نویسنده: زهرا بهرامی
جمعخوانی داستان کوتاه «دهانم زیبا، چشمانم سبز1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
سلینجر داستانش را از موقعیتی ساده آغاز میکند: مرد و زنی روی تختی دراز کشیدهاند که تلفن زنگ میزند و مکالمهای آغاز میشود. تماسی تلفنی، چند سؤال، چند پاسخ و نگرانی مردی که همسرش بعد از مهمانی از خانه رفته و حالا، از آنسوی خط، سراغش را میگیرد. با پیشروی گفتوگو، اتفاق جالبی رخ میدهد. سلینجر تکصحنهی داستان را عوض نمیکند، بلکه معنی آن را تغییر میدهد. تخت آرامآرام به چیزی دیگر تبدیل میشود؛ به صحنهی جرم و دادگاهی که بهخاطر آن روی همان ملافهها برپا شده؛ دادگاهی بدون قاضی، با دو وکیل و زنی که تمام پرونده دربارهی اوست، اما خودش تقریباً چیزی نمیگوید. مردها دربارهاش حرف میزنند، از او دفاع میکنند، قضاوتش میکنند و روایتش را میسازند، اما او در سکوت، تنها نظارهگر این دفاعیههاست.
مهمترین دستاورد داستان نه ماجرای خیانت که شیوهی روایت آن است. سلینجر همهچیز را به دیالوگ میسپارد. دیالوگ را از مقام ابزاری ساده برای پیشبرد داستان به خود داستان بدل میکند که صحنه را میچیند، شخصیتها را میسازد، رابطهها را شکل میدهد و تعلیق را پیش میبرد. جز چند حرکت کوتاه و حسابشده، همهچیز از دل همین گفتوگوها زاده میشود. شاید برای همین است که سلینجر را یکی از بزرگترین دیالوگنویسان ادبیات آمریکا میدانند؛ نویسندهای که بدون تکیه بر دیالوگهای تند و پینگپنگی، تنها با ریتم طبیعی حرف زدن آدمها، جهانی کامل میآفریند.
در مرحلهی بعد وقتی شغل شخصیتها را کنار این دیالوگها میگذاریم، گفتوگوها دیگر شبیه مکالمهای ساده نیستند؛ بیشتر به دفاعیه شباهت دارند. هر دو مرد وکیلند. مرد موجوگندمی از همان ابتدا نبض گفتوگو را در دست میگیرد. او پرسشها را هدایت میکند، پاسخها را صورتبندی میکند، ذهن طرف مقابل را آرامآرام بهسمتی میبرد که خودش میخواهد و هر بار که احساس میکند گفتوگو ممکن است به نقطهی خطرناکی برسد، مسیرش را عوض میکند. او از زن دفاع میکند، از شوهر میخواهد آرام باشد و مدام از خوبیهای زن حرف میزند؛ اما هرچه داستان جلوتر میرود، روشنتر میشود که این دفاع، پیش از هرچیز، دفاع از خودش است. وکیلی که پشت میز دفاع ایستاده، متهم پنهان و ذینفع بزرگ همین پرونده است.
درسویدیگر، شوهر زن قرار دارد. او هم وکیل است، اما انگار هنوز زبان وکالت را بلد نیست. بیشتر شبیه موکلی است که برای مشورت پیش مشاوری آمده باشد. از تردیدهایش میگوید، از خوبیهای همسرش میگوید، از دلخوریهایش هم میگوید و تقریباً هرچه را در ذهن دارد، همان را بر زبان میآورد. اگر مرد موجوگندمی روایت میسازد، او فقط روایت میکند و شاید به همین خاطر است که حتی پروندهی واقعیاش در داستان را نیز میبازد. همین میشود که در پایان داستان، آن تماس دوم اینقدر اهمیت پیدا میکند. این بار شوهر هم حقیقت را نمیگوید. دروغ کوچکی میگوید ازاینجهت که انگار برای نخستین بار دارد زبان این بازی را یاد میگیرد؛ زبان وکالت را که بدون حذف حقیقت، آن را بهسود گوینده بازمیآفریند.
عجیبترین شخصیت این دادگاه اما همان کسی است که همه دربارهاش حرف میزنند. زن در تمام صحنه حضور دارد، اما حضورش خاموش است. او نه از خودش دفاع میکند، نه توضیحی میدهد و نه حتی در ساختن روایتی که دربارهاش شکل گرفته، سهمی دارد. همه بهجای او حرف میزنند. انگار حق سخن گفتن از همان ابتدا میان دو مرد تقسیم شده. جایی که زن از این سکوت بیرون میآید، با یک حرکت است؛ لحظهای که خاکستر سیگار روی زمین میریزد و او خم میشود تا جمعش کند. سلینجر بیهیچ توضیحی از کنار این تصویر میگذرد. در دادگاههای معمول، میان صحنهی جرم و دادگاه فاصلهای وجود دارد: جرم در جایی رخ میدهد و در جایی دیگر دربارهاش حرف میزنند. اما سلینجر این فاصله را حذف میکند: همانجایی که رابطه شکل گرفته، روایت و دفاعیهاش هم ساخته میشود.
دراینمیان، خاکستر سیگار تنهاچیزی است که از این رابطه باقی مانده. بااینکه دو نفر در شکل گرفتنش سهم داشتهاند، اما این زن است که بیصدا خم میشود و آن را جمع میکند. تنها کنش او در سراسر داستان پاک کردن چیزی است که هردو در ساختنش شریک بودهاند. پایان داستان این تصویر را تلختر هم میکند: لی سیگار را از دست زن میگیرد و خودش به کشیدن آن ادامه میدهد. شاید بشود این حرکت را ادامهی همان نظمی دانست که از آغاز داستان برقرار بوده. همانطور که گفتوگو را او هدایت میکرده، آخرین کنش این رابطه را هم او انجام میدهد. حتی این انتخاب کوچک نیز از زن گرفته میشود. او بیش از آنکه در رابطه تعیینکننده باشد، موضوع تصمیم دیگران است.
از این منظر، عنوان داستان هم معنی دیگری پیدا میکند. «دهانم زیبا، چشمانم سبز» یادگار روزهای عاشقی است؛ جملهای شاعرانه که قرار است تصویری از معشوق بسازد. اما در متن داستان میفهمیم چشمان زن سبز نیست. انگار نخستین فاصلهی میان روایت و واقعیت، پیش از آنکه داستان آغاز شود، در خود عنوان شکل گرفته. جهانی که سلینجر میسازد جهانی نیست که در آن قرار است فقط آدمها دروغ بگویند؛ جهانی است که در آن روایتْ آرامآرام جای حقیقت را میگیرد. شاید به همین دلیل، بعد از تمام شدن داستان، کمتر به خود خیانت برمیگردیم و بیشتر در قدرت کلمات و بازی آنها مکث میکنیم؛ به اینکه چگونه زبان میتواند حقیقت را جابهجا کند، چگونه وکیلی، انسانی میتواند از دل همان واقعیت، روایتی تازه بسازد و چگونه ممکن است تمام آنچه ما از رابطهای میدانیم، چیزی جز دفاعیههای طرفهای ماجرا نباشد. سلینجر دادگاهی روی یک تخت برپا میکند؛ تختی که هم صحنهی وقوع جرم است و هم محل ایراد دفاعیهها. نه قاضیای در کار است، نه حکمی صادر میشود؛ فقط دو وکیلند که هرکدام روایت خود را پیش میبرند و زنی که در منظر حقیقت داستان، تمام این مدت، خاموش کنار آنها نشسته.
1. Pretty Mouth and Green My Eyes (1951)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
