نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستان کوتاه «تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
تنهایی راوی «تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت» از همان صحنهی نخست آشکار است. اما این تنهایی نبود آدمها نیست. او خانوادهای دارد و قرار است مادرزنش به خانهشان بیاید، بااینحال هیچکس درک نمیکند شرکت در عروسی ازمی چقدر ممکن است برایش مهم باشد. البته این تنهایی از همان ابتدا هم وجود داشته و طی نامهای که راوی برای ازمی مینویسد و از آخرین روز دورهی آموزشیاش یاد میکند، آشکار میشود؛ روزی که ساعتهاست با کسی گفتوگو نکرده، در سکوت کلیسا به آواز گروه کر گوش داده و بعد در چایخانهای نشسته و نامههای خانوادهاش را خوانده. این نامههای بهظاهر عادی، شکاف میان او و نزدیکانش را آشکار میکنند. نامههای خانواده باوجود محبتشان، بیشتر خطاب به تصویری قدیمی از او نوشته شدهاند. همسرش از افت کیفیت رستورانی گفته و مادرزنش از او خواسته برایش شال کشمیری بخرد. آنها بیتفاوت یا بیمحبت نیستند؛ فقط هنوز با همان مردی حرف میزنند که پیش از جنگ میشناختهاند؛ مردی که قرار است خرید کند، نامه بنویسد و به زندگی معمول بازگردد. آنها تغییراتی را که جنگ در او ایجاد کرده، نمیبینند. راوی در این دوره هنوز کاملاً از جهان جدا نشده. او میخواند، مینویسد و وقتی در چایخانه ازمی را میبیند، میتواند با او همصحبت شود و با چارلز شوخی کند. هنوز چیزی در او باقی مانده که میکوشد ارتباطش را با جهان نگه دارد؛ گرچه کار جنگ هنوز با او تمام نشده.
پس از عملیات، راوی فقط ازنظر جسمی آسیب نمیبیند؛ چیزی در درونش نیز فرومیریزد. دیگر نه تمرکز خواندن دارد، نه میل نوشتن و نه توان فکر کردن بهشکل گذشته. جنگ علاوهبر زخمی کردن بدن، چیزهایی را از او گرفته که بهکمکشان میتوانست خودش را بشناسد و با دیگران ارتباط برقرار کند. سلینجر این فروپاشی را فقط در محتوای داستان نشان نمیدهد، فرم روایت نیز بازتاب این بیگانگی است. تا اینجا داستان راوی اولشخص دارد، اما پس از جنگ، راوی به سرباز ایکس تبدیل میشود و روایت با زاویهدید سومشخص ادامه پیدا میکند. این تغییر را میتواند نشانهی گسست میان سرباز و هویت پیشینش باشد؛ گویی دیگر نمیتواند از جایگاه من سخن بگوید و ناچار است مانند غریبهای به خود نگاه کند. البته این فاصله را میتوان شکل دیگری از تجربهی تروما نیز دانست؛ لحظهای که انسان برای تحمل آنچه بر او گذشته، از خودش فاصله میگیرد. در چنین شرایطی است که نامهی ازمی به دست او میرسد.
ازمی خود با جنگ و فقدان روبهرو شده و پدرش را از دست داده. تفاوت او در بیخبری از رنج نیست؛ در این است که رنجْ توانایی دیدن دیگران را از او نگرفته. مهمترین ویژگی ازمی شاید همین توانایی باشد نه معصومیتی کودکانه. او در چایخانه یک سرباز یا یک آمریکایی نمیبیند؛ انسانی تنها را میبیند که به همصحبت نیاز دارد. تفاوت نامهی ازمی با نامههای دیگر نیز از همین نگاه ناشی میشود. خانوادهی راوی، ناخواسته، او را در قالب نقشهای قدیمیاش میبینند: همسر، داماد، برادر یا مردی که باید به زندگی عادی بازگردد. اما نامهی ازمی چیزی از او نمیخواهد، انتظاری از او ندارد و نمیخواهد نقشی را بازی کند. ازمی فقط به وضعیت اکنون او توجه میکند. حتی ساعت پدر ازمی نیز بیش از آنکه یک شیء باشد، نشانهای از همین توجه است. ارزش آن در قیمت یا کاربردش نیست؛ در این است که راوی میفهمد ازمی متوجه نگاهش به ساعت شده و همان نگاه برایش اهمیت داشته. درمیان جهانی که او را فقط بهعنوان سرباز ایکس یا مجموعهای از وظایفش میبیند، این هدیه یادآور فردیت اوست.
از این منظر، عنوان داستان نیز معنی پیچیدهتری پیدا میکند. عشق در جهان سلینجر الزاماً معنی رمانتیکی ندارد؛ نوعی شیوهی نگاه کردن است. عشق یعنی توانایی دیدن دیگری، فراتر از نقشها و تصورهای ازپیشساختهشده. درمقابل، نکبت فقط ویرانی جنگ نیست؛ نکبت لحظهای است که انسان، باوجود حضورش، از نگاه دیگران ناپدید میشود؛ زمانی که همه او را با عنوانی میشناسند، اما کسی خود او را نمیبینند. شاید به همین دلیل است که سلینجر برای خلق چنین لحظههایی سراغ کودکان میرود. آنها هنوز انسانها را کاملاً در قالب نقشهای اجتماعی نمیبینند و پیش از آنکه کسی را قهرمان، سرباز یا قربانی بدانند، با خود او روبهرو میشوند. ازمی نیز چنین میکند. او پشت سرباز ایکس، همان انسانی را میبیند که دیگران از دیدنش بازماندهاند.
پایان داستان همسو با این نگاه، روزنهای از امید باقی میگذارد. راوی میپذیرد تواناییهای ذهنیاش آسیب دیدهاند، اما هنوز امکان بازگشت وجود دارد؛ امکان اینکه دوباره مردی باشد که بتواند بخواند، بنویسد و فکر کند. نامهی ازمی زخمهای او را درمان نمیکند، اما شاید کمکی میشود تا او دوباره خودش را بهعنوان یک انسان بپذیرد. سلینجر نمیگوید عشق میتواند جنگ را از میان ببرد یا یک نامه همهی آسیبها را درمان میکند. حرف او ظریفتر از اینهاست: بسیاری از ویرانیها از جایی آغاز میشوند که انسان دیگر دیده نمیشود؛ زمانی که به نقش، شماره یا خاطرهای قدیمی تقلیل پیدا میکند. بزرگترین معنی «تقدیم به ازمی، با عشق و نکبت» میتواند همین باشد: جنگ فقط آدمها را نمیکشد؛ گاهی آنها را در نگاه دیگران و حتی در نگاه خودشان غریبه میکند. و شاید نخستین قدم برای بازگشت از این انزوا فقط این باشد که کسی واقعاً تو را ببیند.
1. For Esmé—with Love and Squalor (1950)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
