نویسنده: سحر خوشگفتار ملیح
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان «یه روز عالی برای موزماهی» از آن داستانهایی است که درظاهر خیلی ساده شروع میشوند: هتل، روزی آفتابی، زنی جوان که پشت تلفن با مادرش حرف میزند، ساحل، دریا و گفتوگویی کودکانه. اما هرچه جلوتر میرویم، بیشتر میفهمیم پشت این ظاهر آرام و معمولی، چیزی سنگین و ناآرام پنهان شده. سلینجر انگار عمداً داستان را با چیزهای کوچک شروع میکند: لاک ناخن، لباس، تلفن، حرفهای معمولی مادر و دختر؛ اما همین چیزهای معمولی کمکم به ما نشان میدهند این خانواده، این ازدواج و این زندگی آنقدرها هم معمولی و آرام نیستند.
یکی از مهمترین بخشهای داستان گفتوگوی تلفنی میوریل با مادرش است. مادر مدام نگران سیمور است. از رفتارهای عجیبش میگوید، از بیمارستان، از رانندگی، از اتفاقهایی که ممکن است بیفتد. اما میوریل انگار میخواهد همهچیز را عادی جلوه بدهد. او جواب میدهد، توضیح میدهد، گاهی بیحوصله میشود، اما هیچوقت واقعاً به عمق نگرانی مادرش ورود پیدا نمیکند. در همین مکالمه، ما بدون اینکه سیمور را ببینیم، سایهی او را حس میکنیم؛ انگار شخصیت اصلی داستان قبل از ورودش، با حرفهای دیگران ساخته میشود: مردی که از جنگ برگشته، اما بهنظر میرسد هنوز از جایی در درون خودش برنگشته.
فاصلهی آدمها ازهم در این داستان دردناک است. میوریل و مادرش زیاد حرف میزنند، اما گفتوگوی واقعی بینشان اتفاق نمیافتد. مادر نگران است، میوریل دفاع میکند، اما هیچکدام به اصل ماجرا نزدیک نمیشوند. این همان چیزی است که داستان را تلخ میکند: آدمها کنار هم هستند، در یک خانوادهاند، زنوشوهرند، مادرودخترند، اما انگار هرکس در دنیای خودش گیر کرده. سیمور هم همینطور است. او درظاهر، در همان هتل و میان همان آدمهاست، اما ازنظر روحی خیلی دورتر از آنها زندگی میکند.
وقتی سیمور وارد صحنهی ساحل میشود و با سیبل حرف میزند، فضای داستان تغییر پیدا میکند. گفتوگوی او با دخترک بااینکه کودکانه و حتی بامزه است، اندوه عجیبی زیرش جریان دارد. سیمور با سیبل راحتتر حرف میزند تا با بزرگترها؛ شاید چون کودک هنوز قضاوت نمیکند، هنوز گرفتار همان جهان مصرفی، ظاهربین و رسمی آدمبزرگها نشده. سیبل ساده سؤال میپرسد، ساده جواب میدهد و همین سادگی باعث میشود سیمور برای چند لحظه بتواند خودش باشد. اما حتی در این صحنهی روشن و ساحلی هم تاریکی پنهانی وجود دارد.
موزماهی یکی از قویترین نمادهای داستان است. سیمور دربارهی ماهیهایی حرف میزند که وارد حفرهای پر از موز میشوند، آنقدر موز میخورند که دیگر نمیتوانند از حفره بیرون بیایند و بعد میمیرند. این تصویر هم کودکانه است و هم وحشتناک؛ شاید تصویری از انسانهایی است که در خواستن، خوردن، داشتن، مصرف کردن و حتی گذشته و تنهایی گیر میکنند، آنقدر که دیگر راه برگشت ندارند. سیمور میتواند خودش را هم شبیه همین موزماهیها ببیند: کسی که در حفرهای گیر افتاده که فقط دنیای مادی نیست، بلکه جنگ، خاطره، آسیب روانی و ناتوانی در برگشتن به زندگی معمولی هم هست.
