نویسنده: فائزه جعفرپور
جمعخوانی داستان کوتاه «در قایق بادبانی1»، نوشتهی جی. دی. سلینجر2
در گردان اتاق ناهارخوری باز میشود، بوبو تَننبائوم، زن خانه، سوتزنان پا به آشپزخانه میگذارد، با بیخیالی تکانهایی به خود میدهد و در یخچال دنبال خیارشور میگردد. او میخواهد بههوای خیارشور پسر چهارسالهاش را که در قایق بادبانی پدرش پنهان شده، بیرون بکشد؛ اما خیارشوری در یخچال نمانده. بوبو حلقههای دود نصفهنیمهی سیگار را روانه شیشهی پنجره میکند، آهکشان راهش را میکشد طرف در توری، میگوید: «میرم دوباره امتحان کنم»، و پشت میکند به پرتو کورکنندهی عصرگاهی و چشم میدوزد به فاصلهی دویستمتری تا قایق بادبانی؛ فرصتی که سلینجر به او میدهد تا شیوهی نزدیک شدن به لایونل را انتخاب کند.
پیش از آنکه گفتوگویی میان مادر و پسر شکل بگیرد، تصویر خود لایونل هم برای بوبو روشن نیست. آفتاب تصویر «یک پسربچه، یک قایق» را مواج و منکسر، مثل تکهچوبی درمیان آب نشان میدهد. نخستین کاری که او انجام میدهد، نزدیک شدن است؛ نه برای تغییر دادن لایونل، بلکه برای روشنتر دیدن کودکی که هنوز دلیل رنجش را نفهمیده. بوبو نزدیک اسکله میشود، اما برای بازگرداندن لایونل فریاد نمیزند، تهدیدش نمیکند و حتی از او نمیپرسد چرا فرار کرده. او را ورنداز میکند و میگوید: «آهای رفیق، دزد دریایی، تولهسگ کثیف، من برگشتم.» او پسر را میبیند که سر به زیر دارد و نقش ملوانی جدی را بازی میکند. بوبو انتخاب میکند بهجای آنکه لایونل را به دنیای بزرگسالان فرابخواند، خود وارد ذهن خیالی او بشود. در فاصلهای کمتر از یک پارو کنار قایق چمباتمه میزند و خود را بهجای مادری نگران، دریاسالاری معرفی میکند که برای نظارت بر وظیفهی ملوانها آمده.
شاید در نگاه نخست این رفتار صرفاً شیوهای خلاقانه برای آرام کردن کودک به نظر برسد، اما از منظر روانشناسی، نمونهای از چیزی است که مارشا لینهان، رواندرمانگر و بنیانگذار رفتاردرمانی دیالکتیکی، چهار دهه بعد، آن را «اعتباربخشی» هیجانی مینامد. بوبو به کودک فرصت میدهد حضورش را بدون احساس فشار تجربه کند. رفتار بوبو را میتوان با آنچه لینهان «حضور کامل» میخواند، مقایسه کرد: لحظهای که فرد، پیش از هر تلاشی برای تغییر دیگری، تمام توجه خود را متوجه او میکند؛ لحظهای که سلینجر دربارهاش بهزیبایی مینویسد: «بوبو نهفقط به حرفهایش گوش میداد، بلکه انگار تماشایشان هم میکرد.» اعتباربخشی هیجانی نه تأیید درستی رفتار، که به رسمیت شناختن قابل فهم بودن احساس فرد است. بوبو بدون آنکه فرار لایونل را تأیید کند، به دنبال احساس پشت این رفتار است. فاصلهای که در آغاز داستان تصویر را شکسته و مبهم کرده، از میان میرود و او رنج لایونل را هم میبیند
کمی هم بوبو را تماشا کنیم که در مواجهه با کودکش تنها زبان خود را تغییر نداده؛ او وضعیت بدن خود را هم عوض میکند. بوبو پیش از آنکه با کلمات به لایونل نزدیک شود، با بدنش این کار را میکند. چمباتمه میزند و خود را همقد او قرار میدهد؛ گویی گفتوگو باید از جایی آغاز شود که هیچکس از بالا به دیگری نگاه نمیکند. لایونل اما دوباره مسیر قایقش را عوض میکند. بوبو راه دیگری در پیش میگیرد. یکباره بلند میشود، خبردار میایستد و با انگشت شست و سبابه در شیپوری خیالی میدمد. لایونل بیدرنگ سرش را بالا میآورد و به نظر میرسد سخت به هیجان آمده. از بوبو میخواهد دوباره بزند. بوبو جابهجا میشود و چهارزانو مینشیند. با بیاعتنایی به لایونل میگوید اگر بگوید چرا فرار میکرده او هم برایش شیپور میزند. لایونل هنوز به بوبو اعتماد ندارد، سر میچرخاند و میرود سروقت هدایت قایقش و به بوبو که میخواهد آهسته بخزد درون قایق میگوید: «هیچکس نباید بیاد تو.» بوبو پایش را پایین میآورد و مرز تعیینشده ازسوی کودک را میپذیرد.
