نویسنده: کاوه سلطانزاده
جمعخوانی داستان کوتاه «عموویگیلی در کنِتیکت1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
اِلوئیز در دنیایی سرد، مثل آبوهوایی که خانه و زندگیاش را احاطه کرده، زندگی میکند و هرچه بیشتر مشروب میخورد، واقعیت وجودیاش که بسیار تلخ است نمود بیشتری مییابد. این تلخی و سرمای درونی محصول سقوط ناگزیر او از بهشت معصومیت گذشته به جهنم مادیگرایی، تظاهر و ملال زندگی بورژوایی در کنِتیکت است؛ جایی که او در ازدواجی توخالی با همسرش، لو، گرفتار شده و روزهایش را با الکل و یادآوری خاطراتی سپری میکند که راهی به بیداری ندارند. دراینمیان، حضور دوست دوران دانشکدهاش، مریجِین، بهعنوان کاتالیزور بیرونی و الکل بهعنوان کاتالیزور شیمیایی، تسهیلکنندهی این واکنش ــ بیداری و فروپاشی روانی الوئیز ــ هستند. اما مریجین ستون اصلی هدایت این جریان است و الوئیز را بهسمتی میبرد که ماسک زن خوشبخت ساکن کنتیکت را از چهرهاش بردارد. او با پرحرفی، غیبت کردن و یادآوری خاطرات گذشته، اتمسفری میسازد که در آن الوئیز بهمرور دفاع روانیاش را از دست میدهد. حضور مریجین برای الوئیز این فرصت و مجوز را فراهم میآورد تا قفل صندوقچهی خاطراتش را درمورد والت باز کند؛ زیرا او تنهاکسی است که از گذشتهی الوئیز خبر دارد. او با گوش دادن منفعلانه و گاهی ازروی مستی، بهشکلی ناخودآگاه، مسیر ذهن الوئیز را از خاطرات شیرین گذشته بهسمت تلخی واقعیت موجود سوق میدهد. خود مریجین هم زنی سطحی و سرخورده در همان سیستم بورژوازی است و الوئیز با نگاه کردن به او، درواقع ابتذال زندگی خودش را تماشا میکند. مریجین محرکی است که به الوئیز یادآوری میکند چقدر از دنیای اصیل، زیبا و شیرین معشوق قدیمیاش دور شده.
لو هم اگرچه مرد خبیثی نیست و خودش هم قربانی ناآگاه تلهی بورژوازی شده، اما مظهر همان دنیای سطحی و فاقد درکی است که سلینجر از آن بیزار است؛ مردی معمولی که دغدغههایش به ماشین، دکوراسیون و کلیشههای طبقهی پولدار و مرفه خلاصه میشود و حتی در بحث ادبی سادهای، توانایی بهکارگیری درست کلمات را ندارد. این تفاوت عمیق در سطح فکری، الوئیز را دچار نوعی خلأ روحی و انزوای شدید کرده. لو هرگز نتوانسته زبان استعاری الوئیز را بفهمد یا جای خالی والت را در دل او پر کند؛ والتی که قلب الوئیز سالها پیش همراه با مرگ او در جنگ بر اثر انفجاری پوچ، تصادفی و بیرحمانه دفن شده؛ مردی که برای الوئیز نماد شوخطبعی ناب، نگاه عمیق و امنیتی بوده که در آن حتی ضعفها و آسیبها دوستداشتنی جلوه میکردهاند؛ مثل روزی که هنگام دویدن مچ پای الوئیز پیچ خورده بوده و آسیب دیده بوده، والت با بازی زبانی و جناس کلامی کودکانهای میان کلمهی مچ پا (Ankle) و عمو (Uncle)، او را «عموویگیلی بیچاره» نامیده بوده تا با پیوند زدن این درد فیزیکی به شخصیت کارتونی خرگوش پیر، مهربان و لنگان داستانهای کودکان، از رنج او بکاهد و به او حس بیریای پناه داشتن را هدیه دهد. فشار عاطفی، حسادت پنهان به خوشبختی دیگران و خشم فروخورده از روزگارْ الوئیز را به زنی خشن، بیاحساس و پرخاشگر تبدیل کرده که برای تخلیهی سرخوردگیهایش، به ضعیفترین حلقهی اطراف یعنی خدمتکار سیاهپوستش گریس، هجوم میبرد. او با رفتاری سرشار از تحقیر نژادی و طبقاتی با گریس برخورد میکند، انگار او اصلاً وجود ندارد و احساسی را نمیفهمد. الوئیز زمانی که متوجه میشود شوهر گریس بهخاطر برف و یخبندان شدید میخواهد شب را در خانهی او بماند، بابیرحمی مانع میشود؛ زیرا تماشای دو انسان از طبقهی پایینتر که طعم پناه یکدیگر بودن را میچشند، برای روح منجمد و محرومازعشق او قابلتحمل نیست. الوئیز با این کار قدرت پیشپاافتادهاش را بر سر خدمتکارش آوار میکند تا سقوط اخلاقیاش کامل شود. این مسئله نشان میدهد چگونه او به یکی از کارگزاران همان سیستم بیرحمی تبدیل شده که روزی زندگیاش را از او گرفته و نابود کرده.
