کاوه فولاد‌ی‌نسب

وبسایت شخصی کاوه فولادی‌نسب

  • کاوه فولادی نسب
  • یادداشت‌ها، مقاله‌ها و داستان‌ها
  • آثار
  • اخبار
  • گفت‌وگو
  • صدای دیگران
  • کارگاه داستان
    • جمع‌خوانی
    • داستان غیر ایرانی
    • داستان ایرانی
  • شناسنامه
  • Facebook
  • Instagram
کانال تلگرام

طراحی توسط وبرنو

باید از این هوای مه‌آلود عبور کرد

25 شهریور 1399

نویسنده: زهرا علی‌پور
جمع‌خوانی داستان کوتاه «مد و مه»، نوشته‌ی ابراهیم گلستان


ابراهیم گلستان با خلق سه‌گانه‌ی «مد و مه» در سال ۱۳۴۸ اولین مجموعه‌داستانِ به‌لحاظ معنی به‌هم‌پیوسته را به مخاطبان داستان فارسی عرضه کرد. او برخلاف بسیاری از نویسندگان هم‌عصرش در دهه‌های سی، چهل و پنجاه خورشیدی، دنباله‌روِ رئالیسم اجتماعی مرسوم آن‌ سال‌ها نبود. او که خود جزء اولین مترجمان داستان‌های همینگوی و فاکنر بوده، داستان‌هایش نیز تاحد زیادی تحت ‌تأثیر مکاتب ادبی جدید قرار گرفته و نشانه‌هایی از ناتورالیسم نیز در نوشته‌ها و آثارش به چشم می‌خورد. حسن میرعابدینی در مقدمه‌ی کتاب «هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی» می‌نویسد: «پیش‌گامان داستان کوتاه ایرانی عمدتاً عین‌گرایند؛ حال‌آن‌که نویسندگانی چون چوبک و گلستان استعاری‌اندیشند ]…[ آنان در بند بازآفرینی واقعیت بودند و اینان تاحدودی به جست‌وجوی حقیقت می‌روند؛ بنابراین بیش از آن‌که مدعی خلق دنیایی قابل‌قیاس با جهان واقعی باشند، می‌کوشند جهان داستانی خود را در مجاورت جهان بیرونی بر پا کنند: به‌جای ارائه‌ی نسخه‌ی بدلی از واقعیت، در فکر ایجاد فاصله با واقعیتند.»
داستان کوتاه «مد و مه» دومین داستان کتابی با همین عنوان است؛ داستانی متفاوت و فلسفی که بیش از آنچه در باورهای رایج آن زمانه و ایام و در سپهر داستان فارسی رایج بوده، با سبک و روشی متفاوت اجرا شده. نویسنده‌ی «مد و مه» هرگز سعی نکرده باورها و اندیشه‌‌هایش را در پشت جهان داستانی‌اش پنهان کند؛ ردپای آقای نویسنده در سطرهای آغازین و واپسین داستان پیداست و این‌ها نشانه‌ی اندیشه‌ی متفاوت او در نگارش داستان است. روایت با یک صدا (نفخه‌ی گرفته‌ی سنگین) شروع می‌شود؛ سروشی که خواب را از چشم‌های مرد کارمند و راوی ماجرا می‌رباید. این، ورود از عالم خواب به جهان هوشیاری است، اما به‌واقع کارمند از فضای خواب‌آلود ذهنش به فضای وهمناک دیگری وارد می‌شود: فضای مه‌آلود شط. داستان گلستان نمادین است، یا می‌شود از آن برداشتی نمادین داشت. کارمند دولت را نماینده‌ی جریان تکنوکراسی و آژان -که طرف صحبت اوست- را می‌توان سمبل و نشانه‌ای از قدرت فرض کرد. راوی و شاید بتوان بااطمینان گفت آقای نویسنده، خواهان گفت‌وگوست. فضای رمانتیک و شاعرانه‌ی ابتدایی داستان که نثرش ویژه‌ی گلستان است، بی‌واسطه و در یک آن به گفت‌وگویی طولانی هدایت می‌شود؛ دیالوگ‌هایی که چهارچوب و استخوان‌بندی روایت بر بستر