نویسنده: کاوه سلطانزاده
جمعخوانی داستان کوتاه «در آستانهی جنگ با اسکیموها1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان «در آستانهی جنگ با اسکیموها» اثر جی. دی. سلینجر در لایهی نخست و خط سادهی روایتش، قصهی بلوغ ناگهانی جینی است؛ دختری نوجوان و مادیگرا که در مواجهه با دنیایی غریب، به درکی انسانی و فرامادی میرسد. اما فراتر از این پوسته، سلینجر تصویری کلان از وضعیت جامعهی آمریکای پس از جنگجهانی دوم ترسیم میکند؛ تصویری نمادین از کشوری که در آستانهی ورود به جنگهای کور جدید قرار دارد، درحالیکه هنوز ترکشهای روانی و ساختاری جنگ قبلی بر پیکرش باقی مانده. در این داستان، فضا نقشی کلیدی دارد. ما با خانهای روبهرو میشویم که در آن هیچچیز سر جایش نیست. این خانهی شلخته استعارهای از آمریکای آن دوره در پهنهی کلان است؛ وطنی که مادر آن (مام وطن) بیمار و غایب است و حالوحوصلهی هیچچیز را ندارد. پدر خانواده که در آژانس تبلیغاتی کار میکند، نماد آمریکایی است که بهجای تولید و توسعه و ارائهی خدمات، به صنعت رؤیافروشی و تبلیغات روی آورده. او بهجای دادن پولتوجیبی و حس امنیت به خانواده، خانه را با توپهای تنیس مجانی و اهدایی پر میکند؛ کالایی لوکس، تفننی و نامتناسب که ویترین مرفه خانواده را حفظ میکند، اما دوایی برای درد فقر پنهان و شلختگی درونی خانه ندارد. این توپها نشاندهندهی دستخالی بودن نمادین پدر در جایگاه هدایتگر خانواده است، که از زیر بار مسئولیت اصلی خود شانه خالی میکند.
زندگی در جریان است، اما ساختارها همگی قاتی کردهاند. این آشفتگی با اتمسفر سیاسی زمانه نیز انطباق دارد. داستان در پاییز ۱۹۴۷ نوشته میشود؛ درست در ماههایی که اصطلاح نوظهور جنگ سرد3 بهلطف مقالات والتر لیپمن نقل محافل نیویورک شده. سلینجر که تازه از جبهههای اروپا بازگشته، هوشیارانه این فضای پارانوئید جدید و میل رسانهها را برای ساختن دشمن فرضی درک میکند. نام داستان هم دهنکجی کنایهآمیزی به همین جریان است. او با جایگزین کردن شوروی با اسکیموها (مردمانی صلحجو و دورافتاده)، پوچی این پروپاگاندای نظامی را به سخره میگیرد، ضمن اینکه انتخاب کلمهی اسکیمو خود پیوندی نشانهشناختی با سرمای نهفته در مفهوم جنگ سرد دارد. جوانان این خانه، یعنی کسانی که باید آیندهی کشور را بسازند توان و انگیزهای برای سامان دادن به این وضع ندارند. سلینجر ازطریق دو شخصیت فرانکلین (برادر سلنا) و دوستش اریک، دو طیف آسیبدیده از بستر جنگ را در تضادی نمادین قرار میدهد. فرانکلین نماد آشکار قربانیان جنگ است. اگرچه او بهدلیل بیماری قلبی به جبهه نرفته، اما در کارخانهی هواپیماسازی کار میکرده. زخم دست او نشانهی آسیبهای طبقهی کارگر پشت جبهه است؛ کارگرانی که پس از جنگ، با آسیبی که به روح و روانشان رسیده، امکان تطبیق با جامعه و کار کردن و مفید بودن ندارند. نویسنده باهوشمندی این زخمها را به محتویات سطل آشغال پیوند میزند؛ سطلی پر از تیغهای ریشتراش مصرفشده و کهنه. فرانکلین در چشم خانواده و جامعهی مادیگرای اطرافش، مانند همان تیغهای مستعمل، موجودی مصرفشده و دورافتاده است. او خود را مرکز دنیا میداند، چون جامعه او را به انزوایی خودخواهانه رانده. نمود عینی این انزوا در صحنهای است که فرانکلین از پشت شیشهی پنجره به بیرون نگاه و مردم خیابان را احمق خطاب میکند. این پنجره مرز میان انزوای او و دنیای بزرگسالان متظاهر است؛ جامعهای مصرفزده که بیچونوچرا بازیچهی پروپاگاندای جنگ سرد شده. فرانکلین با کشیدن جینی پای این پنجره درواقع، او را از صف آن آدمهای احمق و حسابگر بیرون جدا میکند و بذر تحول و بیداری را در دلش میکارد.
در تقابل با فرانکلین، اریک قرار دارد؛ شخصیتی که مظهر تناقضهای عمیق آدمها پس از جنگ است. نام بردن او از ارنست همینگوی و ژان کوکتو تصادفی نیست. اریک میان دو صخره گیر افتاده: ازیکسو واقعیت عریان و زمخت جنگ را ــ هرچند ازدور ــ چشیده و به همین خاطر همینگوی را بهعنوان نویسندهای واقعی ستایش میکند و ازسویدیگر توان و شجاعت رویارویی با این تروما و واقعیت تلخ را در زندگی روزمرهاش ندارد و برای فرار از این کرختی روانی، به هنر آوانگارد (کوکتو) و ژستهای شیک پناه میبرد. سلینجر با این تمجید متناقض، نقاب اریک را شفافتر میکند؛ مردی که از واقعگرایی همینگوی حرف میزند اما خودش در چرخهای از تظاهر اسیر شده. این نقاب زمانی بیشتر فرومیریزد که او از همخانهاش گله میکند. این همخانهی مزاحم از دید اریک، نشانهای کنایهآمیز از موج گستردهی مهاجران و آوارگان اروپایی است که پس از جنگجهانی دوم به آمریکا سرازیر شدهاند. نویسنده تناقض بزرگ جامعهی میزبان را عریان میکند. آمریکای شبهروشنفکری که در شعار، پناهگاه جهان است، در واقعیت حضور دیگری مهاجر را برنمیتابد و با نگاهی تحقیرآمیز طردش میکند.
سلینجر تضاد شخصیتی عمیق را حتی در لایهی گفتاری و لحن این دو نفر نیز نشان میدهد. فرانکلین با لحنی لاتی، کفخیابانی و جویدهجویده حرف میزند. کلام او مثل دست زخمیاش عریان، بیرتوش و خالی از هرگونه فیلتر مصلحتاندیشانه است که تعلق صادقانهی او را به واقعیت طبقهی کارگر نشان میدهد. در نقطهی مقابل، اریک با وسواسی شبهروشنفکرانه، دقیق و شستهرفته سخن میگوید. این دقت کلامی اریک نه از سر فرزانگی یا آرامش، بلکه مکانیزم دفاعی و نقابی است برای پنهان کردن تروما و کرختی روانیاش. او به ساختار اتوکشیدهی کلمات و مفاهیم فاخر پناه میبرد تا درون ازهمپاشیدهاش را پشت ویترین فضلفروشی پنهان و کنترل ازدسترفته را بر زندگیاش بازسازی کند.
نقطهی اوج نمادگرایی سلینجر گرهخوردگی عمیق این مفاهیم با الهیات مسیحی است. بسیاری از مفاهیم داستان، ازجمله لاشهی جوجهی عید پاک که سه روز روی کپهی آشغالها رها شده، نشانهای است که باید ریشههای آن را در مفهوم رستاخیز جستوجو کرد. فرانکلین ساندویچی شبمانده به جینی تعارف میکند. اینهمانی عجیبی میان لاشهی مرغ و فرانکلین وجود دارد؛ هردو مصرف و دور انداخته شدهاند و لاشهی مرغی که سه روز روی آشغالها مانده، قرینهای از سه روز رفتن مسیح به جهان مردگان پیش از رستاخیز است. فرانکلین زخمی و طردشده، با دست زخمیاش هدیهای بیریا (ساندویچ مرغ) به جینی میدهد. این ساندویچ مثل گوشت متبرکی از آیینی جدید است که در دستهای فرانکلین از امری منزجرکننده به امری مقدس تبدیل میشود و رستاخیز روحی جینی را رقم میزند. این تحول روحی و خروج از پیلهی مادیگرایی زمانی کامل میشود که جینی در خطوط پایانی داستان، برنامهی سینما رفتن خود را لغو میکند و تصمیم میگیرد بهجای پناه بردن به دنیای خیالی، تجملی و مصرفی سینما، به خانهی سلنا بازگردد. او تنیس، دلار و سینما ــ یعنی تمام وجوه ویترینی و پوشالی طبقهی مرفه ـ را کنار میگذارد تا به رابطهای انسانی و اصیل با سلنا برگردد؛ تصمیمی که نشان میدهد او آگاهانه آغوش خود را برای پذیرش، شفقت و همدلی با این خانهی شلخته و خانوادهی آسیبدیده باز کرده.
داستان تاحد زیادی معطوف به جغرافیا، فرهنگ و الهیات خاص آمریکای اواخر دههی چهل است؛ بنابراین میتوان این نقد را به سلینجر وارد دانست که گاهی در بهکارگیری نشانهها زیادهروی میکند. خوانندهای که با ریشههای آیین عید پاک، ارجاعات فرهنگی به کوکتو، سبک زندگی طبقهی مرفه نیویورک یا اتمسفر اجتماعی پسازجنگ در آمریکا آشنا نباشد، ممکن است درست به شکل و شیوهی تحول جینی پی نبرد و لایههای عمیق اثر برایش پنهان بماند. این وابستگی شدید به کدهای بومی، فهم معنی غایی داستان را برای مخاطب جهانی تاحدی دشوار میکند. اما معجزهی نویسنده در خلق بستری است که تا فراتر از این نشانههای پیچیده، به هر خوانندهای به اندازهی ظرفیتش نگرش میدهد. حتی اگر مخاطب کدهای پیچیدهی عید پاک یا بحرانهای اجتماعی آمریکا را رمزگشایی نکند، دستکم با گوهر ناب داستان، یعنی بیداری وجدان نوجوانی مادیگرا در مواجهه با ایثار خالصانهی انسانی طردشده، ارتباطی عمیق و ماندگار برقرار میکند.
1. Uncle Wiggily in Connecticut (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
3. Cold War