حالا اما در غیاب والت، روح الوئیز بهطور دائمی در دنیای آدمبزرگها لنگ میزند و این تزلزل روحی و عدم ثبات در مانیفست زندگی، مثل بیماریای ارثیعاطفی، به نسل بعدی یعنی دخترش رامونا نیز سرایت کرده. رامونا برای فرار از جو سرد و بیروح خانهای که در آن خبری از عشق واقعی میان پدرومادرش نیست، به همان شیوهی مادرش به دنیای ذهنی خود پناه برده و دوست خیالی عینکیاش، جیمی جیمرینو، را خلق کرده که با ویژگیهای ظاهری و رفتاریاش مثل مسخره نکردن و امنیت دادن، بهطرز تکاندهندهای به والت شباهت دارد. جیمی جیمرینو نیز مانند والت با مرگ ناگهانی از دنیا میرود، اما فاجعه زمانی عمیقتر میشود که الوئیز میبیند دخترش بلافاصله دوست خیالی دیگری بهنام میکی میکرانو را جایگزین کرده و این بار برای اوست که لبهی تخت خوابیده. الوئیز با دیدن این صحنه دچار تکانهای روحی و بیداریای دردناک میشود؛ او با تمام وجود درک میکند که دنیای سنگدل مدرن چگونه کودکان را هم از همان ابتدا به تظاهر، سازش و خلق عشقهای خیالی برای ادامهی زندگی وامیدارد و چطور این چرخهی تنهایی و حسرت، اکنون در کالبد دختر کوچکش تکرار شده. برای همین است که به دخترش زور میگوید و او را برخلاف میلش به میانهی تخت میکشاند تا از خیال باطل زندگی رؤیایی شیرین بیرون بکشدش و با حقیقت زندگی روبهرویش کند. وقتی او عینک رامونا را که شیشههایش رو به بالا بوده، رو به پایین به سر جایش بالای سر دخترک گریان برمیگرداند، گویی نگاه او را بهسمت پذیرش این حقیقت تلخ سوق میدهد. او میخواهد بهنوعی از فرزندش محافظت کند و از خیالپردازی ارثی بازش دارد تا این خیال خوش در آینده فرزندش را دچار فروپاشی روانی و مرثیهخوانی نکند.
خوانندهای که فقط این داستان را خوانده باشد، ابعاد عمیق شخصیت والت را درک نمیکند. اما با خواندن تمام آثار سلینجر، شبکهی معنایی جهان داستانهای او آشکار میشود و درمییابد والت عضوی از خانوادهی گلس (Glass) است؛ خانوادهای که شیشه، آینه و عینک موتیفهای اصلی آنهاست. اینجاست که نبوغ نویسنده در انتخاب عینک جیمی جیمرینو و عینک بالای سر رامونا در اتاقش خود را نشان میدهد؛ گویی سلینجر هدیهای برای خوانندهی پروپاقرص خود دارد. این عینک شیئی مادی ساده نیست: نشانهگذاری تلویحی و تجسم عینی نام و روح والت گلس در اتاق است. سلینجر همانطورکه ازطریق والت بازی زبانی میان مچ پا و عموویگیلی را ساخته، در سطح کلانتر نیز میان عینک (Glasses) و نام فامیلی والت (Glass) پیوندی استعاری ایجاد میکند. عینک در ادبیات نماد بینش و حقیقت است؛ الوئیز در تمام طول داستان و البته زندگیاش بعد از والت، بهخاطر الکل و زندگی بورژوایی کور و نابینا شده. اما در پایان داستان با لمس عینک، دارد حضور معنوی والت را لمس و بالأخره با چشم والت گلس به دنیا نگاه میکند تا حقیقت، معصومیت ازدسترفته و سقوط خود را بهوضوح ببیند. وقتی الوئیز در اوج مستی این عینک را برمیدارد، آن را به گونه و اشکهایش میمالد و باگریه عبارت عموویگیلی بیچاره را تکرار میکند. این نام دیگر نه شوخیای جالب و شفابخش، که مرثیهای است برای خودش و تمام چیزهای پاکی که در زندگیاش زندهبهگور شدهاند؛ اعترافی تلخ به اینکه او با دنیای بورژوایی کنتیکت کنار آمده، خودش را گم کرده و دیگر آن دختر معصومی نیست که والت عاشقش بوده.
1. Uncle Wiggily in Connecticut (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
