نویسنده: هدا مدد ــ گلنار فتاحی
جمعخوانی داستانکوتاه «یه روز عالی برای موزماهی1»، نوشتهی نوشتهی جی. دی. سلینجر2
«یه روز عالی برای موزماهی» را معمولاً داستان سربازی آسیبدیدهازجنگ میدانند؛ مردی که دیگر نمیتواند با جهان پسازجنگ کنار بیاید و سرانجام دست به خودکشی میزند. اما شاید بتوان این داستان سلینجر را جور دیگری هم خواند. شاید خط اصلی داستان نه بر کاراکتر سیمور که بر ذهن خواننده بنا شده باشد؛ ذهنی که در مواجهه با ابهام بهجای جستوجوی حقیقت، دنبال سادهترین پاسخ میگردد. سلینجر از همان ابتدا ما را وارد بازی میکند. نخستین مواجههی ما با سیمور ازخلال گفتوگوی تلفنی میوریل با مادرش شکل میگیرد؛ مادری مضطرب، نگران و تاحدی مداخلهگر که مدام دربارهی وضعیت روحی دامادش هشدار میدهد. او از رفتارهای عجیب سیمور حرف میزند؛ از جنگ، از درمان، از خطر احتمالی. درمقابل، میوریل آرام و بیخیال به نظر میرسد؛ زنی که مشغول لاک زدن به ناخنهایش است و نگرانیهای مادر را جدی نمیگیرد. سلینجر اینجا ما را دربرابر یک انتخاب قرار میدهد؛ انتخاب بین مادر بیشازحد نگران و دختر آرام و مطمئن. خواننده تقریباً بهطور غریزی، دربرابر اضطراب مادر مقاومت میکند و جانب دختر را میگیرد. پیش از آنکه سیمور را ببینیم، ما تصمیم خود را گرفتهایم که این احتمالاً یکی دیگر از همان نگرانیهای اغراقآمیز والدین است.
انتخاب راوی از نقاط قابلتأمل داستان است. سلینجر از راوی سومشخص ناظر استفاده میکند؛ راویای که وارد ذهن شخصیتها نمیشود، پس نمیتواند انگیزهها و احساسات آنها را برای ما روشن کند. ما به ذهن سیمور دسترسی نداریم، همانطورکه به ذهن میوریل یا مادرش. نویسنده عملاً از ما میخواهد تنها مشاهده کنیم و قضاوت را به تعویق بیندازیم؛ اما ذهن که در جستوجوی آرامش است، بازی میخورد. سیمور را نخستین بار کنار دریا میبینیم: پیچیده در حوله، درحال صحبت با دختربچهای بهنام سیبل. گفتوگوی آنها آرام و صمیمی است. سیمور دربارهی موزماهیها برای او داستان تعریف میکند و کودک هم کنارش احساس امنیت و راحتی دارد. حضور سیبل ناخودآگاه به سیمور مشروعیت میبخشد. اگر کودک به او اعتماد دارد، چرا ما نداشته باشیم؟
کودک زیر بار هر حرفی نمیرود؛ مثلاً وقتی سیمور از آبی بودن مایواش میگوید، سیبل تأکید میکند مایوی او زرد است. سلینجر نهتنها با این بازی رنگها ظاهر کاراکترها را بهتر میسازد، که اعتماد ما را هم به رأی سیبل بیشتر جلب میکند. ما بخشی از مسئولیت قضاوت را به کودک واگذار میکنیم. اما ناگهان اتفاقی میافتد که تعادلمان را بر هم میزند و پیشداوریمان را برمیانگیزاند: سیمور کف پای کودک را میبوسد. سیبل معترض میشود و همزمان خواننده برای نخستین بار احساس ناراحتی میکند. اینجاست که تردید شکل میگیرد. ما که غیرمستقیم ازخلال حرفهای مادر میوریل فهمیدهایم سیمور رفتارهای عجیبی دارد و ماشین پدرزنش را به درخت کوبیده، تازه هشدارهای او را باور میکنیم. همچنان حق نگرانی مادر را برای دخترش کتمان میکنیم، اما نگران سیبل میشویم؛ تااینکه سیمور بدون هیچ آزاری سیبل را به ساحل امن میرساند و همهچیز به خیروخوشی میگذرد. ذهن ما دوباره بهسرعت وارد عمل میشود: سیمور شاعرمسلک است، آسیبدیدهی جنگ است و با کودکان بهتر از بزرگسالان ارتباط برقرار میکند. او متفاوت است. سیمور حتی غیرمستقیم دو درس اخلاقی به سیبل میدهد: حسادت نکند و به حقوق حیوانات احترام بگذارد. ما هم برای خودمان توضیح میسازیم تا تصویری که پیشتر از او ساختهایم، فرونریزد و شخصیت موردعلاقهمان باقی بماند.
اندکی بعد، سلینجر دوباره همان نشانه را به داستان بازمیگرداند. در آسانسور، سیمور باخشونت به زنی اعتراض میکند که بهگمان او به پاهایش نگاه میکرده. ناگهان پا در موقعیتی کاملاً متفاوت دوباره در مرکز توجه قرار میگیرد. خواننده بازهم دچار تردید میشود، اما همچنان میکوشد نشانهها را نادیده بگیرد؛ زیرا پذیرفتن هشدارها دشوارتر از حفظ تصویری است که پیشتر ساخته. سپس به شلیک نهایی میرسیم. سیمور وارد اتاق میشود. میوریل خوابیده؛ در لباس خواب سفید ساتن و با همان ناخنهایی که ابتدای داستان مشغول لاک زدنشان بود. سیمور تفنگ را از چمدانش بیرون میآورد، روی تخت کنار میوریل مینشیند، به او نگاهی میاندازد و به سر خود شلیک میکند.
خیال ما راحت میشود که سیمور بلایی سر میوریل نمیآورد و به تنهاکسی که آسیب میزند، خودش است. حتی فراموش میکنیم هیچکس در جنگ به سیمور شلیک نکرده و احتمالاً سیمور شاهد صداهای شلیک و انفجار و انسانهای خونآلود دیگر بوده و حالا همان بلا سر میوریل آمده. این گلوله شاید فقط به سر سیمور و کنار میوریل شلیک نشده. شاید هدف واقعی گلوله ذهن خواننده بوده؛ ذهنی که باوجود فاصلهای که آگاهانه در نظرگاه میان او و شخصیتها حفظ شده، مدام درحال ساختن روایت و قضاوت بوده؛ ذهنی که نمیتواند ابهام را تحمل کند و ناچار یکی از روایتها را انتخاب میکند؛ روایتی که در آن سیمور قربانی جنگ است.
مادر اغراق میکرده؟ سیمور مردی حساس و معنوی است یا مردی خطرناک؟ ذهنی موزماهیها را موجوداتی مظلوم و قربانی جنگ میبیند که در حفرهای تنگ گرفتار شدهاند و با سیموری که از جنگ برگشته و در دنیا گیر کرده اینهمانی میسازد و ذهنی موزماهیها را موجوداتی حریص و ابله میبیند که اسیر طمعهایشان خود را در حفرهای تنگ گرفتار کردهاند تا بمیرند. سیمور پیغمبروار این خطا را میبیند و گوشزد میکند.
سلینجر با آن شلیک همهی این روایتها را از بین میبرد. گلوله به تصویری که ما از سیمور ساخته بودیم اصابت میکند؛ به نیاز ما برای فهمیدن، برای دستهبندی کردن و برای رسیدن به قطعیت. شاید مهمترین دستاورد داستان همین باشد: آشکار کردن این حقیقت که ذهن انسان بیش از آنکه در پی حقیقت باشد، در جستوجوی آسایش و آرامش است. ما اغلب آن روایتی را انتخاب میکنیم که تحملش آسانتر است، نه لزوماً آن روایتی را که به حقیقت نزدیکتر است. شاید «یه روز عالی برای موزماهی» بیش از آنکه داستان مرگ سیمور باشد، داستان شکست ما در مشاهده کردن است؛ شکست ما در تحمل ابهام و تعلیق. سلینجر از ما فقط یک چیز خواسته بود: نگاه کنیم؛ اما ما نتوانستیم.
1. A Perfect Day for Bananafish (1948)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
