کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

آنچه در زبان روان‌شناسی گم شد: فاصله‌ی من تا گروهبان ایکس

29 آگوست 2026

نویسنده: فائزه جعفرپور
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت1»، نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


شاید بسیاری «تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت» را داستانی درباره‌ی آسیب‌های روانی جنگ می‌دانند؛ اما به‌گمان من، سلینجر در این داستان بیشتر از تنهایی انسانِ پس‌ازجنگ می‌نویسد؛ تنهایی کسی که احساس می‌کند دیگر هیچ‌کس قادر به دیدن رنج او نیست. سلینجر این تنهایی را فقط در سرگذشت گروهبان ایکس روایت نمی‌کند، بلکه آن را در ساختار روایت نیز نشان می‌دهد. بخش نخست داستان با من آغاز می‌شود و راوی از خودش، احساساتش و دیدارش با ازمی سخن می‌گوید. اما در بخش دوم، هم‌زمان با جمله‌ی «حالا می‌رسیم به قسمت نکبت‌بار یا رقت‌انگیز داستان»، این من کنار می‌رود و جای خود را به گروهبان ایکس می‌دهد. راوی دیگر از من سخن نمی‌گوید، بلکه خود را به شخصیتی به‌نام گروهبان ایکس تبدیل می‌کند؛ گویی تنها با فاصله گرفتن از خویشتن است که می‌تواند راوی تجربه‌ی جنگ باشد؛ چنان‌که حتی از تغییر چهره‌اش می‌نویسد و می‌افزاید: «حتی باهوش‌ترین خواننده‌ها هم نمی‌توانند من را بشناسند.» نمی‌توان این تغییر را صرفاً شگردی روایی دانست. این تغییر نشانه‌ای از شکافی است که جنگ میان او و خویشتن پیشینش ایجاد کرده.
گسست از خویشتن در رابطه‌ی گروهبان ایکس با دیگران نیز بازتاب پیدا می‌کند. سلینجر جهانی را به تصویر می‌کشد که در آن آدم‌ها با یکدیگر حرف می‌زنند، به‌هم نامه می‌نویسند، اما بسیار کم واقعاً دیگری را می‌بینند. یکی از نخستین نشانه‌های این وضعیت نامه‌ی برادر گروهبان است. او به‌جای آن‌که از حال برادرش بپرسد یا بکوشد وضعیت روحی او را درک کند، از او می‌خواهد چند سرنیزه و صلیب شکسته برای بچه‌ها بفرستد. برای او جنگ هنوز ماجرایی دور و هیجان‌انگیز است؛ غافل از آن‌که برادرش دیگر حتی میلی به باز کردن نامه‌ها و بسته‌ها ندارد. نامه‌ی برادر نخستین نشانه‌ی این ناتوانی در دیدن رنج دیگری است، اما نه آخرین نشانه. سلینجر همین الگو را در رابطه‌ی گروهبان با دیگرشخصیت‌ها نیز تکرار می‌کند؛ با این تفاوت که هر بار شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. اگر برادر گروهبان رنج او را ازسر ناآگاهی نمی‌بیند، لورِتا، نامزد گروهبان زِد، که دانشجوی روان‌شناسی است، به‌شکلی دیگر از کنار آن می‌گذرد. او نه بی‌تفاوت است و نه بی‌اعتنا، مسئله این است که زبان روان‌شناسی، در لحظه‌ای که باید به رنج نزدیک شود، میان او و خود رنج فاصله می‌اندازد.
لورتا واژگان علمی را می‌شناسد و برای هر رفتار و احساسی توضیحی در آستین دارد. بااین‌همه، هنگامی که سخن از فروپاشی روانی گروهبان ایکس به میان می‌آید، می‌گوید: «هیچ‌کس صرفاً به‌خاطر جنگ و این‌جور چیزها دچار فروپاشی عصبی نمی‌شود.» آنچه در این جمله بیش از خود قضاوت جلب توجه می‌کند، تعبیر «این‌جور چیزها»ست؛ گویی جنگ، با تمام مرگ‌ها، ویرانی‌ها، ترس‌ها و تنهایی‌هایش، ناگهان به‌عبارتی مبهم و بی‌اهمیت تقلیل پیدا می‌کند. در چنین زبانی، رنج گروهبان پشت مفاهیم و توضیح‌ها پنهان می‌شود. رنج او دیگر تجربه‌ای انسانی و یگانه نیست و به نمونه‌ای برای توضیح دادن تبدیل می‌شود. لورتا می‌کوشد وضعیت او را تبیین کند، اما در همین فرایند، از دیدن خود انسان بازمی‌ماند. انگار تجربه‌ای که زندگی هزاران نفر را زیرورو کرده، درحد موضوعی برای بحث‌های دانشگاهی و نظریه‌پردازی‌های روان‌شناختی فروکاسته می‌شود.
در سوی دیگر، ازمی قرار دارد؛ دختری سیزده‌ساله که نه روان‌شناسی خوانده و نه زبان تخصصی تحلیل روان انسان را می‌داند. باوجوداین، او چیزی را درمی‌یابد که از چشم لورتا پنهان مانده. هنگامی‌ که از راوی خداحافظی می‌کند، نه از سالم از جنگ بازگشتن حرفی می‌زند و نه حتی از زخمی نشدن. حرف او به جایی عمیق‌تر تعلق دارد. او می‌گوید امیدوار است که راوی، پس از بازگشت از جنگ، «تمام توانایی‌های ذهنی‌اش را صحیح و سالم» حفظ کرده باشد. این جمله از زبان دختری سیزده‌ساله شگفت‌آور است. ازمی به‌خوبی می‌داند جنگ فقط بدن انسان را زخمی نمی‌کند. گاهی ذهن آدمی در جایی میان انفجارها، مرگ‌ها و جدایی‌ها جا می‌ماند و هرگز به خانه بازنمی‌گردد. شاید دلیل این فهم عمیق آن باشد که ازمی، برخلاف لورتا، جنگ را از نزدیک تجربه کرده. او پدرش را از دست داده، مادرش را از دست داده و ناچار شده خیلی زودتر از آنچه باید، بزرگ شود. او معنی رنج را به‌جای کتاب‌، از زندگی آموخته. اما سلینجر در این‌جا قصد ندارد دانش روان‌شناختی را نفی کند. مسئله‌ی او چیز دیگری است. او می‌خواهد نشان دهد زبان نظری هنگامی که از تجربه‌ی زیسته جدا شود، ممکن است به‌جای روشن کردن رنج، آن را پنهان کند. لورتا همه‌چیز را توضیح می‌دهد، اما هیچ‌چیز را نمی‌فهمد.
در چنین جهانی آکنده از حرف‌ها، نامه‌ها و گفت‌وگوهای بی‌حاصل، تنها صدای ازمی است که به گروهبان ایکس می‌رسد. زیرا او برخلاف دیگران، در پی دیدن و شنیدن است تا سخن گفتن. حتی جمله‌ای که سلینجر زیر یادداشت دختری عضو حزب نازی می‌نویسد، در همین مسیر معنی پیدا می‌کند: «به‌باور من، جهنم چیزی نیست جز رنج انسانی که از عشق ورزیدن عاجز است.» شاید منظور او این باشد که بزرگ‌ترین فاجعه‌ی جنگ از میان رفتن توانایی انسان‌ها در برقراری ارتباط با یکدیگر است. در چنین جهانی، ازمی و چارلز، برادر کوچکش، در نقطه‌ی مقابل دیگران قرار می‌گیرند. آن‌ها چیزی از گروهبان نمی‌خواهند؛ نه سوغاتی می‌خواهند، نه داستانی قهرمانانه و نه حتی توضیحی درباره‌ی آنچه بر او گذشته. آن‌ها فقط نگران او هستند. ازمی می‌نویسد: «چارلز و من خیلی نگران شما هستیم.» همین یک جمله کافی است تا همه‌چیز تغییر کند. نگرانی ازمی فقط در کلمات باقی نمی‌ماند. او برای آن‌که گروهبان بداند این همدلی واقعی است، ارزشمندترین یادگار زندگی‌اش، ساعت پدرش را برای او می‌فرستد و می‌نویسد: «شک ندارم در این روزهای دشوار این ساعت خیلی بیشتر به کار شما می‌آید تا من و یقین دارم آن را از من می‌پذیرید تا طلسم شانس‌تان شود.»
این هدیه نشانه‌ی نوعی همدلی عمیق است. ازمی می‌خواهد به او بفهماند که هنوز کسی هست که او را ببیند، به یادش بیاورد و نگرانش باشد. شاید به‌ همین ‌دلیل است که گروهبان سرانجام می‌تواند بخوابد؛ انگار کسی بالأخره آن لالایی‌ای را که باید، برایش خوانده. در پایان، راوی خطاب به ازمی می‌گوید: «ازمی، شما با مردی به‌راستی خواب‌آلود طرف هستید. او همواره بخت این را دارد که باز مردی شود با توا… با تَ‍‌ ـ ‌وا ـ نا ـ یی ـ ها ـ ی ـ ذِﻫ ـ نی صحیح ‌و سالم.» او نمی‌گوید آن مرد درمان شده یا جنگ به پایان رسیده، فقط از بخت بازگشت سخن می‌گوید. شاید به ‌همین ‌دلیل است که در پایان، راوی دوباره از پشت نقاب گروهبان ایکس بیرون می‌آید و مستقیماً ازمی را خطاب قرار می‌دهد. شاید نامه و ساعت ازمی فقط آرامش را به او بازنگردانده و امکان بازگشت به من را نیز فراهم کرده. اگر جنگ میان او و خویشتن پیشینش شکاف انداخته بوده، آنچه ازمی به او بازمی‌گرداند، سلامت کامل نیست، اما امکان دوباره‌ای است برای من گفتن.


1. For Esmé—with Love and Squalor (1950)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت - جی. دی. سلینجر, جمع‌خوانی, کارگاه داستان دسته‌‌ها: تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت, جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

آن‌سوی نکبت

تقدیم به ازمی؛ کسی که پشت سرباز ایکس، مرا می‌دید

بنویس؛ برای پل زدن از نکبت، حتی درباره‌ی نکبت بنویس

معماری شفا و بازسازی هویت از دل نکبت جنگ

پیروزی‌های پرنکبت

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد