نویسنده: سحر خوشگفتار ملیح
جمعخوانی داستان کوتاه «مرد خندان1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
در سه داستان اول مجموعهی «نه داستان»، سلینجر بارها ما را با آدمهایی روبهرو میکند که زخمی درونشان دارند، اما نمیتوانند دربارهاش حرف بزنند: سیمور پشت شوخیها و گفتوگوی کودکانهاش با سیبل پنهان میشود، الوئیز غم والت را پشت خنده و نوشیدن و خاطرهگویی نگه میدارد و جینی در برخورد کوتاهش با برادر سلنا، ناگهان با تنهایی انسانی روبهرو میشود که درظاهر هیچ ربطی به زندگی او ندارد. در داستان «مرد خندان» همین جهان را دوباره میبینیم، با این تفاوت که این بار زخم آدم بزرگسالی آرامآرام وارد دنیای کودکان و قصههایشان میشود و چیزی را در آنها برای همیشه تغییر میدهد.
داستان از نگاه پسربچهای روایت میشود که سالها بعد، دوران عضویتش در گروه کومانچیها را به یاد میآورد. برای بچهها رئیس فقط مربی یا سرپرست اردو نیست: او مرکز دنیایشان است. شاید ازنظر ظاهری جذاب نباشد و حتی رفتارهای عجیبی داشته باشد، اما برای کودکان کسی است که میتواند اتوبوس معمولی، زمین بازی و چند ساعت در بعدازظهر را به جهانی پر از ماجرا تبدیل کند. مهمترین مهارت رئیس تعریف کردن قصهی مرد خندان است؛ قهرمانی با صورتی ترسناک و زندگیای پرازخشونت که در ذهن بچهها از هر آدم واقعیای زندهتر به نظر میرسد. مرد خندان موجودی دوگانه است: چهرهاش آنقدر وحشتناک است که باید آن را پشت نقاب پنهان کند، و درعینحال، در دلش مهربان است و وفادار. او ازسوی خانواده و جامعه طرد شده و درمیان حیوانات و موجودات جنگل برای خودش خانوادهای ساخته. سلینجر این شخصیت را فقط برای سرگرم کردن بچهها وارد داستان نمیکند: مرد خندان میتواند تصویر خیالی خود رئیس هم باشد؛ مردی که شاید در دنیای واقعی چندان موفق، زیبا یا قدرتمند نیست، اما در قصههایش میتواند شکستناپذیر باشد، دشمنان را نابود کند و هر زخمی را تاب بیاورد.
با آمدن مری هادسون، برای اولین بار زندگی واقعی رئیس وارد دنیای کومانچیها میشود. تا پیش از آن، بچهها رئیس را فقط متعلق به خودشان میدانستهاند. او کسی بوده که هر روز برایشان قصه میگفته، بازی میکرده و جهان امنی میساخته که بزرگسالانِ دیگر در آن حضور نداشتهاند. اما مری هادسون بخشی از زندگی رئیس است که آنها نمیشناسند و نمیتوانند کنترلش کنند. حضور او برای بچهها هم جذاب است و هم آزاردهنده؛ چون ناگهان متوجه میشوند رئیس پیش از آنکه قهرمان آنها باشد، آدمی است با عشق، ترس، امید و شکستهای خودش. رابطهی رئیس و مری برای خواننده واضح شکل نمیگیرد. مثل بسیاری از داستانهای سلینجر، بخش اصلی ماجرا در سکوتها، تغییر رفتارها و چیزهایی است که گفته نمیشود. راوی کودک دقیقاً نمیفهمد میان آندو چه اتفاقی افتاده، اما تغییر حال رئیس را احساس میکند. قصهی مرد خندان هم همزمان با حال روحی او تغییر میکند: وقتی رابطه خوب است، مرد خندان از مرگ نجات پیدا میکند و دوباره قدرتش را به دست میآورد، اما وقتی رابطه به پایان میرسد، رئیس دیگر نمیتواند قهرمانش را نجات بدهد؛ انگار قصه جایی است که او میتواند درد واقعیاش را بدون اعتراف مستقیم، به بچهها منتقل کند.
مرگ مرد خندان فقط پایان قصه نیست: چیزی از کودکی کومانچیها نیز همراه او میمیرد. بچهها دلیل رفتار رئیس را نمیدانند و شاید حتی مفهوم جدایی عاشقانه را بهدرستی متوجه نمیشوند، اما میفهمند که جهان دیگر مثل قبل نیست. آنها همیشه باور داشتهاند رئیس میتواند مرد خندان را از هر خطری نجات دهد، همانطورکه شاید خیال میکردهاند خودش هم از هر شکستی جان سالم به در میبرد. وقتی رئیس اجازه میدهد قهرمانش بمیرد، بچهها برای نخستین بار با این حقیقت روبهرو میشوند که حتی آدمی که قصه را میسازد، همیشه اختیار پایان آن را ندارد.
یکی از تأثیرگذارترین تصاویر داستانْ دستمالکاغذی سرخی است که راوی بعد از پیاده شدن از اتوبوس میبیند و آن را شبیه نقاب مرد خندان تصور میکند. این تصویر نشان میدهد قصه هنوز در ذهن کودک زنده است، اما دیگر آن امنیت و هیجان گذشته را ندارد. نقاب حالا از صورت قهرمان جدا شده، روی زمین افتاده و با باد تکان میخورد. چیزی که زمانی نشانهی قدرت، راز و ماجراجویی بود، حالا به تکهای کاغذ بیجان تبدیل شده. رئیس نتوانسته دربارهی شکست عشقیاش حرف بزند، اما مرد خندان بهجای او میمیرد و خیال کومانچیها با اندوه واقعی جهان بزرگسالان برخورد میکند. «مرد خندان» نه داستان از دست رفتن یک عشق که داستان لحظهای است که کودکان برای نخستین بار میفهمند آدمبزرگها هم ضعیفند و گاهی دردشان را به کسانی منتقل میکنند که حتی توان فهمیدن آن را ندارند. سلینجر بازهم به ما نشان میدهد زخمها همیشه با توضیح و اعتراف وارد زندگی دیگران نمیشوند؛ گاهی در پایان ناگهانی یک قصه، در سکوت یک اتوبوس یا در تکهای دستمال سرخ کنار خیابان خودشان را نشان میدهند.
ازنظر تکنیک داستاننویسی، یکی از مهمترین ویژگیهای «مرد خندان» این است که سلینجر تقریباً هیچچیز را مستقیم توضیح نمیدهد. او هیچوقت نمیگوید رئیس عاشق مری هادسون شده، رابطهشان به مشکل خورده یا رئیس از جدایی او شکسته. ما همهی اینها را از تغییر رفتار رئیس، دیرآمدنهای مری، گفتوگوهای کوتاه و ناقص آنها و مهمتر از همه، تغییر مسیر قصهی «مرد خندان» میفهمیم. سلینجر بهجای اینکه احساسات شخصیتها را نامگذاری کند، آنها را در رفتار، سکوت و جزئیات کوچک نشان میدهد. به همین دلیل خواننده فقط شاهد ماجرا نیست، بلکه باید مثل راوی کودک، نشانهها را کنار هم بگذارد و خودش بفهمد چه اتفاقی افتاده. داستان در داستان تکنیک دیگری است که نویسنده استفاده میکند. ما ازیکطرف داستان رئیس، مری هادسون و کومانچیها را میخوانیم و ازطرفدیگر، قصهی خیالی «مرد خندان» را دنبال میکنیم. این دو خط روایی کمکم به آینهی یکدیگر تبدیل میشوند: هر جا رابطهی رئیس و مری امیدوارکنندهتر است، مرد خندان هم زندهتر و شکستناپذیرتر میشود، اما وقتی رابطه به پایان میرسد، رئیس هم قهرمان قصهاش را میکشد. بهاینترتیب، رئیس بدون آنکه مستقیم دربارهی درد خودش حرف بزند، آن را وارد قصه میکند: قصهی خیالی تبدیل به زبانی میشود برای بیان احساسی که شخصیت توان گفتنش را ندارد.
انتخاب راوی کودک هم تأثیر زیادی در شکل کنونی داستان دارد. راوی در آن زمان هنوز معنی دقیق رفتار رئیس و مری را نمیفهمیده، اما سالها بعد جزئیات را به یاد میآورد. این فاصله میان نگاه کودک و درک بزرگسالانه به داستان عمق میدهد. ما چیزهایی را میبینیم که کودک آنموقع قادر به توضیحشان نبوده. سلینجر از همین محدودیت راوی بهره میبرد تا اطلاعات را کامل در اختیار ما نگذارد و فضای ابهام را حفظ کند. حتی تصویر دستمالکاغذی قرمز در پایان نیز بهجای توضیحی مستقیم، به نمادی از نقاب مرد خندان، مرگ قهرمان و پایان امنیت کودکانه تبدیل میشود. این همان قدرت سلینجر است: شکست عاطفی را توضیح نمیدهد، اما کاری میکند ما اثر آن را در سکوت یک اتوبوس، پایان یک قصه و نگاه یک کودک احساس کنیم.
1. The Laughing Man (1949)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
