کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

زنی که در خاطره‌ای جا مانده بود

1 آگوست 2026

نویسنده: سحر خوش‌گفتار ملیح
جمع‌خوانی داستان ‌کوتاه «عموویگیلی در کنِتیکت1»، نوشته‌ی جی. دی. سلینجر2


در داستان «عموویگیلی در کنِتیکت» سلینجر ما را وارد خانه‌ای می‌کند که از بیرون شاید هیچ کم‌وکاستی نداشته باشد: خانه‌ای در کنتیکت، با گرما، نوشیدنی، خدمتکار، همسر، فرزند و نشانه‌های زندگی‌ای مرفه. اما خیلی زود می‌فهمیم این خانه بیشتر شبیه اتاقی بسته است تا پناهگاه. آدم‌های داستان زنده‌اند، حرف می‌زنند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، اما چیزی مدت‌هاست در درون‌شان از حرکت ایستاده. اِلوئیز زنی است که انگار زندگی فعلی‌اش را تحمل می‌کند، نه ‌این‌که واقعاً در آن زندگی کند. بدنش در خانه‌ی خودش نشسته، اما دل و ذهنش هنوز در گذشته مانده. کنار والت، لحظه‌ای کوچک و ساده که شاید برای هرکس دیگری بی‌اهمیت باشد، برای او به گران‌بهاترین تکه‌ی زندگی تبدیل شده؛ همان لحظه‌ای که پایش پیچ خورده بوده و والت با مهربانی و شوخی به او گفته بوده: «عموویگیلی بیچاره». برای الوئیز، این شوخی کوچک فقط یک خاطره نیست؛ نشانه‌ی زمانی است که هنوز دوست داشته می‌شده، دیده می‌شده و شاید خودش هم لطیف‌تر و زنده‌تر بوده. تلخی داستان از همین‌جا می‌آید: الوئیز فقط والت را از دست نداده، خودش را هم از دست داده. حالا زنی شده که با دخترش بی‌حوصله است، با شوهرش بیگانه و با خودش نامهربان. او از فقدان زخمی شده، اما این زخم را درمان نکرده: آن را با خودش به خانه آورده، روی مبل نشانده، در لیوان ریخته، با سیگار مخلوط کرده و بی‌آن‌که بداند، به دختر کوچکش هم منتقل کرده. رامونا در داستان مثل آینه‌ای کوچک و دردناک است. او کودکی ا‌ست که به‌جای امنیت، تنهایی دارد و به‌جای شنیده شدن، به دوستی خیالی پناه برده. حضور رامونا نشان می‌دهد زخم بزرگ‌سالان هیچ‌وقت فقط برای خودشان نمی‌ماند. اگر آدم با درد خودش کاری نکند، آن درد راهش را به رابطه‌ها، به خانه، به کودک و حتی به نسل بعد باز می‌کند.
سلینجر در این داستان حادثه‌ی بزرگی نمی‌سازد. کسی ناگهان فریاد نمی‌زند، قتلی اتفاق نمی‌افتد، راز عجیب‌وغریبی فاش نمی‌شود. فاجعه در چیزهای معمولی پنهان شده: در نوشیدن‌های پشت‌سرهم، در شوخی‌هایی که بوی تلخی می‌دهند، در خاطره‌هایی که ناگهان وسط گفت‌وگو سر باز می‌کنند و در مادری که نمی‌داند چطور دخترش را دوست داشته باشد، چون خودش سال‌هاست از درون بی‌پناه مانده. این داستان درباره‌ی آدم‌هایی است که زندگی‌شان از بیرون ادامه پیدا کرده، اما از درون در نقطه‌ای متوقف شده‌. الوئیز در کنتیکت زندگی می‌کند، اما روحش هنوز کنار والت مانده. او به حال برنگشته. شاید همین است که داستان را این‌قدر تلخ می‌کند؛ این‌که گاهی آدم‌ها نمی‌میرند، اما بخشی از آن‌ها برای همیشه در خاطره‌ای دفن می‌شود. جای این داستان در مجموعه‌ی «نه داستان» هم مهم است. «عموویگیلی در کنتیکت» بعد از داستان «یه روز عالی برای موزماهی» آمده و این کنار هم قرار گرفتن بی‌معنی نیست. در داستان اول، ما سیمور گلس را می‌بینیم؛ مردی که ظاهر زندگی‌اش عادی است، اما از درون به نقطه‌ی فروپاشی رسیده. در این داستان، با غیبت والت روبه‌رو هستیم؛ مردی که خودش در داستان حضور ندارد، اما خاطره‌اش از بسیاری از آدم‌های زنده، زنده‌تر است. هردو به جهان خانواده‌ی گلس وصلند؛ جهانی از آدم‌های حساس، باهوش، زخم‌خورده و ناتوان از کنار آمدن با بی‌روحی جهان اطراف‌شان.
تفاوت این دو داستان در این است که در «یه روز عالی برای موزماهی» ما فروپاشی سیمور را مستقیم می‌بینیم، اما در «عموویگیلی در کنتیکت»، اثر نبودن والت را. والت مرده، اما نبودنش هنوز دارد زندگی الوئیز را از درون خالی می‌کند. اگر سیمور نماینده‌ی کسی است که دیگر نمی‌تواند با جهان بعدازجنگ و پوچی اطرافش ادامه دهد، والت نماینده‌ی عشقی است که غیبتش زندگی آدم دیگری را در گذشته نگه داشته. عنوان داستان هم همین تضاد تلخ را در خودش دارد. عمو ویگیلی در نگاه اول کودکانه و حتی بامزه به نظر می‌رسد، اما سلینجر از همین عبارت ساده بار عاطفی بزرگی می‌سازد. شوخی کوچکی، اسم کودکانه‌ای، جمله‌ی معمولی‌ای ناگهان تبدیل می‌شود به نشانه‌ی تمام چیزهایی که از دست رفته‌اند: عشق، صمیمیت، شوخی، جوانی و آن نسخه‌ای از الوئیز که هنوز می‌توانست بخندد و دوست داشته شود. فضای کنتیکت هم فقط مکانی جغرافیایی نیست. این خانه‌ی گرم و مرتب، باید نشانه‌ی امنیت باشد، اما به جایی برای تنهایی، الکل، بی‌حوصلگی و خاطرات دردناک تبدیل شده. این همان کاری است که سلینجر خیلی خوب انجامش می‌دهد. او ظاهر مرتب زندگی را کنار می‌زند و زخمی را نشان می‌دهد که زیر این ظاهر پنهان مانده؛ همان‌طورکه در «یه روز عالی برای موزماهی» ساحل و تعطیلات باید آرامش بیاورد، اما زیر آن آرامش، اضطراب و مرگ خوابیده.
قدرت سلینجر در همین سکوت‌ها و زیرمتن‌هاست. اتفاق اصلی همیشه چیزی نیست که جلوِ چشم ما رخ می‌دهد؛ گاهی اتفاق اصلی در یک مکث، جمله‌ی نصفه، شوخی کوچک یا خاطره‌ای ناگهانی پنهان است. برای همین هم داستان‌های او را نمی‌شود فقط با خلاصه‌ی اتفاق‌ها توضیح داد. باید گوش داد به چیزی که پشت حرف‌ها مانده، به چیزی که شخصیت‌ها نمی‌گویند، اما تمام رفتارشان از آن خبر می‌دهد. درنهایت، «عموویگیلی در کنتیکت» شاید داستان زنی باشد که در خانه‌ای گرم نشسته، اما از درون در سرمای گذشته گیر کرده؛ زنی که شاید والت را از دست داده، اما دردناک‌تر از آن، بخشی از خودش را هم همراه او دفن کرده. داستان جواب قطعی به ما نمی‌دهد و شاید زیبایی‌اش همین باشد. آیا الوئیز واقعاً هنوز عاشق والت است یا بیشتر عاشق تصویری از خودش در آن گذشته شده: زنی که هنوز می‌توانست بخندد، دوست داشته شود و لطیف بماند؟ وقتی این داستان را کنار «یه روز عالی برای موزماهی» می‌گذاریم، سؤال بزرگ‌تری هم شکل می‌گیرد: آیا در جهان سلینجر، جنگ روی کاغذ تمام شده، اما اثرش هنوز در آدم‌ها، رابطه‌ها، خانه‌ها و خاطره‌ها ادامه دارد؟


1. Uncle Wiggily in Connecticut (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, عموویگیلی در کنِتیکت - جی. دی. سلینجر, کارگاه داستان دسته‌‌ها: جمع‌خوانی, جی. دی. سلینجر, داستان غیرایرانی, داستان کوتاه, عموویگیلی در کنِتیکت, کارگاه داستان‌نویسی

تازه ها

زمان هم درمان نکرد

مرثیه‌ای برای شادی

دخترهای خوب و پیراهن‌‌های زرد

مرثیه‌ای برای معصومیتی ازدست‌رفته

بازی آینه‌ها

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد