نویسنده: پرستو جوزانی
جمعخوانی داستان کوتاه «دوست کافکا1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
چيزی که در عنوان داستان «دوست کافکا» خواننده را به خود جلب میکند کافکاست. خواننده انتظار دارد ازطريق دوست کافکا که همان ژاک کوهِن است به کافکا برسد و دربارهی او بداند؛ اما کل ماجرای داستان روی همين انتظار بنا میشود: داستان دربارهی کافکا نيست، دربارهی کهن هم نيست، چون خواننده تا آخر روايت، کوهن را باترديد دنبال میکند. داستان دربارهی تمثیل و قدرت جادويی کلماتی است که کوهن ازطريق آنها درحال خلق جهان است. کاربرد تمثيل که در داستان هم به آن اشاره شده همين است: چيزی حاضر است و ازطريق آن قرار است به چيزی که غايب است دست پيدا کرد یا نزديک شد. کوهن حاضر است، اما مثل تمثيل وارونه عمل میکند، چون دربارهی هرچيز حرف میزند جز کافکا. وقتی در داستان به رمان «قصر» و تمثيلی بودن آن برمیخوریم، باز همين معنی فراخوانده میشود. در آنجا هم هيچ راهی به قصر نمیرسد؛ درست مثل سرزمين مقدس که دوهزار سال است يهوديان از آن آواره شدهاند و انگار هيچ راهی به آن ختم نمیشود. داستانهای تودرتوی کوهن حکم همين راههای کابوسوار را دارند که دور خود میچرخند و هر بار سر از موضوعی در میآورند که به کافکا نمیرسد.
راوی اولشخص کمتر از هر شخصيتی در داستان معرفی میشود. خواننده تقريباً هيچ اطلاعی از او ندارد. او بهنوعی راوی همراز است؛ بهخصوص در بخش اول که با مونوگ طولانی کوهن روبهرو هستيم. غير از چند ديالوگ و پولی که به کوهن قرض میدهد و البته امتناعش از حرف زدن با مادامچیسیک، عملی از راوی در داستان نمیبینیم. اما همين چند عمل ساده موتور محرک داستان میشود.داستان در دو اپيزود اجرا شده. ابتدا راوی اولشخص با معرفی مقدمهوار ژاک کوهن روايت را شروع میکند و بعد روايت تبديل به مونولوگ بلندی از جانب کوهن میشود که با ساختاری تودرتو پيش میرود. در پايان اپيزود اول راوی بینام داستان دو زِلوتی و در پايان اپيزود دوم چهلوشش گروشن به کوهن قرض میدهد. اين قرض برای او بهمعنی ارتباط برقرار کردن با اروپای غربی است، چون کوهن که روزبهروز قامتش خميدهتر میشود ــ بازيگر سابق تئاتر یيديشی که همهچيزش اداست و حتی اسمش هم واقعی نيستــ تمثيلی از خود تئاتر ییديش در ورشو است که رفتهرفته دارد تماشاگرانش را از دست میدهد. اين پول شبيه پرداخت بليت تئاتری است که راوی هر شب به تماشای آن میرود و همين که کوهن را میبيند، دست میکند توی جيبش و يک زلوتیای را که بیبروبرگرد از او قرض خواهد کرد، حاضر میکند.
بهخاطر ساختار تودرتوی داستان شخصیت کوهن میتواند درحال خلق مدام باشد. پيدا شدن کليد در پايان داستان روی پلههای ساختمان اتحاديهی بازيگران نشانهی ديگری است دالبر تأکيد روی بازی و بازيگری. کوهن خودش را سرگرم بازی شطرنجی میبيند و طبق فلسفهی دکتر ميتسکين معتقد است آدم در آخر به ماشين کلمه تبديل میشود. بهنقل از او، کافکا هم به گولِمها اعتقاد داشته و فکر میکرده کلماتی جادويی وجود دارند که میتوانند خاک رس را به موجودی زنده بدل کنند؛ مثل کنتسی که شبی به خانهی کوهن آمده و گرمای جوانی را به او برگردانده. حضور کنتس در خانهی زيرشيروانی همانقدر نامعمول و غيرمنتظره است که پيدا شدن کليد؛ درعینحال باورپذير، چون جهان داستان بر همين پايه بنا شده و خواننده تسليم ذهن آفرينشگر کوهن است.درپايان راوی با امتناعش از صحبت کردن با مادامچیسيک همچنان میخواهد به بازی ادامه بدهد و خواننده همچنان به داستانی که آن را باور نکرده اما بهوضوح رد هم نکرده، بهچشم بیاعتمادی نگاه میکند. کوهن خود را مقهور قدرتی میداند که بايد تن به بازی با او بدهد و مثل ايوب بهخاطر نفس بازی است که ادامه میدهد. ازطرفی او از راه خلق به مبارزه با جبر پيشين برخاسته؛ پس تقديرگرايی کوهن بهمعنی تسليم نيست و نوعی ابزورديسم بر آن حاکم است. او خود را در بند جبر میبيند، اما از راه خلق با اين جبر وارد بازی میشود و در پايان اوست که با چهلوشش گروشن توی جيبش به خانه میرود.
1. A Friend of Kafka (1968)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
