کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

حرکت بعدی

2 آبان 1405

نویسنده: کاوه سلطان‌زاده
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «دوست کافکا1»، نوشته‌ی آیزیک باشِویس سینگر2


در بسیاری از داستان‌های سینگر، پیری فقط یکی از مراحل زندگی نیست؛ جهانی است با منطق، ترس‌ها، میل‌ها و امکانات خاص خودش. شاید اهمیت داستان «دوست کافکا» هم بیش از هرچیز در این باشد که سینگر می‌کوشد این جهان را برای خواننده‌ای که هنوز به آن نرسیده، ملموس کند. او پیری را توضیح نمی‌دهد بلکه آن را در بدن، فقر، ناتوانی، خاطره، میل جنسی و رابطه‌ی شخصیت با گذشته به نمایش می‌گذارد. سینگر در دل این تصویر نوعی شیوه‌ی مواجهه با پیری را پیشنهاد می‌کند: بازی کردن با تقدیر، حتی وقتی می‌دانی درنهایت بازی را خواهی باخت.کوهن این نگاه را با استعاره‌ی شطرنج بیان می‌کند. زندگی برای او بازی‌ایا‌ست میان انسان و تقدیر؛ بازی‌ای که بازیکن از همان ابتدا می‌داند مهره‌هایش یکی‌یکی از دست می‌روند. اما دانستن شکست نهایی به‌معنی کنار کشیدن از بازی نیست. کوهن تا آخرین مهره بازی می‌کند و حتی وقتی تقریباً چیزی برایش باقی نمانده، هنوز احتمال پیدا کردن کلید در پله‌های باشگاه یا رخ دادن اتفاقی نامنتظر را به حساب می‌آورد. ارزش این امید در احتمال واقعی پیروزی نیست؛ در این است که به او انگیزه‌ای برای انجام حرکت بعدی می‌دهد. به‌این‌ترتیب سینگر پیری را جنگی دائمی دربرابر مرگ نمی‌بیند و آن را بازی‌ای برای ادامه دادن می‌داند.ساختار داستان هم همین نگاه را تقویت می‌کند.
راوی جوان در آغاز شیفته‌ی کوهن است؛ نه لزوماً به‌خاطر خود او، بلکه به‌خاطر نسبتی که با کافکا دارد. از همان ابتدا عنوان داستان هم این وابستگی را به خواننده تحمیل می‌کند: «دوست کافکا». کوهن برای راوی ارزشمند است چون به نویسنده‌ای بزرگ نزدیک بوده و سینگر این را با تکنیکی ساده اما مؤثر نشان می‌دهد. او شخصیت اصلی را ابتدا ازطریق نگاه دیگری به ما معرفی می‌کند. ما کوهن را همان‌طور می‌بینیم که راوی می‌بیند: مردی که به گذشته‌ای باشکوه وصل است. اما هرچه روایت جلو می‌رود این تصویر ترک‌های بیشتری می‌خورد و کوهن مستقل از کافکا، با تناقض‌ها و ضعف‌های خودش ظاهر می‌شود.
یکی از ویژگی‌های شخصیت کوهن همین است که نمی‌توان به‌سادگی تشخیص داد کدام خاطراتش حقیقت دارند و کدام‌ها حاصل بزرگ‌نمایی، خیال یا خوداسطوره‌سازی‌اند. او داستان‌هایش را می‌فروشد و راوی هم خریدار آن‌هاست. اما این رابطه برخلاف ظاهرش یک‌طرفه نیست. کوهن از راوی پول می‌گیرد و خرج شبش را درمی‌آورد؛ راوی نیز از کوهن ماده‌ی خامی برای داستان‌هایش به‌دست می‌آورد. خاطرات کوهن حتی اگر تحریف شده باشند، برای راوی ارزشمندند. سینگر با همین رابطه‌ی دوطرفه مرز میان حقیقت و خیال‌پردازی را هم موضوع داستان می‌کند. صحنه‌ی کنتس نقطه‌ی اوج این نگاه به زندگی است. کوهن که پیری را با ناتوانی و شکست تجربه کرده، ناگهان با زنی جوان مواجه می‌شود و بدنش پاسخی می‌دهد که خودش هم انتظارش را ندارد. سینگر این اتفاق را معجزه می‌نامد، اما بلافاصله آن را از حالت رمانتیک بیرون می‌آورد. پشت در خطر و مرگ ایستاده. زندگی و مرگ تقریباً هم‌زمان وارد اتاق می‌شوند. همین هم‌نشینی نشان می‌دهد که معجزه برای کوهن به معنی نجات از پیری نیست بلکه فقط حرکت غیرمنتظره‌ای در بازی تقدیر است. او هنوز پیر است، هنوز فقیر است و هنوز سرنوشتش تغییر نکرده، اما برای لحظه‌ای توانسته مهره‌ی دیگری را بازی کند.
حتی میل جنسی در این داستان کارکردی فراتر از امر جنسی پیدا می‌کند. بدن زن برای کوهن یادآور بدن ازدست‌رفته‌ی خودش است؛ یادآور این‌که هنوز می‌تواند احساس کند و هنوز چیزی از زندگی در او باقی مانده. سینگر در این‌جا به‌جای توضیح روان‌شناختی، از موقعیت و کنش استفاده می‌کند.اما تحول مهم‌تر متعلق به راوی است. او در آغاز می‌خواهد ازطریق کوهن به کافکا نزدیک شود؛ گویی ارزش نویسنده بودنش را می‌تواند به‌کمک رابطه با نویسنده‌ی بزرگ‌تری به دست آورد، اما در پایان نگاهش تغییر می‌کند. او دیگر نمی‌خواهد خودش را با یک لقب فریب دهد. دوستِ دوست کافکا بودن هرقدر هم برای مدتی جذاب باشد، نمی‌تواند برای او آینده بسازد. کافکا ماندگار شده. کوهن نیز شاید بخشی از این ماندگاری را ازطریق خاطراتش به دست آورد؛ اما راوی باید راه خودش را پیدا کند. اگر او می‌خواهد به نویسنده‌ای تبدیل شود که ماندگار می‌ماند، نباید به دوست نویسنده‌ای بودن اکتفا کند، بلکه خودش باید نویسنده‌ی بهتری شود.ازاین‌منظر ساختار داستان مسیری آموزشی هم برای راوی و هم برای خواننده می‌سازد.
راوی ابتدا مصرف‌کننده‌ی خاطرات کوهن است، سپس کم‌کم درمی‌یابد که آن خاطرات، با همه‌ی جذابیت‌شان، نمی‌توانند جای تجربه و آفرینش را بگیرند. کوهن باوجود شکست‌هایش هنوز بازی می‌کند. راوی نیز باید بازی خودش را شروع کند. تفاوت این‌دو در همین‌جاست: کوهن برای زنده ماندن به گذشته تکیه می‌کند، اما راوی برای زنده ماندن به آینده و کاری که هنوز باید انجام دهد.بنابراین «دوست کافکا» درنهایت داستان پیری و جوانی، هردوست. سینگر به خواننده‌ی جوان نشان می‌دهد پیری چیزی بیش از کم شدن توانایی‌هاست و هم‌زمان به خواننده‌ی پیر می‌گوید از دست دادن مهره‌ها به‌معنی تمام شدن بازی نیست. خاطره، شوخی، میل، امید و حتی داستان‌گویی می‌توانند آخرین مهره‌های بازیکنی باشند که می‌داند سرانجام خواهد باخت. مهم این نیست که کوهن در پایان زندگی ایستاده یا نشسته؛ مهم این است که هنوز بازی می‌کند. و شاید نگاه سینگر به زندگی نیز در همین نکته خلاصه شود: وقتی پیروزی نهایی ممکن نیست، معنی زندگی در انتخاب حرکت بعدی است.


1. A Friend of Kafka (1968)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, دوست کافکا - آیزیک باشِویس سینگر, کارگاه داستان, مجموعه‌ی یک مهمانی یک رقص دسته‌‌ها: آیزیک باشِویس سینگر, جمع‌خوانی, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, دوست کافکا, کارگاه داستان نویسی

تازه ها

تئاتری با یک تماشاچی

مهره‌های باقی‌مانده: قصه‌هایی برای زندگی

کیش، اما نه مات

کلمات جادویی

خاطره‌ گرچه نان نمی‌شود، ولی شراب زندگی‌ است

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد