نویسنده: کاوه سلطانزاده
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان کوتاه «یه روز عالی برای موزماهی» اثر جی. دی. سلینجر، روایتی تکاندهنده از انزوا، ترومای جنگ، گسست روانی و حرکت بر لبهای باریک میان زندگی و مرگ است. سلینجر در این شاهکار، ما را از حاشیهایترین مکالمات روزمره به عمیقترین و تاریکترین لایههای روان سربازی ازجنگبرگشته میبرد؛ سفری که خواننده را تا آخرین لحظه در تعلیق، تعجب و هولوولایی مدام نگه میدارد. روایت در سه بخش مجزا اما بههمپیوسته و با راوی ناظر شکل میگیرد و این ساختار هوشمندانه تا آخرین لحظه مانع از پیشبینی فاجعهی نهایی میشود.
شروع داستان در اتاق هتلی مجلل است؛ شروعی حاشیهای که درظاهر هیچ نشانهای از فاجعه ندارد و این بیخبری خواننده تا پایان ادامه مییابد. ما پیش از آنکه شخصیت اصلی، سیمور گلس، را ببینیم، ازطریق گفتوگوی تلفنی همسرش، میوریل، و مادرهمسرش، با او و وضعیتش آشنا میشویم. این تمهید ساختاری ما را ناخودآگاه در تیم سیمور قرار میدهد. در این مکالمه، میوریل در دنیای پزوافاده، لاک ناخن و رفتارهای مصرفگرایانه غرق شده. او و مادرش نمایندهی دنیای بورژوا، سطحی و غرق در مادیات هستند؛ جهانی که بهسمت پیشرفت و سرمایهداری میرود و نودوهفت دلال در آن مشغول کارند. در این جهان، آدمها نه از جنگ چیزی میفهمند و نه ظرفیت درک روحی ترومادیده را دارند. آنها نگران رفتارهای نامتعادل سیمور ــ مثل تصادف با ماشین پدرزنش یا رنگپریدگیاش ــ هستند، اما این دیدن و نگرانی از سر درک نیست؛ از جنس وحشت روبهرو شدن با چیزی است که نظم و آبروی دنیای بورژوای آنها را به هم میزند.
سیمور به مکانی تفریحی برگشته که پیش از جنگ با همسرش به آنجا میآمده: تلاشی معصومانه برای بازگشت به زندگی عادی. او درمجموع آدم خوبی است؛ میخواهد کتاب شعر آلمانیاش را بخواند، خسارت ماشین پدرزنش را بدهد و سعی میکند سیبل را از حسادت نسبتبه بچهای دیگر بازدارد. اما تضاد عمیقی میان او و جهان اطرافش وجود دارد که همهی تلاشهایش را بینتیجه میگذارد. او در این فضا احساس خفگی دارد، بدنش را از نگاه دیگران پنهان میکند و از نگاه تجسسآمیز و قضاوتگر آدمها گریزان است. او نمیخواهد آثار جنگ ــ خواه روح مخدوشش باشد و خواه رنگپریدگی مفرط پوست بدنش ــ زیر ذرهبین روانشناسها و دلالهای هتل برود و حتی از اینکه در آسانسور به پاهایش نگاه کنند خشمگین میشود.
نویسنده بخش دوم را، که بازهم از حاشیه شروع میشود، حد واسط و رابط بین دو بخش دیگر قرار میدهد؛ همانطورکه شخصیت سیبل واسطهای است بین دنیای تیرهوتار و تنهای سیمور و دنیای واقعی. سیبل تنها کسی است که ساده، روراست، بیواسطه و بدونقضاوت با سیمور ارتباط برقرار میکند. بازی زبانی ظریفی که سلینجر در این بخش به کار برده، شاهکلید این رابطه است. دخترک نام سیمور گلس را در بازیای کودکانه بهصورت «See more glass»؛ شیشه/آینه بیشتری ببین، تلفظ میکند. این کارش تداعیگر نقش خود اوست؛ سیبل مانند آینه، درون سیمور واقعی را بیرون میکشد؛ سیموری که تنها به سیبل اجازه میدهد بدنش را ببیند.
در ابتدا بازی لوس تفاوت رنگ مایوها (مایوی زرد دخترک و ادعای سیمور بر آبی بودن آن) تلاشی است ازسوی مرد برای فرار از واقعیت و کشاندن دخترک به دنیای انتزاعی خودش؛ اما دخترک روراست است و با این دروغ راه نمیآید. بااینحال، وقتی پا به درون آب میگذارند، قواعد بازی عوض میشود. آبْ جهان دگرگونشدهی سیمور است؛ قلمروی دور از هیاهو و سطحینگری ساحل. در اینجا، سیبل دروغ سیمور را دربارهی وجود موزماهی میپذیرد. این پذیرش آینهی همان دروغ بزرگی است که جامعه از سربازان بازگشتهازجنگ انتظار دارد؛ دروغ حالم خوب است یا او جان سالم به در برده. اما سیمور حالش خوب نیست و روان سالمی به در نبرده. او دچار تب موز شده. آیا چیزی نامتجانستر از وجود موز زیر آب وجود دارد؟
موزماهی کسی نیست جز خود سیمور و تمام سربازانی که جنگ را تجربه کردهاند. سیمور آدم جنگ نبوده، اما باری را از جنگ به دوش میکشد که برای هیچکس قابلدرک نیست. موزماهیها سربازهایی هستند که به جنگ رفته و در حفرهی تاریک آن گیر افتادهاند. آنها ازروی ولع یا اجبار، وارد این حفرهی تاریک و نامتجانس (جنگ) شده، در آنجا تا حد اشباع شدن موز (درد، خشونت و مرگ) بلعیده ــ آنقدر زیاد که برای بعضیها به هفتادوهشتتا میرسد ــ و حالا آنقدر سنگین، حجیم و بیمارند که برای ابد در درون آن حفرهی ظلمانی گرفتار شدهاند و نمیتوانند به زندگی عادی برگردند. اگر ماهی میدانست این ولع باعث نابودیاش میشود و هرگز نمیتواند از این حفرهی تنگ رهایی یابد، بازهم دست به این عمل میزد؟
وقتی سیبل در آب میگوید: «یکیشون رو دیدم که ششتا موز تو دهنش بود»، سیمور متوجه میشود که این کودک معصوم، ناخواسته وضعیت عریان، آسیبپذیر و عوارض جنگ را در او دیده، به رسمیت شناخته و دروغ او را پذیرفته. این دیده شدن برای سیمور هم امیدبخش است و هم پایانبخش؛ او میفهمد بیماری و حفرهی تاریک درونش حتی از دید این کودک هم پنهان نمانده. با جدایی از سیبل، آخرین رشته از ریسمانی باریک که مثل مویی سیمور را به جهان زندگان وصل نگه داشته بود، سرانجام پاره میشود.
سیمور که پس از جنگ همواره روی لبه زندگی کرده، دیگر نگاه قضاوتگر دنیا را تاب نمیآورد. او همانجا در حفرهی تاریک جنگ مرده و انگیزهای برای ادامهی بقا در دنیایی که او را نمیفهمد ندارد. تعلیق داستان در این بخش به اوج میرسد. در صحنهی آسانسور، رفتار سیمور ما را نگران واکنشی تند علیه دیگران میکند. پس از ورود به اتاق هتل و دیدن میوریل که در خوابی عمیق و بیخبر از جهان او فرورفته، نگران امنیت میوریل میشویم؛ اما سیمور دست به خشونت علیه دیگران نمیزند. او آدم خوبی است که تمام تلاشهایش برای عادی بودن شکست خورده. سیمور تصمیم نهاییاش را میگیرد: روی تخت مینشیند و ماشه را میکشد. اسلحهای که او برای خودکشی استفاده میکند، یک اورتیگز خودکار آلمانی کالیبر ۷.۶۵ است؛ غنیمتی جنگی که درظاهر نشانهی پیروزی کشورش است و برنده شدن او در جنگ. چه پارادوکس تلخ و عجیبی؛ ابزار پیروزی در جنگ، تبدیل میشود به ابزار نابودی در صلح.
سلینجر با این پایانبندی شگفتانگیز و غیرمنتظره نشان میدهد که جنگ برای سیمور هرگز تمام نشده بوده؛ او مرگ را در چمدانی کوچک به این سفری تفریحی آورده بوده. چه این کار ازقبل برنامهریزی شده یا تصمیمی آنی در اثر لبریز شدن ناگهانی تروما بوده باشد، سیمور با این کار، جنگ را به خشنترین شکل ممکن به درون اتاق هتل و قلب دنیای مصرفگرای همسرش پرتاب میکند تا خودش را از بند زندگی برهاند. او میمیرد، اما ترکشهای این جنگ شخصی و اثر این پایان تلخ، برای همیشه بر سر میوریل، سیبل، ساکنان هتل و تمام نزدیکانش سایه خواهد انداخت و آنها را تا پایان زندگی از جنگ متأثر خواهد کرد؛ آنهم در جهانی که نودوهفت دلال آن همچنان بیوقفه به کار خود ادامه میدهند، چراکه روی دیگر زندگی را ندیدهاند؛ اما سیمور آن را دیده بوده و آن روی دیگر، همانا رفتنی آگاهانه و خودخواسته به کام مرگ است.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
