نویسنده: الهه روحی
جمعخوانی داستان کوتاه «دهانم زیبا، چشمانم سبز1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» با یک تماس تلفنی نیمهشب آغاز میشود؛ تماسی که از همان جملههای اول فضای داستان را پر از شک و تردید میکند. آرتور با نگرانی به دوستش لی تلفن میزند و سراغ همسرش، جوآنی، را میگیرد. در طرف دیگر، لی در اتاقی است که زنی هم در آن حضور دارد. سلینجر هیچوقت بهصراحت نمیگوید این زن جوآنی است، اما نشانههایی میگذارد که باعث میشود خواننده چنین حدسی بزند. از همینجا داستان بر فاصلهی میان چیزی که شخصیتها میگویند و چیزی که ما حدس میزنیم بنا میشود. خواننده فقط بخشی از مکالمه را میشنود و باید ازمیان مکثها، جملهها و چیزهایی که گفته نمیشوند، ماجرا را در ذهنش بسازد. لی در تمام مکالمه، نقش دوستی دلسوز را بازی میکند. پشت جوآنی درمیآید، او را زنی دوستداشتنی میخواند و در تلاش است آرتور را آرام کند؛ اما احتمالی که نشانهها پیش روی ما میگذارند این است که او دارد حقیقت را پنهان میکند. نکتهی مهم این است که لی به آدمی غریبه دروغ نمیگوید؛ به دوستی دروغ میگوید که آنقدر به او اعتماد دارد که در لحظهی بحران، در نیمهشب به او تلفن کرده. اگر حتی چنین رابطهای هم نتواند مانع پنهانکاری شود، دیگر نمیتوان بهراحتی از صمیمیت و اعتماد حرف زد.
این داستان فقط دربارهی دروغهایی نیست که گفته میشود؛ ناگفتهها هم اهمیت زیادی دارند. شخصیتها از پاسخ مستقیم طفره میروند، جملههایشان را نیمهکاره میگذارند یا موضوع را عوض میکنند. سلینجر بهجای اینکه حقیقت را توضیح دهد، با حذف بخشی از آن، خواننده را مجبور میکند خودش ازمیان ناگفتهها تصویر بسازد. به همین دلیل، گاهی چیزی که گفته نمیشود از چیزی که گفته میشود مهمتر است. این مسئله بیشتر از همه دربارهی جوآنی دیده میشود. از زبان زن حاضر در اتاق هم نمیشنویم چه اتفاقی افتاده. جوآنی زنی است که همه دربارهاش حرف میزنند، اما خودش تقریباً هیچ فرصتی برای حرف زدن ندارد. حتی اگر نشانهها ما را بهسمت خیانت او هدایت کنند، نمیتوانیم با اطمینان دربارهاش قضاوت کنیم؛ چون اطلاعات ما محدود به حرف مردهایی است که حقیقت را یا کامل نمیدانند یا کامل نمیگویند.
آرتور در این تماس کوتاه، مردی مضطرب و ازنظر احساسی ناپایدار به نظر میرسد. اما آیا زندگی با او راحت است؟ نمیدانیم. دربارهی زندگی مشترک آنها اطلاعات کافی نداریم. پس شاید بهتر باشد بهجای محکوم کردن یکی و بیگناه دانستن دیگری، به محدودیت نگاه خودمان توجه کنیم. اینجاست که داستان از سوءتفاهمی ساده دربارهی خیانت فراتر میرود. مسئله فقط این نیست که جوآنی خیانت کرده یا نکرده؛ مسئله این است که ما حتی نمیتوانیم مطمئن باشیم زنی را که اینهمه دربارهاش شنیدهایم، واقعاً میشناسیم. شناخت ما از او به روایت کسانی گره خورده که حرفهایشان کامل نیست. پایان داستان این تردید را بیشتر میکند. درست زمانی که خواننده تقریباً مطمئن شده زن حاضر در اتاق لی، همان جوآنی است، تلفن دوباره زنگ میخورد و آرتور خبر میدهد همسرش به خانه برگشته. لحن آرتور در تماس دوم آرامتر و حتی کمی شادتر شده؛ تغییری که میتواند نشانهای از تلاش او برای پذیرفتن روایتی قابلتحمل باشد. اما سلینجر توضیح قطعیای نمیدهد. آیا آرتور حقیقت را حدس زده و تصمیم گرفته آن را نادیده بگیرد؟ آیا واقعاً جوآنی به خانه برگشته یا چیزی که ما تصور کردهایم فقط یکی از چند امکان بوده؟
اهمیت پایان داستان بیشتر از اینکه در پاسخ به این سؤال باشد که جوآنی کجاست، در این است که نشان میدهد ما چقدر از زندگی آدمهایی که دربارهشان قضاوت میکنیم، بیخبریم. دراینمیان، اشارهی کوتاه به پروندهی دادگاه آرتور نیز معنی خاصی پیدا میکند. آرتور در پروندهی هتل تلاش کرده روایتی مطلوب از ماجرا ارائه دهد، اما وقتی خدمتکار ملافهها را آورده حقیقت آشکار شده و ادعای او شکست خورده. این خاطره ظاهراً ارتباط مستقیمی با بحران زناشویی آرتور ندارد، اما در شناخت شخصیت او مهم است. آرتور در دادگاه تلاش میکند واقعیت را با روایتی که برای خودش و رئیسش مقبولتر است، جایگزین کند. حالا در زندگی شخصی هم با وضعیتی روبهرو شده و شاید میخواهد حقیقت را اینجا هم تغییر دهد. پس پایان داستان را میتوان جور دیگری هم دید؛ اینکه آرتور فقط قربانی دروغ نیست و خودش هم برای ادامه دادن به یک روایتی نیاز دارد. ممکن است حقیقت را بداند، اما ترجیح داده آن را نادیده بگیرد. شاید تصور اینکه همسرش به خانه برگشته، برای او سادهتر از روبهرو شدن با چیزی باشد که ممکن است در آن اتاق اتفاق افتاده باشد.
آدمها همیشه برای پنهان کردن حقیقت از دیگران دروغ نمیگویند؛ گاهی برای اینکه بتوانند با خودشان زندگی کنند، حقیقت را بهشکل دیگری میبینند و روایتی دیگر از آن میسازند؛ اما همین روایت میتواند تصویری باشد که دیگران آن را حقیقت فرض کنند. آرتور روایتی از زندگی خودش و جوآنی دارد، لی هم روایتی از جوآنی ارائه میدهد و ما از کنار هم گذاشتن حرفهای آنها، تصویری از جوآنی میسازیم. کدامیک درست است؟ شاید هیچکدام. شاید ما اصلاً خود جوآنی واقعی را نمیبینیم؛ جای او زنی را میبینیم که روایتهای دیگران به ما نشان دادهاند. سلینجر تا انتها نمیگوید چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ. شاید اصلاً مسئلهی اصلی پیدا کردن پاسخ نباشد.
داستان ما را در جهانی رها میکند که در آن حقیقت همیشه پشت چیزی پنهان است: دروغی، سکوتی، روایتی، یا تصویری که از دیگری یا حتی خودمان در ذهن ساختهایم. میتوان گفت بزرگترین هشدار داستان همین است: اوضاع زمانی خطرناک میشود که نقاب دیگر فقط برای پنهان شدن از دیگران نباشد؛ وسیلهای باشد که انسان برای ادامهی زندگی و حتی مواجه شدن با خود به آن نیاز پیدا میکند. ازطرفدیگر، داستان یادآوری میکند ما هم باید در قضاوت دربارهی دیگری محتاط باشیم، چون ممکن است چیزی که از آدمی میبینیم، نه خود او، بلکه تصویر او پشت نقاب و روایتی باشد که دیگران یا حتی خودش ساختهاند. در چنین جهانی، دشوارترین کار احتمالاً نه گفتن حقیقت، بلکه دیدن دیگری بدون روایتی است که ازپیش برایش ساختهایم.
1. Pretty Mouth and Green My Eyes (1951)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
