را می‌‌بيند و جهان ذهنی سيمور را عينيت می‌‌بخشد. برای مردی که تمام ارتباط خود را با جهان پيرامونش از دست داده، تجربه‌‌ی چنين ارتباط کاملی، تجربه‌‌ی همان لذتی‌‌ است که موزماهی‌‌ها را از فرط خوردن موز به مرگ می‌‌رساند. پس هيچ پايان ديگری برای داستان ممکن نيست، جز همان پايان کوتاه، ناگهانی و شگفت.


1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, یه روز عالی برای موزماهی - جی. دی. سلینجر دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, یه روز عالی برای موزماهی

تازه ها

زخمی که زیر آفتاب پنهان مانده

باز شيشه می‌‌بينی؟

تنها درمیان جمع

فاصله‌‌ی پرشده با کلمه

مرگ؛ آینه‌ی جنگ

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد