نویسنده: امیرمحمد دهقان
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
در مواجهه با بعضی داستانها وسوسه میشویم خیلی زود معنی نهایی آنها را پیدا کنیم. دوست داریم نمادها را رمزگشایی کنیم، شخصیتها را تحلیل روانشناختی کنیم و درنهایت به پاسخ روشنی برسیم. «یه روز عالی برای موزماهی» از آن دست داستانهایی است که مستعد قربانی شدن با همین میل به رمزگشاییاند. بسیاری از خوانشها تلاش کردهاند موزماهی را به مصرفگرایی نسبت دهند، سیمور را به آسیبهای پسازجنگ پیوند بزنند و خودکشی پایانی را نتیجهی مستقیم بیماری روانی او بدانند. این خوانشها بیتردید بخشی از حقیقت داستان را روشن میکنند، اما شاید مهمترین مسئلهای که در متن جریان دارد، نه جنگ باشد، نه مصرفگرایی و نه حتی جنون. مسئلهی اصلی شاید ناتوانی در حرف زدن باشد؛ نه به این معنی که شخصیتها سکوت کردهاند. اتفاقاً جهان داستان سلینجر پر از کلمه است. آدمها مدام حرف میزنند. تلفنها زنگ میخورند. مکالمهها ادامه پیدا میکنند. شوخیها ردوبدل و توضیحها داده میشوند؛ اما هرچه داستان جلوتر میرود، بیشتر احساس میکنیم که زبان کارکرد اصلی خود را از دست داده. کلمات حضور دارند، اما ارتباط غایب است؛ انگار سلینجر داستانی دربارهی جهانی نوشته که در آن زبان هنوز زنده است، اما گفتوگو مرده. همین مسئله است که «یه روز عالی برای موزماهی» را به اثری فراتر از داستانی دربارهی سربازی آسیبدیده تبدیل میکند. داستان به مسئلهای عمیقتر اشاره میکند؛ به فاصلهای که میان تجربهی درونی انسان و توانایی او برای بیان آن وجود دارد؛ فاصلهای که گاه آنقدر بزرگ میشود که هیچ پلی نمیتواند دو سوی آن را بههم متصل کند.
سلینجر داستان را با مکالمه آغاز میکند؛ انتخابی که در اول عجیب به نظر نمیرسد، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، اهمیت زیادی دارد. پیش از آنکه سیمور را ببینیم، پیش از آنکه با موزماهی آشنا شویم و حتی پیش از آنکه به ساحل برسیم، وارد گفتوگویی طولانی میان میوریل و مادرش میشویم. درظاهر، این مکالمه قرار است اطلاعاتی دربارهی شخصیت اصلی به ما بدهد. مادر نگران است. از رفتارهای عجیب سیمور حرف میزند. از وضعیت روانی او میگوید. میوریل پاسخ میدهد و سعی میکند اوضاع را عادی جلوه دهد. اما هرچه این گفتوگو بیشتر ادامه پیدا میکند، کمتر احساس میکنیم که دو نفر درحال برقراری ارتباطند. مادر چیزی را میگوید که میوریل نمیشنود و میوریل پاسخی میدهد که مادر نمیفهمد. آنها بهلحاظ فیزیکی در مکالمه حضور دارند، اما بهلحاظ ذهنی در دو جهان متفاوت زندگی میکنند. شاید بتوان گفت این گفتوگو نمونهی فشردهای از کل داستان است. در جهان سلینجر، مشکل انسانها کمبود اطلاعات نیست. اتفاقاً آدمها از همدیگر اطلاعات فراوانی دارند. مشکل آدمهای جهان سلینجر ناتوانی در فهمیدن است. مادر نمیتواند وضعیت سیمور را بفهمد، میوریل نمیتواند اضطراب مادر را درک کند و هیچکدام هم تلاشی جدی برای فهمیدن دیگری انجام نمیدهند. هریک بیشتر درحال دفاع از جهان ذهنی خود هستند. زبان در اینجا ابزاری برای برقراری ارتباط نیست، بلکه ابزاری است برای محافظت از تنهایی افراد. این وضعیت محدود به همین مکالمه نمیشود. تقریباً تمام روابط داستان همین الگو را تکرار میکنند. آدمها کنار هم هستند، اما بههم دسترسی ندارند. حضور فیزیکی وجود دارد، اما نزدیکی ذهنی از میان رفته.
