نویسنده: کاوه سلطانزاده
جمعخوانی داستان کوتاه «دهانم زیبا، چشمانم سبز1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» سلینجر در نگاه اول مکالمهی تلفنی ساده و تلخ و پراکندهای بین دو دوست در دل شبی بیپایان به نظر میرسد، اما در لایههای زیرینش روایتی عمیق از استیصال، خیانت و بیرحمی روابط مدرن جریان دارد. داستان با تماس آرتور مست و آشفته با دوست وکیلش، لی، آغاز میشود تا او دربارهی غیبت همسرش، جوآنی، درددل کند؛ درحالیکه خواننده از میانههای مکالمه و ازطریق نشانههای ظریف متنی متوجه میشود جوآنی در همان لحظه در تختخواب لی حضور دارد. سلینجر با رو کردن این راز در اواسط متن از تکنیک تعلیق بر پایهی آیرونی دراماتیک استفاده میکند تا التماسها و درددلهای آرتور باری از همدلی و دلسوزی بر دوش خواننده بگذارد. خواننده این حقیقت تلخ را نه از افشاگری ناگهانیای در پایان داستان، بلکه از نشانههایی ساده میفهمد؛ از زنی تیرهمو که روی تخت لی دراز کشیده، سیگار میکشد، با نگاهش مکالمه را دنبال میکند و با اضطرابی پنهان جویای حال آرتور است، و از همپوشانیِ ماجرای جا ماندن کیفپول جوآنی با وضعیت زنی که بدون هیچ وسیلهای نیمهشب را در آپارتمان مردی دیگر میگذراند. فرم داستان کاملاً بر دیالوگ و ایجاز استوار است و سلینجر تنها با اتکا به لحن، مکثها، قطعووصل شدن تماس تلفنی و تضاد میان تاریکی خلوت لی و هیاهوی ذهنی آرتور، تمام ساختار روانی شخصیتها را بنا میکند.
در تحلیل درونمتنی داستان هیچ آدم پاک یا قدیسی وجود ندارد و ما با فاجعهی اخلاقی همهگیری روبهرو هستیم. جز اینکه جوآنی و لی هردو در تکصحنهی داستان مشغول خیانت به آرتورند، خود آرتور هم اعتراف میکند که با پرستار و زنهای دیگر گرم میگرفته و چندان به چهارچوب خانواده متعهد نبوده. این مسئله نشان میدهد زندگی زناشویی زن و مرد داستان از مدتها قبل دچار گسست شده بوده و رفتار جوآنی بهنوعی محصول رابطهی مسمومی متقابل است. اگر سلینجر آرتور را قربانی معصوم و بینقصی به تصویر درمیآورد، داستان به سطح ملودرام دمدستی هالیوودیای سقوط میکرد؛ اما او همهی شخصیتهایش را به درجاتی از آلودگی و بیاخلاقی مجهز میکند تا نشان دهد ابتذال در ساختار این روابط نهادینه شده. چیزی که آرتور را درمیان شخصیتها متمایز میکند، عریانی درد و صداقت بیپردهی او در بخش اول مکالمه است. آرتور با این صداقت تمام نقابها را کنار میزند و با برملا کردن ضعفها، ناپایداریها و آشفتهحالیهای جوآنی، ناخواسته دست او را پیش لی رو میکند و بهاینترتیب تصویر جذاب زن را در ذهن لی میشکند. لی که شاید در ابتدا این رابطه را صرفاً شیطنت یا لذتجویی آسان شبانهای میدیده، ناگهان با شنیدن حرفهای آرتور با زنی آشفته، دردسرساز و تهی روبهرو میشود که هیچ وقار و ثباتی ندارد.
در بخش دوم مکالمه آرتور ناگهان تغییر لحن میدهد و دروغی بزرگ میگوید. او با فراری روبهجلو، ادعا میکند جوآنی به خانه برگشته و همهچیز سوءتفاهم بوده. این دروغ که ازیکسو برخاسته از سابقهی عشقش به جوآنی و عنوان شعر عاشقانهی قدیمیای برای چشمان سبز او و ازسویدیگر ترس شدیدش از آبروریزی و پذیرش شکست دربرابر دوستش است، کارکردی روانشناختی پیدا میکند. آرتور از حضور همسرش در خانهی لی چیزی نمیداند. او به دوستش اعتماد کامل دارد؛ بنابراین این دروغ نه از روی آگاهی از خیانت، بلکه مکانیسمی دفاعی برای حفظ غرور خردشدهاش دربرابر صمیمیترین آدم زندگیاش است. او که در مکالمهی اول تمام ضعفهایش را عریان کرده، در مکالمهی دوم با دروغی دردناک تلاش میکند حیثیت خردشدهاش را سرپا نگه دارد تا به خود و دوستش ثابت کند زندگیاش هنوز کاملاً نابود نشده. اما همین دروغ آرتور و تلاش دردناکش برای حفظ ظاهر، بذر گناه، پشیمانی و دلزدگی را در دل لی میکارد و باعث میشود او از زن دل ببُرد و بفهمد لذتجوییای زودگذر او را در چه رابطهی مبتذلی گیر انداخته. لی ناگهان درمییابد زنی که کنارش خوابیده نه غنیمتی عاشقانه، که بار سنگینی بر دوش مردی شکستخورده است که حالا حتی توان مواجهه با واقعیت تلخ فروپاشی زندگی مشترکش را هم ندارد.
در کنار اینها اشارهی آرتور به قصدش برای بازگشت دوباره به ارتش را میتوان از دو زاویه دید: در خوانش صرفاً متنی و مدرن، این تصمیم نشانهی نیاز به فرار روحی او از مسئولیتها، بیکفایتیها و ناکامیهای زندگی شخصی و مدنیاش است تا به پناهگاهی ساختاریافته بگریزد؛ جایی که قواعد روشن است و فرد نیازی به تصمیمگیریهای پیچیدهی عاطفی و اخلاقی ندارد. و در خوانشی فرامتنی و براساس جهان داستانی سلینجر، بازگشت به ارتش کد آشنایی از سایهی ترومای جنگ و عدم امکان تطبیق انسانهای آسیبدیده با جامعهی سرد و بورژوای پسازآن است. در این جامعه سربازی که از انضباط و صمیمیت سنگرها به شلوغی و تظاهر شهر برگشته، دربرابر فساد اخلاقی و بیتفاوتی اطرافیانش کاملاً بیدفاع مانده.
سلینجر با لوکیشنی ساده و محدود و با اتکا بر دیالوگ، نشان میدهد چطور در دنیایی که ارتباط واقعی و صادقانه فروپاشیده، انسانها برای فرار از حقایق تلخ به دروغ و انکار پناه میبرند؛ فراری روبهجلو که هیچ برندهای ندارد. آخر داستان وقتی گوشی تلفن قطع میشود، تاریکی اتاق لی و تنهایی آرتور درخانهاش بههم میپیوندند تا ثابت شود چگونه قربانی و خیانتکار، هردو در ابتذال و تنهایی ساختهیدستخود محبوس میمانند.
1. Pretty Mouth and Green My Eyes (1951)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