آن‌ها شکل می‌گیرد و خواننده هرآنچه از شخصیت‌‌پردازی، حال‌وهوا و چیدمان در قصه عایدش می‌شود، از همان است. و اگر به نمادین بودن روایت توجه بیشتری داشته باشیم، توصیف مکان و شط و موج‌هایی که هر لحظه ممکن است موجودی را ببلعند و گفت‌وشنود دو شخصیت ‌داستان در همان وهم‌آلودگی و ناپایداری از «مد و مه» همان ناکجاآبادی را می‌سازد که باید. درطول هم‌صحبتی راوی با آژان هیچ‌چیز پایدار نیست. زبان راوی هم مثل حال‌وهوای بی‌ثبات قصه هر لحظه و به فراخور سؤال‌وجواب آژان با کارمند تغییر می‌کند و به‌این‌ترتیب فضایی درخور و منفعل و مناسب با اندیشه‌ی نویسنده ساخته می‌شود، و درواقع به نماد‌های قدرتی حمله می‌کند که سخن گفتن و از آزادی با آن‌ها حرف زدن، به‌مثابه آب در هاون کوبیدن است. زبان نوشتاری گلستان برخلاف زبان گفتاری دیگرنویسنده‌های مطرح معاصر با او، گاهی پاشنه‌ی آشیل کارش می‌شود. زبان پیچیده‌ی آهنگین و خارج‌ازمعیار و گاه دیالوگ‌های طولانی او، داستان را از ضرب‌آهنگ ایده‌آل و خوش‌خوانش جدا می‌کند و اندکی ملال‌آور می‌شود؛ ‌اما با همه‌ی کاستی‌های زبانی این اثر، فلسفه و اندیشه‌ی حاکم بر جهان‌بینی گلستان و روحیه‌ی نقادانه‌ی او بر حاکمیت و جریان‌های قدرت مشمول مرور زمان و زوال نشده و هرگز با راوی مداخله‌گرش مخدوش نمی‌شود.
کارمند تحصیل‌کرده و باسواد شرکت که در شبی مه‌آلود در جست‌وجو و آرزوی ارتباط و گفت‌وگویی مناسب با مأمور دولت به لب شط می‌رود، بی‌که نتیجه‌ای از آن حاصل کند و بی‌آن‌که از رازهای مگویش درباره‌ی عباس -شخصیت دیگر قصه و عامل محرک گفت‌وگوی راوی- حرفی بزند، به تاریکی بازمی‌گردد؛ به اتاقی با چراغ‌های خاموش. عباس، جوان دوچرخه‌سوار، از دنیا رفته. هیچ‌کس حتی راوی حاضر نیست از حقیقت ماجرا حرفی بزند. هم نهاد قدرت و هم جریان مغلوب جامعه منفعلند و بی‌تأثیر و عباس و عباس‌ها از هر دو دیدگاه و منظر مقصر و احمق قلمداد می‌شوند. راوی «مد و مه» در تحولی نرم و در چرخشی نامحسوس، ناامید از آنچه در سر داشته و با همراهی و مسالمت با قدرت برتر به خلوت خود برمی‌گردد، بدون این‌که گوشی برای شنیدن حقیقت پیدا کند و با چشم‌هایی که در هاله‌ای از حجم لغزان هیچ نمی‌بینند به پشت پنجره می‌رود؛ پنجره‌ای که در آن پاسبان و اصلاً همه‌چیز «در نیمه‌ی نور و مه معلق بود».

گروه‌ها: اخبار, تازه‌ها, جمع‌خوانی, کارگاه داستان, مد و مه - ابراهیم گلستان دسته‌‌ها: ابراهیم گلستان, جمع‌خوانی, داستان ایرانی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی, مد و مه

تازه ها

زندگی بیشتر شبیه جعبه‌ی شانس است تا صفحه‌ی شطرنج

هویتی درحال‌انقراض

جزیره‌ی کانی؛ یک روز در برزخ

جن کوچک جزیره‌ی کانی

خواندن طومار استر از درون آینه

لینک کده

  • دوشنبه | گزیده جستارها و ...
  • ایبنا | خبرگزاری کتاب ایران
  • ایسنا | صفحه‌ی فرهنگ و هنر

پیشنهاد ما

درخت سیاست بار ندارد