درمقابل سیمور، دنیای میوریل خیلی زمینیتر و سطحیتر نشان داده میشود. او به لباس، ظاهر، لاک، آفتابسوختگی و حرفهای روزمره توجه دارد. احتمالاً سلینجر قصد محکوم کردن او را ندارد، چون شاید میوریل هم بلد نیست با رنج سیمور روبهرو شود و او هم قربانی نوعی ناآگاهی است. اما تفاوت این دو نفر بسیار مهم است: میوریل تلاش میکند زندگی را مثل قبل ادامه بدهد و سیمور دیگر نمیتواند مثل قبل باشد. او از جنگ برگشته، اما دیگر به زبانی که اطرافیانش میفهمند حرف نمیزند. برای همین، بین او و بقیه دیواری نامرئی ساخته شده.
پایان داستان ناگهانی و تکاندهنده است. اما اگر به عقب برگردیم، میبینیم سلینجر از همان اول نشانههای این فروپاشی را آرامآرام کاشته. نگرانی مادر، رفتارهای عجیب سیمور، حساسیتش نسبتبه نگاه دیگران، پناه بردنش به گفتوگو با یک کودک و داستان موزماهیها، همه، ما را بهسمت همان پایان میبرند. هنر سلینجر این است که ماجرا را توضیح نمیدهد. او نمیآید مستقیم بگوید سیمور چه زخمی دارد یا چرا به این نقطه رسیده. فقط صحنهها را کنار هم میگذارد و اجازه میدهد خواننده خودش آن درد پنهان را حس کند.
نگاه سلینجر در این داستان نگاه نویسندهای است که بهجای قضاوت کردن شخصیتها، آنها را در موقعیتهای ساده و روزمره رها میکند تا خودشان خودشان را لو بدهند. او نمیگوید سیمور آسیبدیده است، میوریل سطحی است، یا خانواده چیزی را نمیفهمد؛ فقط مکالمهای تلفنی، ساحل، گفتوگویی کوتاه با یک کودک و چند رفتار ظاهراًمعمولی را کنار هم میگذارد. همین خونسردی در روایت باعث میشود درد داستان بیشتر به چشم بیاید؛ انگار سلینجر میداند بعضی زخمها اگر توضیح داده شوند، کوچکتر میشوند. برای همین، فقط آنها را نشان میدهد و خواننده را مجبور میکند خودش فاصلهها، سکوتها و بیقراری پنهان شخصیتها را کشف کند.
نحوهی داستانسرایی سلینجر هم حسابشده و ظریف است. داستان با جزئیاتی شروع میشود که شاید در نگاه اول بیاهمیت به نظر برسند: لاک ناخن، لباس، تلفن، حرفهای پراکندهی مادر و دختر، اما همین جزئیات کمکم تبدیل به نشانه میشوند و فضای داستان را میسازند. او ریتم داستان را آرام نگه میدارد، درحالیکه زیر این آرامش، اضطرابی پنهان جریان دارد. پایان داستان ناگهانی است، ولی نه بیمقدمه؛ چون سلینجر از همان ابتدا، با گفتوگوها و رفتارهای کوچک، ما را آماده کرده؛ و قدرت اصلی داستان در همین است: هیچچیز با صدای بلند گفته نمیشود. همهچیز آرامآرام در ذهن خواننده فرومینشیند.
«یه روز عالی برای موزماهی» داستانی دربارهی تنهایی عمیق انسان بعد از سوگی دردناک (از هر نوع) است؛ تنهاییای که ممکن است در شلوغترین هتل، زیر آفتاب، کنار خانواده و حتی در روزی ظاهراًخوش اتفاق بیفتد. سلینجر با زبانی ساده و سرد، فاجعهای درونی را نشان میدهد؛ فاجعهای که کسی جدیاش نمیگیرد، چون ظاهر زندگی هنوز مرتب است. همین میشود تلخی داستان: گاهی آدمی دارد آرامآرام از درون فرومیریزد، اما اطرافیانش فقط لاک ناخن، لباس، آفتابسوختگی خود یا رفتارهای عجیب او را میبینند. این داستان یادآوری میکند پشت بعضی سکوتها، شوخیها و حرفهای بهظاهربیمعنی، ممکن است زخمی باشد که هیچکس آن را درست ندیده.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
