نویسنده: سحر خوشگفتار ملیح
جمعخوانی داستان کوتاه «در آستانهی جنگ با اسکیموها1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
«در آستانهی جنگ با اسکیموها» مثل دو داستان قبلی مجموعهی «نه داستان»، از موقعیتی کاملاً معمولی شروع میشود: دو دختر نوجوان بعد از بازی تنیس دربارهی کرایهی تاکسی بحث میکنند. جینی معتقد است سلنا باید سهمش را از هزینهی رفتوآمد بپردازد و برای پسگرفتن پولش تا خانهی او میرود. همهچیز در ابتدا ساده، روزمره و حتی کمی خندهدار به نظر میرسد؛ اما سلینجر آرامآرام ما را از این اختلاف کوچک وارد جهانی میکند که آدمهایش زخمی، تنها و ناتوان از برقراری ارتباط واقعیاند. جینی در آغاز دختری عملگرا، دقیق و تاحدی حسابگر است. برایش مهم است که سلنا سهم خودش را از کرایه بدهد و حاضر نیست از این موضوع بگذرد. رابطهی او با سلنا هم بیشتر شبیه معاشرتِ اجباری است تا دوستی عمیق: دو دختری که کنار هم تنیس بازی میکنند، اما فاصلهی طبقاتی و عاطفی میانشان کاملاً احساس میشود. جینی شاید در ابتدا تصور میکند همهچیز را میتوان مثل پول تاکسی حساب کرد: هرکس سهم خودش را بدهد و مسئله تمام شود؛ اما ورود برادر سلنا این نظم ساده را به هم میزند.
برادر سلنا از همان لحظهی ورود، شخصیتی عجیب، آشفته و نامتعادل دارد. انگشتش زخمی است، لباس و رفتارش بههمریخته است، حرفهایش گاهی بیربط و گاهی نیشدار به نظر میرسد و معلوم نیست باید او را جدی گرفت یا نه. او ازیکطرف میتواند آزاردهنده و حتی ترسناک باشد و ازطرفدیگر، چیزی در رفتارش هست که آدم را متوجه تنهایی و درماندگیاش میکند. به نظر میرسد فرانکلین در مرز میان نوجوانی و بزرگسالی گیر افتاده و بلد نیست احساساتش را مستقیم و سالم بیان کند. شاید مهمترین ویژگی این شخصیت همین ناتوانی در ارتباط باشد. او نمیتواند بهسادگی بگوید تنهاست، زخمی است یا به حضور انسانی دیگر نیاز دارد؛ بهجای آن، شوخی میکند، طعنه میزند، حرفهای عجیب به زبان میآورد و رفتارش را پشت نوعی خشونت و بینظمی پنهان میکند. مثل بسیاری از شخصیتهای سلینجر، او هم از بیرون عجیب و ناسازگار دیده میشود، اما زیر این ظاهر، زخمی پنهان دارد که کسی درست آن را نمیبیند.
فرانکلین نصف ساندویچ روز قبل خودش را به جینی میدهد؛ نصفهای که از یک خوراکی ساده فراتر میرود. این ساندویچ شاید تنها چیزی باشد که او میتواند به دیگری بدهد: شکلی ناقص، ناشیانه و نامطمئن از محبت و ارتباط. او بلد نیست با جینی حرف بزند یا اعتمادش را جلب کند، اما میتواند بخشی از غذایش را با او قسمت کند. این بخشیدن کامل و باشکوه نیست و درست مثل خودش نصفهونیمه، نامرتب و مبهم است؛ بااینحال، شاید صادقانهترین عمل داستان باشد. تصمیم جینی برای دور نینداختن ساندویچ اهمیت زیادی دارد. او میتواند از خانه بیرون برود، ساندویچ را در اولین سطل زباله بیندازد و دوباره به همان دنیای مرتب و حسابشدهی خودش برگردد. اما این کار را نمیکند. شاید برای لحظهای فهمیده چیزی در رفتار آن پسر وجود دارد که نباید بهسادگی نادیدهاش گرفت. نگه داشتن ساندویچ به این معنی نیست که جینی او را کاملاً شناخته یا میانشان رابطهای عمیق شکل گرفته، فقط نشان میدهد آن برخورد کوتاه، چیزی را در نگاه او تغییر داده.
در پایان، جینی حتی از گرفتن پول تاکسی هم منصرف میشود. مسئلهای که در آغاز برایش آنقدر مهم است، دیگر همان اهمیت قبلی را ندارد. او در خانهی سلنا با چیزی روبهرو شده که از حساب چند کرایهی تاکسی بزرگتر است: تنهایی آدمی که بلد نیست کمک بخواهد، زخمی که پشت رفتارهای عجیب پنهان شده و مهربانی کوچکی که در نصف یک ساندویچ جا گرفته. شاید جینی برای اولین بار متوجه میشود که نمیتوان همهی رابطههای انسانی را با منطق بدهکاری و طلبکاری سنجید. عنوان داستان هم مثل بسیاری از جزئیات آن، حالتی عجیب و نامتناسب دارد. جنگی که از آن حرف زده میشود واقعی نیست، اما آدمهای داستان انگار دائماً در آستانهی نوعی جنگند: جنگ با خانواده، با جامعه، با بزرگ شدن، با تنهایی و حتی با خودشان. دشمن واقعی در این داستان اسکیموها نیستند؛ دشمن همان فاصلهای است که میان آدمها افتاده و اجازه نمیدهد یکدیگر را درست ببینند یا باهم حرف بزنند.
این داستان را میشود در ادامهی «یه روز عالی برای موزماهی» و «عموویگیلی در کنتیکت» خواند. در هر سه داستان، سلینجر از سطح آرام و روزمرهی زندگی عبور میکند و زخمی را نشان میدهد که زیر آن پنهان شده: در «موزماهی»، آفتاب، ساحل و تعطیلات نمیتوانند فروپاشی سیمور را پنهان کنند. در «عموویگیلی»، گفتوگوی دو زن در خانهای راحت و مرتب، کمکم اندوه، فقدان و شکست زندگی اِلوییز را آشکار میکند. در این داستان هم تنیس، تاکسی و ساندویچ فقط سطح ماجرا هستند و زیر آنها، تنهایی و آشفتگی نسلی دیده میشود که نمیداند چطور با جهان و با آدمهای دیگر ارتباط برقرار کند. تفاوت این داستان با دو داستان قبلی شاید در کورسوی امیدی باشد که در پایان آن دیده میشود. در «یه روز عالی برای موزماهی»، ارتباط سیمور و سیبل نمیتواند او را نجات دهد. در «عموویگیلی»، خاطرهی والت فقط زخم الوییز را دوباره باز میکند. اما در این داستان، نصف ساندویچ دور انداخته نمیشود. ارتباط هنوز ناقص، مبهم و بسیار شکننده است، اما کاملاً از بین نرفته. شاید سلینجر میخواهد بگوید گاهی نجات آدمها نه در گفتوگوهای بزرگ و نه در محبتهای کامل، بلکه در همین نشانههای کوچک و ناقصی است که کسی تصمیم میگیرد نادیدهشان نگیرد.
برای من، مهمترین لحظهی داستان همان لحظهای است که جینی ساندویچ را در جیبش نگه میدارد. این کار ساده شاید نخستین نشانهی عبور او از قضاوت به همدلی باشد. او هنوز آن پسر را نمیشناسد، هنوز دلیل آشفتگیاش را نمیداند و شاید هرگز هم دوباره او را نبیند، اما چیزی را که از او گرفته، فوراً دور نمیاندازد. در جهانی که آدمها اغلب یکدیگر را پیش از آنکه بفهمند کنار میگذارند، همین تصمیم کوچک معنی بزرگی پیدا میکند: گاهی انسانیت چیزی بیشتر از این نیست که آنچه را دیگری با دستهای زخمی و ناشیانه به ما داده، فوراً در سطل زباله نیندازیم.
1. Just Before the War with the Eskimos (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