او برای ورود به قایق اصرار نمیکند و همین احترام به مرزی که لایونل تعیین کرده، به پسر احساس امنیت میدهد و زمینهی ادامهی گفتوگو را فراهم میکند. بوبو دوباره برمیگردد به حالت چهارزانو و بیآنکه چشم از لایونل بردارد، سکوت میکند و به او زمان میدهد. بعد میگوید خیلی دوست دارد بیاید توی قایقش و به همصحبتی با او نیاز دارد. شاید مهمترین لحظهی این گفتوگو همین جابهجایی ظریف باشد. بوبو به لایونل نمیگوید پسر به او نیاز دارد: بهجایش میگوید او به پسر نیاز دارد؛ جایی که رابطه از منطق قدرت خارج و به منطق مشارکت نزدیک میشود. مادر دیگر کسی نیست که صرفاً بخواهد کودک را به خانه بازگرداند؛ او همصحبتی میخواهد که بتواند کنارش بنشیند. لایونل دست از سکان قایق برمیدارد. سپس لبهایش را بههم میفشارد و با صدای بلند گریه میکند. بوبو نمیگوید پسر حق گریه کردن ندارد. او لایونل را دریانوردی میبیند که هیچوقت گریه نمیکند، مگر وقتی که کشتیاش غرق شود یا به صخره بخورد. بهنظر لایونل هم کشتیاش غرق شده، چون از خدمتکار خانه شنیده که به پدرش گفته: «یک کایاک شلختهی خیکی.» بوبو در جواب لایونل به او میگوید: «پس همچینچیزی گفت، هان؟» این واکنش را میتوان با آنچه لینهان «بازتاب دادن» مینامد، مقایسه کرد؛ یعنی نشان دادن اینکه تجربهی هیجانی طرف مقابل واقعاً شنیده شده. در این لحظه، آن تصویر مواج و منکسر آغاز داستان وضوح پیدا میکند. دیگر هم تصویر کودک و هم حرفهایش برای بوبو روشن شده.
سلینجر میتوانست همان ابتدای داستان، از زبان ساندرا، خدمتکار خانه، دلیل فرار لایونل را برای خواننده روشن کند، اما این اطلاعات را تا پایان گفتوگوی بوبو و لایونل پنهان نگه میدارد؛ درنتیجه، خواننده هم مانند بوبو، پیش از آنکه علت رنج کودک را بداند، فقط با رفتار او روبهرو میشود. این انتخاب روایی خواننده را در همان مسیری قرار میدهد که بوبو طی میکند؛ مسیری که هم از کنجکاوی دربارهی علت آغاز نشده و هم با تلاش برای برقراری رابطه ادامه پیدا کرده. تنها وقتی این رابطه شکل میگیرد، لایونل آماده میشود دلیل رنجش را بیان کند. حالا بوبو دیگر با کودکی که باید اصلاح شود روبهرو نیست. او لایونل را در مقام ناخدا در آغوش میگیرد و حتی مسابقهی دویی تا خانه پیشنهاد میدهد. در همینجا، خیارشوری که در آغاز داستان به کار نیامده، پس از شکلگیری دوبارهی رابطه میان مادر و پسر بازمیگردد؛ اما این بار نه بهعنوان ابزاری برای قانع کردن کودک، که بهعنوان بخشی از تجربهی مشترک آندو. در داستان «در قایق بادبانی»، اعتماد با نصیحت، با استدلال و حتی با خیارشور آغاز نمیشود؛ اعتماد از لحظهای شروع میشود که مادری پیش از آنکه بخواهد کودکش را تغییر دهد، تصمیم میگیرد او را ببیند.
1. Down at the Dinghy (1949)
2. J. D. (Jerome David) Salinger (1919-2010)
