نویسنده: شقایق خواجهتاش
جمعخوانی داستان کوتاه «دوست کافکا1»، نوشتهی آیزیک باشِویس سینگر2
«همهی ما با سرنوشت شطرنج بازی میکنیم. او یک حرکت میکند؛ ما یک حرکت میکنیم. او سعی میکند ما را در سه حرکت کیش و مات کند؛ ما سعی میکنیم جلوِ این کار را بگیریم. میدانیم که نمیتوانیم پیروز شویم…» این چند خط از داستان «دوست کافکا»ی آیزیک باشویس سینگر شاید برای من یکی از مهمترین قسمتهای داستان باشد. حتی فکر میکنم همین چند جمله میتواند بخش زیادی از داستان و شخصیت ژاک کوهِن را معنی کند. ژاک کوهن بازیگر قدیمی تئاتر ییدیش است؛ بازیگری که سالها سفر کرده، روی صحنه رفته و با آدمهای مختلفی از جهان هنر و ادبیات معاشرت داشته. وقتی گذشتهی کوهن را کنار وضعیت امروزش میگذاریم، میبینیم سرنوشت تقریباً همهچیز را یکییکی از او گرفته: جوانی، سلامتی، پول، تئاتر و جایگاهی را که زمانی داشته. بااینحال، هنوز شانههایش را عقب میدهد، سرش را بالا میگیرد و تلاش میکند چیزی از ظاهر شاهانهی گذشتهاش را نگه دارد. اگر همان استعارهی خودش را ادامه دهیم، کوهن شطرنجبازی است که مهرههایش یکییکی از صفحه کنار رفتهاند و شاید حالا فقط شاه برایش باقی مانده باشد؛ شاهی که هنوز مات نشده.
کوهن ادعا میکند کافکا را ازنزدیک میشناخته و همین ادعا، با توجه به عنوان داستان، بهانهی اصلی شکلگیری روایت میشود. اینکه تمام روایتهای او دربارهی کافکا تا چه اندازه واقعیاند، دستکم در این خوانش، اهمیت چندانی ندارد. جالبتر از آن این است که کافکا کمکم به آینهای تبدیل میشود که خود کوهن را در آن بهتر میبینیم.کوهن از حساسیت کافکا، بیماریاش، افکارش و درگیریاش با مرگ، زندگی و معنی حرف میزند، اما هرچه داستان جلوتر میرود، انگار مرز میان تصویری که از کافکا میسازد و زندگی خودش کمرنگتر میشود. حتی وقتی از عشق و رابطه حرف میزند و از خاطرات خودش به ماجرای کافکا و کنتس میرسد، باز بخشی از شخصیت خودش را آشکار میکند؛ به نظر میرسد کوهن هنگام روایت کافکا، ناخواسته مدام خودش را هم روایت میکند. عنوان داستان هم از این زاویه معنی دیگری مییابد. باوجود عنوان «دوست کافکا»، کافکا در روند روایت بیشتر از مرکز دور میشود و این کوهن است که صحنه را در اختیار میگیرد. اول فکر میکنیم قرار است داستانی دربارهی کافکا بشنویم، اما درنهایت بیش از هرکس، دوست کافکا را میشناسیم.
از کوهن در داستان در دو تصویر کاملاً متفاوت پیش روی ما قرار میگیرد: کوهن گذشته و کوهن اکنون. هرچه خاطراتش پرشورتر میشوند، فقر، بیماری و تنهایی امروزش بیشتر به چشم میآیند. حتی محفلی را که اکنون در آن نشسته میتوان در برابر محفلهایی گذاشت که از گذشته تعریف میکند: مهمانیها، تئاترها، زنان، نویسندگان و چهرههای مشهور، دربرابر باشگاهی که حالا بسیاری از حاضرانش خودشان بازماندهی گذشتهای دورند: نویسندهای که دیگر نمینویسد، هنرمندی که جایگاه سابقش را ندارد و آدمهایی که کمکم در تاریخ محوتر میشوند. اما تفاوت کوهن با آنها همین جاست: او هنوز روایت میکند.رد گذشتهی نمایشی او هنوز در شیوهی روایتش باقی مانده. قصهگویی کوهن مدام میان زندگی و مرگ، خدا و شیطان، جوانی و پیری، اشتیاق و فرسودگی در رفتوآمد است. ما بهعنوان خواننده نیازی نداریم حتی یک بار کوهن جوان را روی صحنه دیده باشیم؛ کافی است روایتش را بشنویم. او هنوز بازیگر همان تئاتر است، فقط صحنهاش عوض شده. حالا بهجای آن صحنه، روبهروی راوی مینشیند، پردهای نامرئی را کنار میزند و دوباره برای خواننده صحنهآرایی میکند.
او با همان زبان طنزآمیزش ما را به شبی تاریک میبرد؛ به زنی پشت در و به خودش، مردی پیر و بیمار که حتی وسیلهی گرمایشی مناسبی برای گرم کردن اتاقش ندارد و بااینحال پناه دختر جوانی میشود. بعد صحنه تغییر میکند: کافکا وارد میشود، عشق میآید، مرگ میآید، خدا و شیطان ظاهر میشوند، جوانی و پیری جای خود را به یکدیگر میدهند و واقعیت و خیال در هم میروند؛ انگار کوهن آدمها و خاطراتش را یکییکی دوباره روی صحنه میآورد. همهی اینها روی صفحهی شطرنج زندگی او به حرکت درمیآیند و برای لحظهای دوباره جان میگیرند.البته همین شیوهی روایت گاهی میتواند به نقطهضعف داستان تبدیل شود. کوهن آنقدر ما را از خاطرهای به خاطرهی دیگر و از صحنهای به صحنهی بعد میبرد که گاهی میان اینهمه آدم، زمان و خاطره گم میشویم و حتی فراموش میکنیم روایت از کجا شروع شده. این پراکندگی، هرچند شخصیت قصهگو و نمایشی کوهن را زندهتر میکند، ممکن است در خوانش اول ارتباط میان بعضی از خاطرات را از چشم ما بپوشاند. شاید برای همین است که داستان در دوبارهخوانی چیزهای بیشتری از خودش نشان میدهد؛ نه لزوماً چون اتفاقاتش دشوار یا نامفهومند، بلکه چون تازه میتوان رد ارتباط میان خاطرات را دید و فهمید این تکههای پراکنده در کنار هم چه تصویری از کوهن میسازند.
جالب اینجاست که خود داستان نیز جایی چنین سردرگمیای را بهشکلی طنزآمیز وارد روایت میکند. بامبرگ به کوهن میگوید «قصر» کافکا را خوانده، به نظرش جالب آمده، اما نمیفهمد کافکا دقیقاً چه میخواسته بگوید. ازنظر او اگر قرار است با رؤیا یا تمثیل روبهرو باشیم، چرا باید اینهمه طولانی و پیچیده باشد؟ کوهن در دفاع از کافکا جواب میدهد که استاد مجبور نیست از قواعد پیروی کند. طنز این بخش فقط متوجه کافکا نیست و گوشهای از خودآگاهی کوهن نسبتبه شیوهی روایت خودش هم در آن دیده میشود؛ مردی که از خاطرهای به خاطرهی دیگر میپرد، آدمها و ماجراها را بههم وصل میکند و گاه مرز واقعیت، اغراق و نمایش را از میان برمیدارد؛ گویی همانطورکه از کافکا و شیوهی نامتعارف نوشتن او دفاع میکند، تاحدی از شیوهی قصهگویی خودش هم دفاع میکند؛ روایتی که شاید پراکنده و پرپیچوخم باشد، اما هنوز چیزی برای گفتن دارد.از این زاویه، سردرگمی بامبرگ در خواندن «قصر» میتواند شبیه ابهام ما هنگام خواندن داستان «دوست کافکا» باشد. او دنبال راهی مستقیم برای رسیدن به معنی کافکا میگردد و ما نیز گاهی میان خاطرات کوهن دنبال مرکز داستانیم، اما هر بار که فکر میکنیم به آن رسیدهایم، کوهن پرده را کنار میزند و صحنهی دیگری نشانمان میدهد.
یکی دیگر از نکات جالب داستان، رابطهی راوی با کوهن است. راوی حاضر است به او پول بدهد. درظاهر شاید به نظر برسد دارد به پیرمردی فقیر کمک میکند، اما میتوان جور دیگری هم به این رابطه نگاه کرد: راوی تماشاگر این نمایش است و بهای نمایشی را میپردازد که کوهن هر بار برایش اجرا میکند. درواقع، کوهن صحنهی تئاترش را از دست داده، اما بازیگری را نه. او هنوز چیزی برای عرضه کردن دارد که سرنوشت نتوانسته از او بگیرد: قصههایش؛ قصههایی که در تصویر بازی شطرنج با سرنوشت گره خوردهاند و میتوانند یادآور شطرنج شوالیه با مرگ در فیلم «مهر هفتم» اینگمار برگمان هم باشند؛ بازیای که هدفش پیروزی نیست، بلکه ادامه دادن تا آخرین حرکت است.وضعیت کوهن نیز چیزی از همین جنس دارد، با این تفاوت که حریف او هرگز روبهرویش نمینشیند. سرنوشت درطول سالها آرامآرام مهرههایش را از صفحه بیرون برده؛ بااینحال، کوهن هنوز شاه بازی خودش است؛ شاهی با لباسهای کهنه و سری که همچنان بالاست. میداند دیر یا زود مات خواهد شد، اما تا آن لحظه آخرین حرکتهایش را هم بازی میکند. سرنوشت توانسته جوانی، سلامتی، جایگاه و صحنهاش را از او بگیرد، اما هنوز نتوانسته روایت آن زندگی را از دستش دربیاورد. و شاید همین روایتگری آخرین حرکت کوهن پیش از مات شدن باشد.
1. A Friend of Kafka (1968)
2. Isaac Bashevis Singer (1903-1991)
