نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستان کوتاه «مرد خندان1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
«مرد خندان» را میتوان یکی از تلخترین داستانهای سلینجر دربارهی پایان دوران خوش کودکی دانست. داستان از نگاه پسربچهای روایت میشود که همراه دوستانش عضو باشگاه کومانچی است و هر روز را با جان گدمادسکی، رانندهی سرویس و رهبر باشگاه، میگذراند. جان با بازیها، گردشها و مهمتر از همه، قصههایش دنیایی سرشار از هیجان و امنیت برای بچهها میسازد. هر بار بعد از پایان بازیها، آنها مشتاقانه دور او جمع میشوند تا ادامهی ماجراهای مرد خندان را بشنوند؛ قهرمانی با چهرهای زشت که با شجاعت، هوش و فداکاری بر دشمنانش غلبه میکند. برای بچهها مرد خندان فقط شخصیتی داستانی نیست: او نماد امید، عدالت و امنیت است و تا زمانی که زنده است، جهان آنها نیز منظم و قابلاعتماد به نظر میرسد. اما سلینجر بهتدریج نشان میدهد این جهان خیالی با زندگی واقعی جان اینهمانیهایی دارد. زمانی که رابطهی عاطفی او و مری هادسون از هم میپاشد، سرنوشت مرد خندان نیز تغییر میکند. قهرمانی که تا آن لحظه شکستناپذیر به نظر میآید، این بار کشته میشود. مرگ مرد خندان نهفقط پایان قصه که لحظهای است که زخم جهان بزرگسالان به دنیای خیال کودکان راه پیدا میکند. جان دیگر نمیتواند برای قهرمانش همان پایان امیدوارکنندهی همیشگی را تصور کند، زیرا خودش نیز امیدش را از دست داده.
قدرت داستان در این پیوند میان زندگی جان و داستان «مرد خندان» نهفته است. مرد خندان را میتوان بازتابی از خود جان دانست. همانگونهکه جان با قصههایش برای کودکان جهانی امن میآفریند، مرد خندان نیز در دل همان جهان، قهرمانی است که همیشه بر تاریکی غلبه میکند. اما هنگامی که جان ازنظر عاطفی فرومیریزد، این قهرمان نیز دوام نمیآورد؛ انگار سلینجر میخواهد بگوید هیچ داستانی کاملاً مستقل از راوی آن نیست. قصهها، آگاهانه یا ناآگاهانه، جهان درونی قصهگو را بازتاب میدهند. جان برای بچهها همان رهبر دوستداشتنی و قصهگوی همیشگی است، اما نمیتواند زخمهای شخصیاش را از داستانی که دارد تعریف میکند، جدا نگه دارد و همینْ مرز میان زندگی و خیال را از بین میبرد.
یکی از انتخابهای معنیدار سلینجر آفرینش قهرمانی با چهرهای زشت است. در بیشتر قصههای کودکانه، قهرمانان زیبا، بینقص و تحسینبرانگیز هستند؛ اما مرد خندان از همان ابتدا این انتظار را بر هم میزند. او باوجود چهرهی هولناکش، شجاع، وفادار و فداکار است و همین تضاد خواننده را وادار میکند میان ظاهر و حقیقت درونی شخصیت تفاوت بگذارد. شاید سلینجر خواسته با این انتخاب به یاد خواننده بیاورد که ارزش انسانها را نمیتوان از ظاهرشان سنجید. مرد خندان قهرمانی خیالی نیست: او نماد انسانهایی است که در پس چهرهای متفاوت یا حتی ترسناک، قلبی مهربان و انسانی دارند؛ کسانی که حقیقتشان بسیار عمیقتر از تصویری است که دیگران از آنها میبینند.
سلینجر احساسات جان را هرگز بهطور مستقیم بیان نمیکند. او بهجای اعترافهای طولانی یا تحلیل روانشناسانه، تغییر حال او را در تغییر سرنوشت مرد خندان نشان میدهد. همین پرهیز از توضیح مستقیم، داستان را تأثیرگذارتر میکند، زیرا خواننده خودش به رابطهی میان شکست عشقی جان و مرگ قهرمان میرسد؛ درواقع اندوه داستان نه در آن چیزی است که گفته میشود، بلکه در چیزی است که خواننده ناچار است میان سطرها ببیند.
راوی کودک نیز نقش مهمی در شکلگیری این تأثیر دارد. او معنی کامل اتفاقات را درک نمیکند و تنها پایان غمانگیز مرد خندان را میبیند؛ اما خواننده، که از رابطهی جان و مری آگاه است، درمییابد مرگ مرد خندان نتیجهی زخمی است که در زندگی جان ایجاد شده. این فاصله میان نگاه کودک و آگاهی خواننده یکی از ظریفترین شگردهای روایی سلینجر است و باعث میشود اندوه داستان بیآنکه مستقیماً بیان شود، بهآرامی در ذهن خواننده شکل بگیرد. شاید به همین دلیل داستان فقط دربارهی مرد خندان نیست؛ دربارهی جان هم هست. مرد خندان بیش از آنکه قهرمان قصهی جان باشد، تصویری از خود اوست؛ قهرمانی که تا وقتی راویاش امید دارد، زنده میماند و با فروپاشی او از پا درمیآید.
درنهایت، «مرد خندان» در کنار داستان مرگ قهرمانی خیالی، روایتی است از لحظهای که کودکی برای نخستین بار درمییابد بزرگسالان هم شکست میخورند و زخمهای آنها میتواند حتی دنیای خیال را تغییر دهد. سلینجر نشان میدهد پایان کودکی همیشه با بزرگ شدن فرانمیرسد؛ گاهی مرگ قهرمانی خیالی کافی است تا بخشی از کودکی برای همیشه از میان برود.
1. The Laughing Man (1949)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