یکی از ویژگیهای جالب داستان ساختار دوگانهی آن است. نیمهی نخست در اتاق هتل و پشت تلفن میگذرد و نیمهی دوم در ساحل. در بخش اول ما با بزرگسالان مواجهیم؛ آدمهایی که مدام حرف میزنند. حجم کلمات در این بخش زیاد است. اما نتیجهی این پرگویی چیزی جز سوءتفاهم نیست. در بخش دوم به ساحل میرویم. شخصیتها کمتر حرف میزنند. سکوت طولانیتر است. حتی ریتم داستان آرامتر میشود. اما اتفاق عجیبی رخ میدهد. درست در بخشی که کلمات کمتر میشوند، امکان ارتباط بالاتر میرود. سلینجر انگار میخواهد تضادی بنیادین را نشان دهد: همیشه زیاد حرف زدن بهمعنی نزدیکتر شدن نیست؛ گاهی پرگویی خود مانعی برای ارتباط است. بزرگسالان داستان اسیر زبانند. آنها آنقدر حرف میزنند که دیگر نمیتوانند چیزی بفهمند. درمقابل، سیبل هنوز وارد این بازی نشده. او هنوز زبان را به ابزار دفاع از خود تبدیل نکرده. به همین دلیل هم هست که ارتباطی میان او و سیمور شکل میگیرد. اما چرا سیمور فقط با یک کودک ارتباط برقرار میکند؟ این شاید عجیبترین پرسش داستان باشد. چرا سیمور با همسرش نمیتواند حرف بزند، اما با سیبل میتواند؟ چرا درمیان تمام شخصیتهای داستان، تنهاکسی که به او نزدیک میشود یک کودک است؟ پاسخ معمول نماد معصومیت بودنِ سیبل است. این تفسیر میتواند درست باشد، اما کافی احتمالاً نه. مسئله فقط معصومیت نیست؛ مسئله نوع مواجهه سیبل با جهان است. بزرگسالان مدام درحال تفسیر کردنند. آنها دربارهی همهچیز نظریه دارند. رفتارها را قضاوت میکنند. افراد را دستهبندی میکنند. اما سیبل هنوز چنین نمیکند. او بهجای تفسیر کردن، مشاهده میکند، بهجای قضاوت کردن، میپذیرد.
وقتی سیمور از موزماهی حرف میزند، سیبل سعی نمیکند داستان را بکاود. نمیپرسد معنی این استعاره چیست. نمیخواهد آن را به نظریهای روانشناختی تبدیل کند. بهجای همهی اینها، فقط گوش میدهد. شاید همین گوش دادن ساده کمیابترین چیز در جهان داستان باشد؛ انگار سلینجر میخواهد بگوید که ارتباط واقعی نه ازطریق سخن گفتن، که ازطریق شنیدن شکل میگیرد. بیشتر شهرت داستان به استعارهی موزماهی مربوط میشود: موزماهیها وارد سوراخی پر از موز میشوند، آنقدر میخورند که دیگر نمیتوانند بیرون بیایند و عاقبت میمیرند. در خوانش رایج این تصویر نقدی بر مصرفگرایی است. انسان مدرن آنقدر در مصرف و مالکیت غرق میشود که درنهایت اسیر همان چیزهایی میشود که به دست آورده. اما شاید بتوان از زاویهی دیگری هم به ماجرا نگاه کرد. موزماهیها موجوداتی هستند که در چیزی گرفتار میشوند که زمانی برایشان جذاب بوده. آنها وارد سوراخ میشوند، چون چیزی در آنجا وجود دارد که میخواهند، اما همین خواستن تبدیل به دامشان میشود.
سیمور هم در وضعیتی مشابه قرار دارد. او چیزی را دیده که دیگر نمیتواند از آن چشم بپوشد. تجربهای را از سر گذرانده که امکان بازگشت از آن وجود ندارد. شاید جنگ بخشی از این تجربه باشد، شاید مواجهه با پوچی جهان یا شاید آگاهی از فاصلهی میان انسانها. مهم نیست سیمور دقیقاً چه چیزی دیده. چیزی که اهمیت دارد این است که او دیگر نمیتواند چیزی را به دیگران توضیح بدهد؛ درنتیجه همانطورکه موزماهی در سوراخ گرفتار میشود، سیمور هم در تجربهی شخصی خود گیر میکند. زندان او نه جنگ است و نه جامعه. زندان او غیرقابلانتقال بودن تجربه است. آدم وقتی نمیتواند چیزی را بهصورت مستقیم بیان کند، به استعاره پناه میبرد. شعر، اسطوره، داستان و نماد همگی از همین نیاز سرچشمه میگیرند. وقتی تجربهای بیشازحد پیچیده میشود، زبان روزمره دیگر پاسخگو نیست. در چنین وضعیتی، انسان ناچار میشود به تصاویر و روایتها متوسل شود. موزماهی هم در این داستان، چنین جایگاهی دارد. سیمور نمیتواند از خودش حرف بزند. نمیتواند دربارهی وضعیت روانی خودش توضیحی بدهد. نمیتواند دردش را مستقیم بیان کند؛ بنابراین داستانی دربارهی موجوداتی خیالی تعریف میکند. اما دقیقاً همینجاست که استعاره هم شکست میخورد. سیبل داستان موزماهیها را میشنود، اما ما هرگز مطمئن نمیشویم که معنی واقعی آن را فهمیده باشد. دیگر حتی نمادها هم نمیتوانند تمام حقیقت را منتقل کنند.
بزرگترین خطر در خواندن داستان این است که پایان آن را صرفاً شوکی روایی تلقی کنیم. خودکشی سیمور از دل تمام صحنههای پیشین شکل میگیرد و معنی پیدا میکند. اگر به کل داستان نگاه کنیم، سیمور بارها تلاش میکند با جهان ارتباط برقرار کند، اما موفق نمیشود؛ نه با همسرش، نه با جامعه، نه با بزرگسالان، نه با زن توی آسانسور. حتی داستان موزماهی هم نمیتواند آنچه را که باید منتقل کند. تمام راههای ارتباط یکی پس از دیگری بسته میشوند. در چنین وضعیتی، مرگ صرفاً پایان زندگی نیست؛ مرگ پایان تلاش سیمور برای توضیح دادن است. شخصیت به نقطهای میرسد که دیگر امکان ترجمهی جهان درونش را به زبان بیرونی ناممکن میبیند. اگر این فرض را بپذیریم، خودکشی در داستان صرفاً بحرانی روانی نیست و بحرانی زبانی نیز هست.
شاید درنهایت، مهمترین دستاورد سلینجر در «یه روز عالی برای موزماهی» این باشد که در آن دربارهی چیزی نوشته که ذاتاً نوشتن ازش دشوار است. او میخواهد از شکست زبان حرف بزند و ناچار است این کار را با زبان انجام دهد. میخواهد دربارهی ناممکن بودن ارتباط بنویسد و ناچار است برای این کار دست به روایت بزند. همین تناقض است که به داستان نیرویی ماندگار میبخشد. درپایان، سیمور میمیرد، اما مسئلهی داستان مرگ او نیست. آنچه باقی میماند پرسشی است که سلینجر پیش روی خواننده میگذارد: اگر روزی به نقطهای برسیم که دیگر نتوانیم آنچه را که در درونمان میگذرد به دیگری منتقل کنیم، چه چیزی از انسان بودن باقی میماند؟
شاید پاسخ داستان چندان امیدوارکننده نباشد. شاید سلینجر باور دارد که هر انسانی تاحدی درون تجربهی شخصی خود زندانی است. شاید هیچ زبانی هرگز نتواند تمام آنچه را که در درون ما میگذرد به دیگری منتقل کند. شاید تمام گفتوگوهای ما تلاشهایی ناقص برای عبور از فاصلهای باشند که هرگز بهطور کامل از میان نمیرود؛ اما درعینحال، خود وجود این داستان نشانهای از مقاومت دربرابر همین ناامیدی است. زیرا سیمور شکست میخورد، اما سلینجر همچنان تلاش میکند. او داستان را مینویسد، استعاره را خلق میکند، موزماهی را به جهان میآورد و از خواننده میخواهد که یک بار دیگر برای فهمیدن دیگری تلاش کند. شاید معنی نهایی «یه روز عالی برای موزماهی» در همین تلاش نهفته باشد تا در خودکشی سیمور؛ تلاشی برای گفتن چیزی که گفتنش ناممکن به نظر میرسد. و شاید به همین دلیل است که پس از بستن کتاب، آنچه بیش از همه در ذهن باقی میماند نه تصویر مردی کنار ساحل است، نه دختربچهای در آب و نه حتی موزماهیهای خیالی، بلکه احساس مبهم فاصلهای است که میان انسانها وجود دارد؛ فاصلهای که تمام عمر میکوشیم با کلمات پرش کنیم و اغلب ناکام میمانیم.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
