نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
در داستان کوتاه «یه روز عالی برای موزماهی» نوشتهی جی. دی. سلینجر، خواننده مجبور است مثل یک کارآگاه عمل کند. اول دنبال سرنخها بگردد، حتی آنهایی را که در نگاه اول معمولی به نظر میرسند، و بعد با کنار هم گذاشتنشان راز داستان را کشف کند. آغاز داستان ساده و همراه دیالوگی طولانی است، بهتدریج گیجکننده و وهمآلود میشود و در پاراگراف نهایی چنان انفجاری به پایان میرسد که خواننده بیاختیار به ابتدای داستان برمیگردد تا ببیند کدام نشانهها را از دست داده.
داستان از دو بخش تشکیل شده. بخش اول در اتاق هتل میگذرد؛ جاییکه میوریل گلس با مادرش تلفنی صحبت میکند. این مکالمه بیش از آنکه گفتوگو باشد، دو تکگویی موازی است. مادر با اضطراب مداوم میپرسد آیا سیمور کار خطرناکی انجام داده یا نه و میوریل گفتوگو را بهسمت لباس، برنزه شدن و جزئیات پیشپاافتاده میبرد. از همان ابتدا، سیمور نه بهعنوان انسانی رنجکشیده، بلکه بهعنوان مشکل و خطر معرفی میشود. سلینجر با هوشمندی تمام، بدون هیچ دخالت رواییای، فقط دیالوگهای ناتمام و قطعشده را کنار هم میچیند؛ درست مثل گفتوگوی واقعی دو نفر که به حرف یکدیگر گوش نمیدهند.
از لابهلای حرفها میفهمیم سیمور تازه از بیمارستان روانی مرخص شده، رفتارهای عجیبی داشته (تصادف با ماشین پدرزنش، ماجرای درختها، پنجره و حرفهای عجیب دربارهی مرگ مادربزرگ) و حتی روانپزشک هتل هم دربارهی او نگران است. اما میوریل بهجای شنیدن هشدار دکتر، حواسش پی لباس همسر دکتر بوده. این بیتوجهی الزاماً بیرحمی میوریل نیست؛ شاید مکانیسمی دفاعی باشد برای کسی که توان مواجهه با عمق آسیب همسرش را ندارد. میوریل همسرش را دوست دارد و در جنگ به او وفادار مانده، اما نمیتواند ــ یا نمیخواهد ــ وارد دنیای درونی او شود.
در بخش دوم فضای داستان وهمآلود میشود. سیمور با سیبل، دخترک کوچک، در ساحل تنها میماند و خوانندهای که قبلاً حرفهای مادر و میوریل را شنیده، ناخودآگاه احساس خطر میکند. اما اینجا تنها جایی است که سیمور واقعاً سرزنده و راحت به نظر میرسد. او با سیبل مهربان است، شوخی میکند و داستان موزماهیها را تعریف میکند؛ ماهیهایی که وارد سوراخی پر از موز میشوند، آنقدر میخورند که دیگر نمیتوانند بیرون بیایند و همانجا میمیرند. این داستان را میتوان استعارهای از وضعیت خود سیمور دانست. شاید ورود به سوراخ یادآور تجربهی جنگ باشد و بلعیدن موزها نمادی از انباشت رنج، وحشت، آگاهی و تجربههایی که بیش از توان یک انسانند.
در این خوانش، موزماهی موجودی است که آنقدر خورده که دیگر نمیتواند به زندگی عادی بازگردد؛ همانطورکه سیمور نیز دیگر جایی در دنیای میوریل، مادرش و دیگربزرگسالان پیرامونش ندارد. وقتی سیبل بااطمینان میگوید موزماهی را دیده و حتی تعداد موزها را هم میشمارد، برای نخستین بار کسی روایت سیمور را بدون تحلیل، تمسخر یا نگرانی میپذیرد. پس بوسیدن کف پای سیبل در این صحنه، هم میتواند شادیای لحظهای از دیده شدن باشد و هم نوعی وداع تلخ.
اما این لحظه دوام نمیآورد. سیمور به هتل بازمیگردد و در آسانسور دوباره با دنیای بزرگسالان روبهرو میشود؛ جهانی پر از قضاوت و سوءتفاهم. به نظر میرسد او بیش از آنکه از عشقی ناکام یا فقدانی مشخص رنج ببرد، از ناتوانی در برقراری ارتباط با دیگران و احساس بیگانگی عمیق با جهان اطرافش در رنج است؛ جهانی که در آن با همهی اطرافیانش غریبه است. این مضمون بیگانگی، در بسیاری از شخصیتهای سلینجر (و تاحدی در خود او) دیده میشود: آدمهایی که بین دنیای درونی غنیشان و دنیای بیرونی سرد، پل ارتباطی پیدا نمیکنند و گاه، مانند سیمور، راهی جز مرگ پیش روی خود نمیبینند.
زاویهدید داستان هم به جذابیت داستان اضافه میکند. راوی هرگز وارد ذهن شخصیتها نمیشود و دربارهیشان قضاوت نمیکند. فقط دیالوگها، سکوتها و رفتارهای کوچک را کنار هم میگذارد و خواننده را وادار میکند خودش تکههای پازل را کنار هم بچیند. به همین دلیل، حتی بعد از پایان داستان، سیمور همچنان دستنیافتنی باقی میماند؛ نه بهخاطر کمبود اطلاعات، بلکه چون هیچکس در داستان، حتی نزدیکترین افراد به او، راهی به جهان درونیاش پیدا نکردهاند.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
