نویسنده: زهرا بهرامی
جمعخوانی داستان کوتاه «عموویگیلی در کنِتیکت1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان «عموویگیلی در کنِتیکت» با تجدید دیدار دو دوست قدیمی آغاز میشود: اِلوئیز و مریجِین، دو زنی که شاید بیش از آنکه جغرافیای مشترک دانشگاه پیوندشان را حفظ کرده باشد، تصمیم مشترکشان برای ترک کالج و دنبال کردن رابطهی عاشقانه، همچنان به یکدیگر متصل نگهشان داشته. اکنون، پس از سالها، دوباره روبهروی هم نشستهاند. این مریجین است که آغازگر دیدار بوده، اما الوئیز اشتیاق بیشتری برای ادامهی گفتوگو نشان میدهد. در نگاه نخست، گفتوگوی آنها تفاوتی با معاشرتهای معمول ندارد: صحبت از دوستان قدیمی، شایعات و خاطرات مشترک. اما سلینجر بهآرامی همین گفتوگوی روزمره را به ابزاری برای شناخت شخصیت الوئیز تبدیل میکند. مریجین تنها یک دوست قدیمی نیست؛ آینهای است که خواننده ازخلال حضورش، شکافهای زندگی و جهان درونی الوئیز را میبیند. نویسنده از همینجا، داستان آینههای دیگری را هم پیش روی خواننده قرار میدهد. فضای خانه، خاک نشسته بر چهارچوب پنجره، باد سردی که میان کلمات زوزه میکشد و برفهای یخزدهای که خانه را در بر گرفتهاند، صرفاً توصیف صحنه نیستند؛ بازتابدهندهی وضعیت روحی الوئیزند. خانه به تصویری از ساکن خود بدل میشود و سرمایی که در اتاقهای این خانهی بزرگ جریان دارد، همانی است که سالها در زندگی او ریشه دوانده.
آینهی دیگر گذشتهی الوئیز است. سلینجر شخصیت او را تنها ازخلال زمان حال معرفی نمیکند، بلکه گذشته را نیز به میدان بازی میآورد: دختری با عزتنفسی شکننده که نظر دیگران را بر خواست خود ترجیح میداده، بعدها دل به افسری جوان باخته و با مرگ او در جنگ، در همان گذشته متوقف شده. جنگ جز معشوق، درواقع توان زیستن در اکنون را از او گرفته و ردپای این فقدان در نیمهی دوم زندگیاش امتداد یافته. به همین دلیل الوئیز امروز باوجود رفاه و آسایش ظاهری، همسری ناراضی، مادری بیاعتنا و زنی گرفتار در خاطرات است؛ خاطراتی که هرگز پایان نیافتهاند. ظریفترین آینهی داستان در آغاز و پایان آن شکل میگیرد. الوئیز در ابتدای روایت، با دیدن سنجاقسینهی مریجین، از میراث خانوادگی سخن میگوید و حسرت میخورد که چیزی از گذشتگان برای او به جا نمانده. اما در پایان، درمییابیم که او نیز در زنده بودنش میراثی برای دخترش بر جا گذاشته؛ نه شیئی ارزشمند، که سرمای خانه و خلأ عاطفی را. در این نقطه، دو آینهی داستان برهم منطبق میشوند: دختر بازتاب مادر شده و زخمی که الوئیز از گذشته با خود حمل میکرده، به دخترش هم به ارث رسیده. درنتیجه، دختر هم دارد همان راه مادر را میپیماید و برای گریز از این سرما به خیال پناه میبرد؛ خیالی که گرچه وعدهی گرما میدهد، درحقیقت، آرامآرام انسان را از درون تهی میکند. بااینحال، برای کسی که در چنین سرمایی زندگی میکند، شاید خیال تنها پناه ممکن است.
1. Uncle Wiggily in Connecticut (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
